بيست و چند سال پيش شب عمليات كربلاي ٥ به ياد مي آورم گروهي از بچه هاي خط شكن در چادري نشسته و منتظر گرفتن فرمان حمله بودند.
هـيچكدام مطمئن نبودند فردا چه اتفاقاتى رخ خواهد داد همه براى يك چيز آنجا بودند هـيچكدام به فكر سود و زيان نبودند .
در آن چادر در آن شب پير و جوان هـر كدام به كاري مشغول بودند عده اي مي خواندند عده اي مي نوشتند عده اي با تعريف خاطرات شب مي گذراندند هـمه اما در يك قدمي مرگ يك وجه مشترك داشتند مي دانستند اگر فرمان صادر شود فردا شبي ديگر دور هـم جمع نيستند.
تمام عشق جبهـه رفتن من بودن با آن انسانهـاي پاك و ديدار مجدد با آنها بود زيرا آنها سودى در دروغ و ضررى در راستگويي نمي ديدند.
بعد از اين هـمه سال وقتي نامه مجيد را از زندان اوين خواندم برايم باور نكردنيست كه همان چادر و همان فضا و همان خط شكنها اين روزها در زنداني هستند توي همان كشوري كه پاكترين انسانهايش خون خود را تقديم ازادي و پايداري كشورشان كردند.
همه چيز شبيه آن شبهاست، دوستيها،خداحافظيها،مردانگيها، چه كسي فكر مي كرد يك روز اينطور بايد به خط زد. با اين تفاوت كه اينبار خط شكني كاري مردانه نيست. زن و مرد با هم و دوشادوش هم به خط مي زنند.
خداوند نگهدارشان باشد و به خانواده هايشان صبربدهد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر