رای ما کجاست -نگین کوچک را به همراه مادر ش بارها در پارک کوچک محله مان دیده بودم . زمانی که همراه شبنم برای بازی به پارک می آمد و از ته دل می خندید. یا سوار بر پراید سفید رنگ شان شهر را می گشتند .شبنم عاشق مسافرت بود و نگین را هم به سفر و گشت و گذار عادت داده بود . عاشق فرش بافی و هنر بود .
هر وقت از سفر باز می گشتند شادمانه برایم از سفرهایشان تعریف می کردند . مادر و دختر با هم زندگی می کردند و شبنم مهربان جای خالی پدر را هم برای نگین پر می کرد . نگین مادرش را "مریم جون "صدا می کرد همان اسمی که همه دوستان و آشنایان شبنم برای خطابش آن را به کار می بردند . چند ماهی نبودم و برای دیدار از فرزندانم راهی دیاری کمی دورتر از این جا شده بودم . بعد از بازگشت از سفر طبق معمول بعد از ظهرها به پارک محله رفتم . به ذوق دیدن شبنم و نگین . با چشم ها یم دو رتا دور پارک را نگاه می کردم تا شاید نگین را دوباره ببینم و چند لحظه ای از شنیدن صدا و خنده های کودکانه اش شاد شوم .بی قرار دیدن شبنم هم بودم نمی دانستم او در این چند ماه چه کرده است.
خیلی زود نگین را از دور دیدم . اما نمی دانم چرا از دور در نگاهش چیزی دیدم که بند دلم را پاره کرد . این بار نگین را نه شبنم که مادر بزرگش همراهی می کرد. زنی که تا به حال ندیده بودمش . اما تعریفش را از شبنم شنیده بودم. زود خودم را دلداری دادم حتما کاری برای شبنم پیش آمده و او حالا با مادر بزرگش به پارک آمده است . با خوشحالی نگین را در آغوش کشیدم و از حال مادرش پرسیدم . با نگاهی که انگار از دور دستها به من خیره شده بود گفت :"مریم جون به بهشت رفته اما انگار خیلی دور است چون هنوز برنگشته است .خاله یادته کیش می رفتیم و بر می گشتیم اما انگار بهشت از کیش هم دور تر است ."
حرفهایش لرزه ای بر اندامم انداخت این کودک شش ساله چه می گفت ؟ با چشم های نگران به مادر بزرگ نگین چشم دوختم تا بفهمم این دختر بچه از چه سخن می گوید . ؟اما چشمهای پر اشکش انگار حرفهای نوه اش را تایید می کرد. سراپا می لرزیدم .مادر شبنم حالا لب به سخن گشوده بود اینکه دخترش را در روز عاشورا ازدست داده است در تصادفی با خودروی نیروی انتظامی . حرفهایش برایم باور نکردنی بود.از پسرانم شنیده بودم که زنی در همین نزدیکی ها یعنی خیابان شادمان توسط خودروی نیروی انتظامی آن هم در روز عاشورا کشته شده است . عجب پس این زن همان شبنم من بوده است .؟شبنم زیبا و درشت اندام چگونه ممکن است این گونه جان باخته باشد .? مادر شبنم اشک می ریخت و می گفت که هیچکس جوابگویش نیست و نمی داند باید با تنها نوه اش که پدر هم ندارد چه کند .او خانه و زندگیش را رها کرده و حالا با تنها نوه اش در خانه شبنم زندگی می کند .
چشمهایم به نگین کوچک بود و گوش هایم به حرفهای مادربزرگ . به نگین نگاه می کردم که چگونه چشمهای شاد چند ماه قبلش اکنون این گونه به غم نشسته است . با بی حوصلگی موهای عروسکش را شانه می کرد . رو به او گفتم :"نگین جان امسال قرار است به مدرسه بروی خوشحالی نه .؟" نگین با بی حالی سری تکان داد :"نه اصلا مدرسه را دوست ندارم آنجا بچه ها کتم می زنند . "
با تعجب گفتم :"چرا فکر می کنی در مدرسه کتک خواهی خورد . آنجا کلی دوست پیدا می کنی ...."نگاهی به صورتم انداخت نگاهی که بلافاصله جمله را در دهانم نیمه تمام باقی گذاشت . چرا باید نگین چنین تصوری از مدرسه در ذهنش شکل نبسته باشد . مادرش فقط برای اینکه پرسیده بود رایش کجاست ؟برای همیشه از پیشش رفته بود و حالا باید چگونه تصویری از مدرسه در ذهن این کودک شش ساله و تنها نقش بسته باشد.
موهای سیاه رنگش را کنار زدم ": مریم جون نیست که با هم به گردش برویم . همیشه من را سوار ماشینش می کردو به پارک و باغ وحش می برد ."
مادربزرگ از بی قراری های نوه اش می گوید. نوه ای که حالا جز او کسی را در این دنیا ندارد ": روزها گاهی بی دلیل بغض می کند و اشک می ریزد وقتی دلیلش را می پرسم جوابی نمی دهد ."
مدام می پرسد :"مامان کی از بهشت بر می گردد ؟چرا حداقل یک تلفن به من نمی زند ."
مادر شبنم حالا نگران این دختر بچه است همانگونه که من هستم و دلم برای تنهایی های این دختر کوچک می گیرد .من که دیگر حاضر نیستم به پارک محله مان پا بگذارم. چرا که شبنم سهرابی دیگر نمی تواند در این پارک قدم بگذارد و با دختر کوچکش شادمانه بخندد .
مادر بزرگ اما به فکر آینده نوه کوچکش است .اینکه در آینده چه گونه حمایت می شود ؟ این کودک بیمه نیست و پشتوانه ی مالی جز همان حقوق بازنشستگی مادر بزرگ ندارد. با خودم می گویم نگین شش ساله از این پس چه خواهد کرد ؟
به چشمان غمگین نگین فکر می کنم و به لبخندهای بی دریغ شبنم که برای همیشه در ذهنم حک شده است . هرگز دختر کوچکش را تنها نخواهیم گذاشت .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر