۱۳۸۸/۰۷/۲۵

جان کین؛ دموکراسی، ولایت فقیه و تحولات سیاسی ایران


در کيفرخواست مطرح شده در دادگاه شماری از بازداشت شدگان حوادث پس از انتخابات رياست جمهوری، نام کسانی مطرح شد که اگرچه در سطح جهانی، در حوزه کاری خود چهره هايی شناخته شده محسوب می شوند، اما در ايران دست کم برای توده مردم چندان شناخته شده نيستند.
یکی از آنها جان کین، استاد علوم سیاسی دانشگاه وست مینستر در لندن است. نام او در پی سفرهایی به ايران و انتشار مجموعه مقالاتی در باره او در روزنامه کیهان، در کيفرخواست دادستان انقلاب تهران ظاهر شده است.
آقای کین اخیرا میهمان برنامه "به عبارت دیگر" تلویزیون فارسی بی بی سی بوده و به سوالاتی صریح پاسخ داده است.
پروفسور کين، آيا شما جاسوس MI6 هستيد؟ معاون دادستان ايران فکر می کند که شما جاسوس هستيد. به علاوه، او فکر می کند که شما سرگرم توطئه برای سرنگونی نظام اسلامی ايران با يک انقلاب مخملی هستيد.
اتهام بزرگی است که مرا هم به خنده و هم به گريه انداخته است. خنده ای از ته دل. چون که اتهامی کاملا واهی و افسانه سرايی است. من هرگز دانسته با مامورين سرويس مخفی تماس نگرفته ام و با آنها تماسی نداشته ام. و اخلاقاً هرگز چنين کاری نخواهم کرد. به عنوان يک روشنفکر، انجام چنين کاری جزو مسئوليتها و وظايف من نيست.
و گريه کردم چونکه اين اتهام واهی بر نوعی تفکر پوچ استوار است که به زندگی افراد در ايران صدمه می زند. می گویم پوچ چون که بر مبنای نوعی تفکر جايگزينی است. می گويد چون "الف" برابر "ب" است، بنابر اين "ب" برابر با "ج" است و بنابراين "الف" هم با "ج" ارتباط دارد. اين نوع تفکر - مثلا در مورد شخص خودم - معتقد است که من مطالب زيادی درباره دموکراسی و جامعه مدنی نوشته ام. بنا براين لابد توطئه کرده ام و درواقع موتور فکری اين حرکت مخملی برای در اختيارگرفتن حکومت بوده ام. اين پوچ است اما خنده دار نيست. به دليل خشونت، وحشت ، تجاوز و شکنجه ای که در حال انجام بوده و همچنان ادامه دارد، آن هم به نام اتهاماتی که متوجه من و يورگن هابرماس و ريچارد رورتی و ديگران کرده اند.
آنها می گويند که شما ملاقاتهايی با برخی اصلاح طلبانی داشته ايد. افرادی که در حال حاضر در ايران تحت محاکمه اند. از جمله آقای حجاريان. شما او را ديده ايد؟
البته که او را ديده ام. در واقع دو بار. با هم مکالمه ای کاملا مودبانه، کوتاه و دوستانه داشته ايم. مطمئنا هيچ بحثی درباره برنامه ای برای سرنگونی نظام ولايت فقيه يا کاری از اين قبيل نداشته ايم. اتفاقا من او را تحسين می کنم. به انسجام فکری اش احترام می گذارم. او در حال حاضر به دلیل زندان و احتمالا شکنجه در وضعيت خوبی نيست. از نظر من او نمادی از تغيير گسترده تری است که در ايران جريان دارد. به نظر من این روند برگشت ناپذير است. فکرش را بکنيد که تحصيلات آقای حجاريان در رشته مهندسی مکانيک است. او در وزارت اطلاعات کار کرده. روزنامه نگار بوده.
می شود ادعا کرد که شايد بتوان علوم انسانی اسلامی را توسعه داد. اما فکر می کنم چنين چيزی با قرآن يا حديث سازگار نباشد.
جان کین
او بر اساس تجربه انقلاب 57 به اين نتيجه رسيده که شفافيت و پاسخگويی قدرتمندان و مهار قدرت نه فقط به دلايل اخلاقی که برای ايجاد نوع بهتری از حکومت نيز مهم است. جز با شفافيت، دموکراسی و جامعه مدنی نمی توانيد سياستهای عمومی موثر و مشروعی داشته باشيد و مسايلی مانند بيکاری يا سيستم حمل و نقل يا روابط بين المللی را حل کنيد. برای داشتن سياست های عاقلانه به اين ها نياز داريد.
علاوه بر ديدار با آقای حجاريان دادستانها در ايران شما را متهم کرده اند که به ايران سفر کرده ايد و با عده بيشتری از افراد ملاقات کرده ايد و با آنها درباره چيزهايی صحبت کرده ايد که بنظر دادستان در جهت انقلاب مخملی بوده.
بله من بارها به عنوان مدير مرکز پژوهشهای دانشگاه وست مينستر به ايران سفر کرده ام و بسيار هم لذت برده ام. با افراد زيادی آشنا شدم. برايم تجربه خوبی بود. متاسفم که در حال حاضر نمی توانم به ايران بروم و دوستان و همکارانم را ببينم. منظور از اين سفر ها انجام تبادلات علمی و برای برنامه های دانشجويی و پژوهشی بود. درست است. اما تعداد اين سفرها به آن اندازه که دادستان ادعا می کند زياد نبوده. اين سفرها برای توطئه عليه حکومت انجام نشده. کار من اين است. من يک آدم حزبی و سياسی نيستم. من انقلابی نيستم و کسی نيستم که در سايه دست به توطئه بزنم. کل اين اتهامات از نوعی است که روانکاوان به آن افسانه سرايی می گويند. يعنی اين که داستانی از خودتان بسازيد و آن را تکرار کنيد. آن قدر که باورتان بشود يا ديگران آن را باور کنند.
فکر می کنيد چرا اين کار را می کنند؟ چرا از آنچه شما می گوئيد هراس دارند؟ شما چه می گوئيد که آنها از آن می ترسند؟
فکر می کنم درست مثل سال 1979 يعنی زمانی که ايران، مردم ايران و جامعه مسلمان آن که به سنت های خود افتخار می کرد، ديکتاتوری را سرنگون کردند، و خود را پيشاهنگ تحولات دنيای اسلام کردند، حالا سی سال بعد، در سال 2009ّ باز هم همان اتفاق دارد می افتد. يکی از نکات بديعی که من می بينم، اضمحلال و از دست رفتن کامل مشروعيت و پرده برافتادن از اصل ولايت فقيه است. بايد گفت که این ساخته و پرداخته اواخر دهه 1970 است. علتش آن است که معلوم شده اين اصل زمينه ای برای تمرکز قدرت به نام خدا است.
قدرت متمرکزی که پاسخگو نباشد، وقتی تحت فشار قرار گرفت، با وجود قلدری و نخوتی که دارد دچار ترس می شود. فکر می کنم که ادعای ارتباط من با CIA و MI6 و ادعای اين که جهان غرب يا يهوديان برای سرنگونی حکومت توطئه می کنند، ادعاهايی هستند که ريشه آنها در هراس از ازدست رفتن قدرت است. در حال حاضر اين ادعاها صدمات زيادی به جامعه و ساختار حکومت و کليت مدنی کشور تحميل کرده اند.
شما مرکز مطالعه دموکراسی را در دانشگاه وست مينستر ايجاد کرده ايد. ممکن است پرسش مسخره ای باشد، ولی دقيقا شما در آنجا چه می کنيد؟

طرح روی جلد کتاب زندگی و مرگ دموکراسی، اثر جان کین
اين نخستين موسسه برای تحقيق و تدريس در نوع خود در جهان است. برخلاف آنچه دادستان و آقای فضلی نژاد ادعا کرده اند، در سال 1988 تاسيس نشده. اطلاعات جاسوسی اين ها هميشه غلط است. در واقع يک سال بعد از آن در بهار سال 1989 ايجاد شده. ايده من به عنوان موسس اين مرکز در دانشگاه وست مينستر اين بود که تفکرات، تحقيقات و نوشته های نو و درسهای تازه را توسعه بدهيم و تاريخ و وضعيت دموکراسی و آينده آن را بررسی کنيم. ايده من اين بود و هست که بسياری از روش های تفکر در باره دموکراسی را که ما از گذشتگان به ارث برده ايم، ديگر موثر نیست. حالا در قرن بيست و يکم ما به فکرهای تازه، تصورات تازه، چارچوب های تازه و بينش های تازه ای در مورد نحوه عمل دموکراسی نياز داريم، به نوعی از حکومت که – به گفته چرچيل – کمتر از انواع ديگر آن بد است.
به اين موضوع برمی گرديم. اما پيش از آن می خواستم در مورد رويارويی با علوم انسانی بپرسم. علوم انسانی چند هفته پيش مورد حمله آيت الله خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی فرار گرفت. به نظر او تعداد دانشجويان علوم انسانی در دانشگاها زياد است و موضوع اين علم خلاف تعليمات اسلام است. چرا آنها اين طور فکر می کنند؟ اين حمله به علوم انسانی در هيچ کشور اسلامی ديگری سابقه دارد؟
در سرتاسر جهان اسلام که بيشترين تعداد ديکتاتوری های باقی مانده روی زمين هم در آن واقع شده، علوم انسانی همواره در معرض تهديد قرار دارد. علتش آن است که اين علوم، تعليمات و تفکرات جهانی را در مورد جامعه و حکومت تشريح می کنند. می شود ادعا کرد که شايد بتوان علوم انسانی اسلامی را توسعه داد. اما فکر می کنم چنين چيزی با قرآن يا حديث سازگار نباشد و فکر می کنم که مقابله با علوم انسانی يعنی خواهان سانسور شدن و خواهان محدوديت انديشه شدن. همچنین تقاضا برای دولتی کردن علوم انسانی یعنی درآوردن آن به خدمت حکومت و اصل ولايت فقيه. اگر چنين چيزی عملی شود، که البته به نظر من اين يک سياست عملی نيست، اين کار باعث زوال تفکر سياسی و اقتصادی خواهد شد.
درعين حال شما اعتبار زيادی برای تعليمات اسلامی و علمای اسلام که از دموکراسی حمايت کرده اند قايل هستيد، مثلا برای فارابی. فکر می کنيد اسلام اساسا يک دين دموکراتيک است؟ يا با دموکراسی سازگار است؟
نمی گويم اساسا. اما در کتاب تاريخ جديد دموکراسی به نام "زندگی و مرگ دموکراسی" کاری کرده ام که ديگران قبلا انجام نداده اند. گفته ام که در قديمی ترين دوران های تاريخی دموکراسی، يا در دوره تولد دموکراسی پارلمانی، جهان اسلام طی چهار قرن اوليه اش تا حدود زيادی به بحث دراين باره کمک کرده است. بررسی کرده ام که چه طور می شود قدرت را به طور عمومی کنترل کرد. فکرش را بکنيد که اسلام اوليه با پادشاهی مخالف بود. همواره درباره مشارکت در قدرت مناقشه وجود داشته است. لزوما علاقه خاصی به قدرت متمرکز وجود نداشت. اهميت قانون، اهميت مسجد، اهميت جامعه مدنی را می توان در اين قرون اوليه تاريخ اسلام ديد. من در تحقيقم سعی کردم به شرق شناسان و دانشمندان غربی و به خود مسلمانان يادآوری کنم که اين فرهنگ غنی و عميق وجود دارد.
می خواهيد بگوئيد که به دلیل اين تاريخ يا سنت دموکراسی در اسلام، ما نيازی به وارد کردن دموکراسی از کشورها يا ايدئولوژيهای غربی نداريم چون خودمان دارای آن هستيم؟ يا اين را فقط برای بيان تاريخ می گوئيد؟
يکی از نکات بديعی که من می بينم، اضمحلال و از دست رفتن کامل مشروعيت و پرده برافتادن از اصل ولايت فقيه است. علتش آن است که معلوم شده اين اصل زمينه ای برای تمرکز قدرت به نام خدا است.
جان کین
نه. منظورم بازگشت به عهد عتيق نيست. از مسلمانان نمی خواهم که چشمانشان را ببندند و بگويند ما خودمان شيوه حکومت کردن را می دانيم و از قبل دموکرات بوده ايم، نه. نظرم اين است که اگر قرار است دموکراسی در ايران اتفاق بيفتد، به عنوان شروع، نظرم به نوعی از مشارکت در قدرت مشروطه در يک جامعه مدنی با انتخابات آزاد و عادلانه و سالم است. اگر چنين چيزی قرار است اتفاق بيفتد، بايد به شکل ايرانی اتفاق بيفتد. همين الان هم نوعی از بومی کردن دموکراسی در حال وقوع است. معنای اين حرف اين است که دموکراسی دارای ويژگی های ايرانی خواهد بود. و بدون شک از سنت اسلامی در مورد عدالت، آزادی و نحوه عمل در مشارکت در قدرت چيزهای زيادی می توان آموخت. نظر من اين است.
اين موضوع را پرسيدم چون بسياری از نظریه پردازان ايرانی هم کم و بيش همين نظر را دارند. آنها هم به افرادی نظير بيهقی و ابن سينا و رازی رجوع می کنند و می گويند که اين ها که روشنفکران زمان خودشان بودند، درباره همه اين مفاهيم صحبت کرده اند و ما همه اينها را داريم. بر اين اساس، جامعه می تواند دموکراسی خودش را ايجاد کند. نقطه نظر مقابل اين استدلال اين است که اين افراد روشنفکرانی بودند که از زمان خودشان جلوتر بودند و جامعه آمادگی پذيرش افکار آنها را نداشت.
بله. من فکر می کنم که در قرن بيست و يکم وظيفه سياسی و روشنفکرانه دموکرات های معاصر اين نيست که کورکورانه سنت های گذشته را بازيابی کنند. بلکه وظيفه شان اين است که با استفاده از راهنمايی سنت ها در فکر چاره ای برای مشکلات قرن بيست و يکم باشند. به نظر من نکته برجسته درباره رويدادهای ايران اين است که درست مثل سال 57 - اما اين بار در جهت ديگری – چيزهای بسياری اتفاق می افتد که از ديد غرب تازگی دارد. در بسياری از موارد اين ايران است که سرعت وقوع رويدادها را تعيين می کند و تقاضا برای مشارکت در قدرت مشروطه، تقاضا برای حفاظت از گردهم آيی آزادانه، روزنامه نگاری آزاد و جامعه مدنی اهميت بسياری دارد.جذب اينترنت و ابزارهای نوين ارتباطی مثلا در آنچه به جنبش سبز معروف شده، اهميت دارد.
اصرار بر اعتقاد به پروردگار به جهت گيری و مديريت سياسی مربوط نيست. اصل ولايت فقيه مضمحل شده چون نشان دهنده و نماينده سياسی شدن اصول مذهبی است. اين واقعيت که در هفته ها و ماههای اخير عده زيادی از ايرانيان آن قدر شجاعت داشته اند که در گردهم ايی ها شرکت کنند و از کلمات "الله اکبر" استفاده کنند، به خودی خود نمادی از اين موضوع است. بنابراين، اين چيزهای بديع در حال وقوع است و ادامه دارد. این نشان دهنده درک تازه ای از دموکراسی است. دمکراسی به دلايلی غير از آنچه مورد نظر چرچيل بود "بهترين نمونه بد حکومت" است. مثلا اگر می خواهيد يک سياست مربوط به اشتغال را اجرا کنيد، اگر می خواهيد فقر زدايی کنيد، اگر می خواهيد سيستم حمل و نقل تان را توسعه بدهيد، اگر می خواهيد يک سيستم دانشگاهی برابر با معيارهای جهانی را اداره کنيد، ايران توانايی بالقوه همه اين کارها را دارد. آن وقت به شفافيت، پاسخگو بودن و مسئوليت پذيری رهبران نياز داريد. اين توجيه تازه ای برای دموکراسی است. بدون آن، اشتباه، حماقت، بلاهت، نخوت و خشونت می تواند به آسانی پديدار شود.
بگذاريد برگرديم به جنبش سبز که از آن ياد کرديد، که در حال حاضر اعتراض ها در ايران با اين نام شناخته می شود. به نظر می آيد که اين جنبش آگاهانه عليه خشونت است. آن هم علی رغم آن که خود اين جنبش با خشونت حکومت روبروست. بعنوان يک دانشمند علوم انسانی اين را چه طور تعريف می کنيد؟ آيا اين پديده تازه ای است که کسانی مثل خود شما بايد بنشينند و به نام يا تعريفی برای آن برسند؟
فکرش را بکنيد که اسلام اوليه با پادشاهی مخالف بود....اهميت قانون، اهميت مسجد، اهميت جامعه مدنی را می توان در اين قرون اوليه تاريخ اسلام ديد. من در تحقيقم سعی کردم به شرق شناسان و دانشمندان غربی و به خود مسلمانان يادآوری کنم که اين فرهنگ غنی و عميق وجود دارد.
جان کین
استفاده از استعاره مخملی اهميت بسياری دارد و نشان می دهد که رويدادهای کنونی ايران و اين قابليت عظيم ميليون ها تن برای مهار کردن رفتار خودشان و عدم استفاده از خشونت – برعکس سال 57 – بخشی از يک روند بزرگتر است. من چندين کتاب در باره خشونت نوشته ام و مدت هاست که به اين موضوع علاقه داشته ام. فکر می کنم تفريبا از حدود سال 1945 به بعد تغيير عمده ای رخ داده. اين زمانی بود که جهانيان سيم خاردار و گاز خردل و بمباران هوايی و اردوگاههای مرگ را تجربه کردند. اين باعث بيزاری بسياری از مردم از استفاده از سلاح های فوق مدرن و خشونت و ترور ناشی از استفاده از آنها شد.
به نظر من با در نظر گرفتن انقلابهای سال 1989 مثلا در چکسلواکی و لهستان و مجارستان، رويادهای ايران يک نمونه قرن بيست و يکمی اين روند يادگيری است. قاعده ساده است.کسانی که از خشونت عليه دشمنان خود استفاده می کنند احتمال دارد که از آن عليه دوستان خود نيز استفاده کنند. به طور مشخص، مسموم کردن جامعه در ايران، سر به نيست شدن ها، استفاده از شکنجه و کشتار روشنفکران در دهه گذشته. در نتيجه، بخشی از جامعه ايران دريافت که خشونت، يعنی ايجاد درد و رنج در بدن شخص ديگری، و اين که خشونت با مدنی بودن و مومن بودن جور در نمی آيد. و قطعا با يک نظام باز مبتنی بر تقسيم قدرت و پاسخگو بودن سازگاری ندارد.
می توانيم نتيجه بگيريم که انقلاب به معنای کلاسيک آن با انقلاب اسلامی ايران در سال 57 به پايان رسيد؟ و اينکه به دوران متفاوتی وارد شده ايم؟
اين يک ادعای جالب و جسورانه است و فکر می کنم که اصطلاح رفولوشن (انقلاب اصلاحی) در برابر رولوشن (انقلاب) برای خودش معنايی دارد هرچند که بد قواره و نا آشناست. معنايش اين است که افراد بی قدرت قادرند که قدرتمندان را مقهور خود کنند و آنها را بترسانند و اوضاع را از راه انجام اعمال ساده روزمره تغيير بدهند. ديدار با يک دوست و ملاقات و نوشيدن يک فنجان قهوه با هم. رفتن به يک گردهمايی و صحبت درباره موضوعی که مورد توجه عموم است. تغيير در زبان، تغيير در خانواده. اينها همه اصلاحات يا تغييراتی در زندگی روزانه است که می تواند تاثير بسيار بزرگی داشته باشد.
مشکل خشونت اين است که دشمن درست می کند، باعث درد و رنج بسيار می شود و خطرناکتر از همه اينکه تاريخ نشان داده آنهايی که قدرت را با استفاده از خشونت به دست می آورند - مثلا در انقلاب انگستان در دهه 1640 و انقلاب فرانسه 1789 و بسياری انقلابهای ديگر مانند انقلاب 1917 و غيره البته با استثناهايی – بعد ها از خشونت عليه دوستان شان استفاده می کنند. فکر می کنم که تعداد زيادی از ايرانيان در اين حضور چشمگير در ماجرای انتخابات نشان دادند که اين اصل را درک می کنند و بايد بگويم که اين بسيار دلگرم کنده است.
بسيار خوب. برگرديم به موضوع مطرح شدن نام شما و متهم شدن تان به انقلاب مخملی. به اتهاماتی که به شما وارد شد چگونه پاسخ داديد؟ چون که در پاسخ تان گفته ايد که اين اتهامی افترا آميز است و قابل تعقيب قضايی است. آيا تصميم داريد اقدام قضايی بکنيد؟
ممکن است. مشاوره حقوقی هم کرده ام. اول که خبر را شنيدم، باورم نشد و خنديدم. همان خنده از ته دل که در آغاز بحث مان گفتم. اما به سرعت دريافتم – و برای همين هم اشکم در آمد – که موضوع جدی است. و به اين دليل در باره پاسخگويی به اتهامات فکر کردم. در ابتدا نگرانی ام اين بود که از هر پاسخی به عنوان سلاحی عليه متهمان استفاده شود. وقتی قدرت افراد را دچار توهم می کند، و اين چيزی است که در راس رژيم ايران اتفاق افتاده، اشخاص مثل اين که مواد مخدر مصرف کرده باشند، دچار توهم می شوند. من خودم را کنترل کردم اما قضيه به جايی رسيد که ديدم اتهامات آنقدر واهی است و تا آن اندازه تحت تاثير يک حس مقاومتی است که همچنان ادامه دارد، من هم بيانيه ای منصفانه و درست درباره رويدادها تهيه کردم و گفتم که ارتباطی با CIA و MI6 ندارم و سعی کردم که اهميت موضوع را شرح بدهم. ترجمه فارسی اين بيانيه روی اينترنت هم هست.
پروفسور جان کين بسيار متشکرم که مهمان "به عبارت ديگر" بوديد.

بولتن محرمانه سپاه خبر داد؛ میردامادی بازجویانش را نصیحت می کند

امروز: یکی از بولتن های خبری دفتر سیاسی سپاه که تحت عنوان "بصیرت" و به صورت محرمانه منتشر می شود، در شماره اخیر خود فاش ساخت که کودتاگران به شدت از مقاومت دبیرکل، معاونان و اعضای شورای مرکزی جبهه مشارکت که در اسارت به سرمی برند، خشمگین شده اند.
به گزارش نوروز، بولتن محرمانه بصیرت در شماره اخیر خود افشا کرد که پس از 120 روز از اسارت دبیرکل جبهه مشارکت ایران اسلامی در سلول انفرادی، دکتر میردامادی همچنان به نصیحت و پند و اندرز بازجویانش می پردازد و می کوشد به عنوان فردی موثر در عرصه های مختلف انقلاب، آنان را راهنمایی کند. این نشریه همچنین افشا کرده است که "مقامات مرتبط با پرونده" از این وضعیت بسیار نا خشنود هستند.
این بولتن همچنین با اشاره به گذشت ماه ها از حبس دکتر محسن میردامادی؛ دبیرکل، دکترعبدالله رمضان زاده؛ قائم مقام، مهندس صفایی فراهانی، معاون و دکتر مصطفی تاج زاده عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت از پافشاری این افراد بر مواضع اصلاح طلبانه خود و تاکیدات آنان بر انحرافات موجود ابراز خشم کرد. دفتر سیاسی سپاه که نقش موثری در هدایت مخالفان اصلاحات ایفا می کند تحت مسئولیت سردار سرتیپ یدالله جوانی قرار دارد. یکی از وظایف این دفتر انتشار نشریات و بولتن هایی است که تقریبا مشابه جریده کیهان هستند. همچنین نشریه صبح صادق که به سردبیری سرهنگ پاسدار سیامک باقری منتشر می شود نیز از دیگر محصولات این دفتر است.

۱۳۸۸/۰۷/۰۷

کروبی به هاشمی رفسنجانی:اگر قرار بر اين است که در مجلس خبرگان هيچ خبره ای جز به تاييد سخن نگويد آيا بهتر آن نيست که اجلاس سالانه ای هم برگزار نکند؟

امروز: مهدي كروبي در نامه اي سرگشاده خطاب به هاشمي رفسنجاني نسبت به اجلاس اخير مجلس خبرگان اعتراض كرد.
متن اين نامه به نقل از گويا نيوز بدين شرح است:
بسم الله الرحمن الرحيم
جناب آيت الله هاشمی رفسنجانی
رياست محترم مجلس خبرگان رهبری
با سلام
اين دومين نامه ای است که پس از شبه انتخابات رياست جمهوری اخير به شما می نويسم. نامه اول را پس ازآن به شما نوشتم که اخباری بسيار ناگوار و تکان دهنده از درون بازداشتگاهها به گوش من رسيد و بر خود ديدم که از شما بخواهم بنا بر جايگاه حقوقی خود به اين اتفاقات رسيدگی کنيد و نگذاريد در جمهوری اسلامی تعرض به جان و مال و ناموس مردم تبديل به امری معمول و عادی شود. متاسفانه اما آن نامه اثری در مسئولان نکرد و ديديد که بی توجهی و بی حرمتی به حقوق مردم، چه آتشی به خرمن اعتماد زد و چه آبرويی از نظام ما زايل کرد. البته صلاح مملکت خويش مسئولين دانند. با اين حال اگر آن نامه سرانجامی پيدا نکرد با خود گفتم که شايد رسيدگی به آن نامه از دايره اختيارات شما خارج بوده است.
اکنون اما اين نامه دوم را از آن روی به شما می نويسم که ديدم اجلاسيه مجلس خبرگان رهبری برگزار شد و آنچه در اين مجلس بايد مطرح می شد، مطرح نشد و آنچه بايد توسط اعضای آن مجلس مورد کنکاش قرار می گرفت، مورد کنکاش قرار نگرفت؛ و در يک کلام مجلس خبرگان که ممتاز ترين نهاد نظارتی در نظام جمهوری اسلامی بايد باشد به نهادی بی اثر تبديل شد؛ و ماحصل اين اجلاس صرفا چند سخنرانی و صدور بيانيه ای بود که بدون برگزاری اجلاس وجمع شدن اعضای محترم آن مجلس و زحمت بردن بسيار، هم می شد آن را انجام داد.
اينچنين بود که تصميم گرفتم اين نامه را به شما بنويسم و رشادت ها و دليری های حضرت امام خمينی و نيروهای انقلابی در عصر ستمشاهی را يادآوری کنم و تاکيدی که امام و شاگردان او همچون من و شما بر مقابله با ظلم و جور داشتيم را به خاطر شما بياورم، و توضيح دهم که فلسفه وجودی مجلس خبرگان رهبری و مسئوليت اعضای آن چه بود، تا بعد شما خود داوری کنيد که در شرايط خطير کنونی چه مسئوليتی بر عهده شما بوده و هست و شما تا چه حد جايگاه صندلی ای که بر آن تکيه زده ايد را حفظ کرده و به چه ميزان در جايگاه رياست مجلس خبرگان، حافظ انقلابی بوده ايد که اصلی ترين هدف آن مقابله با بی عدالتی وتضييع حقوق مردم بوده است.
جناب آقای هاشمی
امام خمينی در شرايطی سخت و خطير و در تاريکی استبداد پهلوی، برای دفاع از اسلام و آزادی مردم از استبداد و استعمار، پنجه در پنجه نظامی انداخت که مستظهر به حمايت خارجی و تا بن دندان مسلح بود و خون جوانان را به ارزانی در خيابانها می ريخت. شما که يکی از شاگردان امام و در رکاب ايشان بوديد می دانيد که اگر نبود اعتقادی الهی و عزمی راسخ، مقابله با قدرت مطلقه شاه و استبداد شاهنشاهی و آن فداکاری ها و جانفشانی ها ميسر نمی شد. حتما به خاطر داريد که در آن شرايط هولناک و در راه مبارزه با جور و استبداد، ابتدا تعداد همراهان همدل در صنف روحانيت بسيار کم بود. هنگامه خطر کردن بود و زمانه زندان و شکنجه و بگير و ببند و تبعيد و دربدری و آوارگی. نه احتمالی قوی به پيروزی بود و نه برنامه ای برای تقسيم غنايم. ايمان و باور قلبی به اسلام و عدالت و مردم در دلهای ما حاکم بود و شوق قدم زدن در بيابان به قصد کعبه. آن رشادت ها و فداکاری ها به رهبری حضرت امام به انقلابی اسلامی و ضد استبدادی منجر شد که ما امروز وارثان آن هستيم و عدالت خواهی آن به مرزهای کشور نيز محدود نميشد و هدفی جهانی داشت از جمله در سرزمين فلسطين و قدس شريف.
جناب آقای هاشمی
من در مقام يکی از شاگردان مکتب امام خود را مديون ايشان و رهبری شجاعانه شان می دانم و با خود عهد کرده ام که تا پايان عمر در رکاب آن انديشه و حافظ آن ميراث گرانقدر اسلامی و ضد استبدادی باشم. چه باک که در اين مسير در نظام جمهوری اسلامی دفتر شخصی و دفتر حزبی مهدی کروبی را پلمپ کنند و روزنامه اش را توقيف و يارانش را نيز در بند سازند. چه باک که جريده هايی دهان دريده به اسم ايران و وطن، از زمين و کيهان بر من بتازند و بيت المال را خرج فحاشی خود کنند و از اين راه مواجب بگيرند و رسانه ملی را نيز تبديل به يک توپخانه حزبی و سياسی عليه اينجانب سازند و نماز مقدس جمعه را هم به مقاصد سياسی خود بيالايند و به مرکزی برای حمله به ياران امام راحل مبدل کنند. من اما تحمل تمام اين مصائب را برای خود شيرين ساخته ام با يادآوری آنکه چگونه طوفان های سهمگين و فراز ونشيب های دوران سخت پيش از انقلاب و پس از آن سپری شد و چگونه عزم و اراده بی نظير امام و پايداری همراهان پولادين قدم، قساوت و شقاوت ساواک و دژخيمان پهلوی را به لذت پيروزی خون بر شمشير و غلبه حق بر باطل مبدل ساخت. کام من چنان از آن پيروزی ها شيرين است که تلخی برخی مصائب گذرا اثری بر من نداشته و نخواهد داشت. نيک می دانم که شما نيز در اين مسير در رکاب حضرت امام تمام آن مصائب و سختی ها را تجربه کرده ايد و برخلاف عده ای ديگر، می دانيد که نظام جمهوری اسلامی متکی بر سرمايه ای بسيار گرانبها و رشادت هايی بس فراوان است. شما سی سال در خدمت اين نظام بوده ايد و ميدانيد که اين نظام چه مصائب و مراحل پرخطری را در مبارزه با گروههای التقاطی و الحادی پشت سرگذاشته است و چه هزينه هايی برای اعتلای نظام اسلامی و برقراری حاکميت جمهور پرداخت شده است. وا اسفا اما که امروز دستاورد ما از آن همه رشادت و مقابله با استبداد و عدالتخواهی چيست و به کجا رسيده ايم؟
می بينم که اجلاس خبرگان برگزار می شود و شما نه سخنی در انتقاد از شرايط حاکم بر کشور بر زبان می آوريد و نه انتقادی را بنا به وظيفه خود منتقل می کنيد و از همه عجيب تر در اختتاميه مجلسی بدين اهميت در زمانه ای بدين حد خطير غايب می شويد. از خود می پرسم آيا اين همان اکبر هاشمی است با همان روحيه ای که قبل و بعد از انقلاب در او سراغ داشتيم؟
به ياد می آورم که شما .......چگونه با رشادت در حضور امام نيز هر گاه که مطلبی را لازم می ديديد هرچند که برخلاف نظر امام بود بر زبان می آورديد. به ياد دارم جلسه ای را که در حضور حضرت امام بوديم و ايشان وصيتنامه خود را به ما ابلاغ کردند و نظر خواستند و همه سخن در تاييد گفتند اما شما نکته ای را که داشتيد در خود فرونبرديد و بر زبان آورديد و امام نيز با بزرگواری سخن شما را پذيرفتند و بدان عمل کردند.
جناب آقای هاشمی
شما با رای مردم و نمايندگان آنها در مجلس خبرگان در راس نهادی قرار گرفته ايد که حساس ترين و پراهميت ترين نهاد در قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران است. نهادی که مطابق اصل ۱۰۸ قانون اساسی عهده دار معماری و نظارت بر راس هرم قدرت در ساختار حکومتی ايران است و مسئول انتخاب و تعيين رهبری و نظارت برعملکرد آن و سازمانهای تابعه اش. اين حقوق و اختيارات را نيز هيچ فردی به آن مجلس نداده است که بخواهد از آن مجلس پس بگيرد و وديعه ای نيست که هر وقت پسنديدند از آن مجلس بستانند. حق آن مجلس در انتخاب و نظارت و مراقبت بر رهبری برآمده از قانون اساسی است و مستظهر به رای ملت ايران. اين مجلس از چنان جايگاهی برخوردار است که هيچ نهادی حق قانونگذاری در خصوص آن را نيز ندارد و اعضای اين مجلس خود حق تعيين شرايط کاری و نظارتی برای خود را دارند. اجلاس خبرگانی با چنين جايگاهی منحصر به فرد، در شرايط خطير کنونی برگزار شد و پرسش من از شما به عنوان رئيس اين مجلس است که آيا اين مجلس بر اساس و ظيفه خود در اين اجلاس عمل کرده است؟ آيا آن نطق های پيش از دستور و آن گزارش و بيانيه ای که صادر شد به واقع پاسخگوی پرسش ها و ابهامات جامعه امروز ايران بود؟
اگر جناب آيت الله دستغيب با آن سوابق درخشان و پايگاه عميق مردمی که دارند نيز در آن مجلس سخنی را از سر دلسوزی گفتند چنان با ايشان برخورد شد و از ضرورت طرد و حذف و تنبيه ايشان سخن به ميان آمد که گويی در آن مجلس جز به تمجيد و تجليل نبايد سخن گفت و هيچ خبره ای حق انتقاد از شرايط کشور را ندارد و دهان آن خبره ای که از هفت خوان شورای نگهبان گذشته و توانسته به مجلس خبرگان راه يابد را بايد با خاک پر کرد تا مبادا جز به مداحی و تجليل از شرايط موجود سخنی بگويد! به راستی که ما به کجا می رويم؟ و اگر قرار بر اين بود و هدف مقدس همه ما در مبارزه با استبداد و استعمار رسيدن به چنين نقطه ای بود چه احتياجی بود به مجلس خبرگان؟ اگر قرار بر اين است که در مجلس خبرگان هيچ خبره ای جز به تاييد سخن نگويد آيا بهتر آن نيست که اجلاس سالانه ای هم برگزار نکند؟ به راستی ديگر چه احتياجی است به هزينه کردن از بيت المال و داشتن ساختمان و دفتر و کارمند واين همه هزينه کردن. آيا بهتر نيست چنين مجلسی را بگذاريد فقط برای روز مبادا که خدای نکرده اتفاقی برای مقام رهبری رخ دهد؟
اجلاسيه مجلس خبرگان برگزار شد و توقع آن بود که نمايندگان مردم در اين مجلس نگاهی موشکافانه به آنچه روز انتخابات ۲۲ خرداد رخ داد و حوادث و بحران های قبل و پس از آن داشته باشند. گمان اما نمی کردم که در اين اجلاس، خبرگان ملت، بحران مبتلا به کشور را "فتنه" بخوانند و چنين به اميد پاک کردن صورت مساله ، سر خويش را به زير برف کنند. به راستی جنابعالی که قبل از انتخابات "آتشفشان" خشم مردم را روشن ديده و آن را اعلام عمومی کرده بوديد چگونه تاييد فرموديد که تصاعد اين آتشفشان را امواج فتنه بخوانند و چنين بی دغدغه از کنار شرايط خطير مترتب بر کشور بگذرند؟ در عجبم که با قانون اساسی، اين ميراث گرانبهای امام و خونبهای شهيدان و ثمره تلاش و پايمردی رهروان انقلاب، و با يکی از اصلی ترين پايه های آن که همانا مجلس خبرگان رهبری است چه رفتاری می شود! و عظمت اين مجلس و جايگاهی که می تواند در حفظ و سلامت نظام جمهوری اسلامی و احقاق حقوق مردم داشته باشد، چه سرنوشتی پيدا کرده است!
رياست محترم مجلس خبرگان رهبری
امام اگر اين مجلس را مايه تقويت رهبری می دانستند منظورشان نه فقط قدردانی و تاييد محسنات که نقد ايرادها از طريق اعمال و انجام وظيفه نظارتی نيز بود. متاسفانه اما جايگاه اين مجلس در سالهای گذشته بدانجا رسيد که نمايندگان ادوار آن همچون آيات عظام رحمت الله عليهم احسان بخش و جمی و عبايی خراسانی و خلخالی و آيت الله عباسی فر را قلع و قمع کردند و تيغ نظارت استصوابی بر گردن آنها نهادند و کسی هم دم بر نياورد که اين چه بلايی است که بر سر خبرگان ملت اين نظام می آورند و مگر آنها چه گناهی کرده بودند که مستحق حذف قرار گرفتند. نتيجه آن سکوت ها است که امروز عده ای به خود جرات می دهند به محض شنيدن صدايی ناخوشايند از يک نماينده، فرياد اخراج و حذف او را سر دهند. غافل از آنکه چنين اختناق و سختگيری هايی آن هم در حق يک نماينده مجلس خبرگان با هيچ عقل سليمی قابل توجيه نيست. چگونه می توان برای مردم توجيه کرد خفه کردن و بستن دهان يک نماينده مجلس خبرگان را که وظيفه ای سنگين برعهده او گذاشته شده است صرفا بدان دليل که حرفی ناخوشايند عده ای زده است؟ اين دم خروس چيزی نيست که بتوان به راحتی از عهده پنهان کردنش برآمد؟ و بايد که مقام رهبری خود وارد عمل شوند و در برابر اين بی حرمتی ها در حق يک نماينده مجلس خبرگان بايستند و ممانعت به عمل آورند. و به راستی آيا مجلسی با اين ترکيب که تحقير عضو آن نيز چنين رايج و ممکن است چگونه می تواند در هنگامه ای سخت و در روز مبادا، تصميمی شايسته و بايسته برای کشور و ملت بگيرد؟
جناب آقای هاشمی
پاسخ شما چيست به مردمی که از وظايف مجلس تحت رياست شما در شرايطی چنين خطير پرسش می کنند؟ آيا اگر مجلس خبرگان در اجلاس خود نگاهی گذرا به آنچه که در چهار سال گذشته بر اين مملکت رفته است می انداخت نمی توانست بسيار بهتر زمينه های پيدايش بحرانی که بر مملکت حاکم است - و شما البته فتنه اش خوانده ايد- را دريابد؟ شما در سخنرانی های قبل و بعد از انتخابات خود بارها به بحران های اقتصادی و به هم خوردن سند چشم انداز در کشور و انحراف از آن اشاره کرده ايد ولی آيا پرداختن به اين بحران ها نبايد جايی در مجلس خبرگان پيدا می کرد؟ آيا در وظيفه شما در مجلس خبرگان نيست که رسيدگی کنيد به آنچه که به نام خصوصی سازی و انجام اصل ۴۴ قانون اساسی انجام می شود و نهادهای تحت نظارت رهبری همچون سپاه و ستاد اجرای فرمان امام (که بنا به فرمانی که امام به بنده و آيت الله حسن صانعی دادند قرار بود حداکثر طی دو سال کليه اموال توقيفی اش يا رفع توقيف و يا با بررسی دقيق در صورت نامشروع بودن مصادره شود و اين ستاد به کار خود پايان دهد؛ ستادی که نوه گرامی حضرت امام نيز بارها گله کرده و درخواست داشته اند که در صورت تعطيل نکردن آن حداقل لفظ "امام" را از عنوان آن بردارند) سهام يک وزارتخانه دولتی را در نيمی از يک ساعت به نام خود می کنند و به نام خصوصی سازی حماسه ای ديگر در ادامه و تکميل حماسه انتخابات رياست جمهوری اخير می آفرينند؟
به راستی تا چه حد در اين اجلاس به سياست خارجی بدون طرح و برنامه ای که موجب وهن نظام ما در مجامع بين المللی شده است پرداخته شد؟ آيا مشکلات اجتماعی حاکم شده بر کشور و امنيتی کردن فضای سياسی جامعه و دانشگاه ها و مراکز مختلف کشور از هيچ اهميتی برای بررسی برخوردار نبود که اعضای آن مجلس توجهی بدان نکردند؟ به راستی تا چه حد در اين اجلاس به عملکرد برخی سازمانهای تحت نظارت رهبری که نظارت عاليه بر آنها بر عهده شما در مجلس خبرگان است رسيدگی شد؟ آيا مروری نکرديد بر انچه در رسانه به اصطلاح ملی ما می گذرد و افتی که مخاطبان اين رسانه پيدا کرده اند؟ آيا صحبتی در اين خصوص شد که چرا سه کانديدای به ظاهر ناکام شبه انتخابات اخير را در قوطی می کنند و ياران آنها را در سلول انفرادی می اندازند و آنها صرفا در گذر از سلول های انفرادی است که می توانند راهی به آن رسانه ملی آن هم برای پخش اعترافات پيدا کنند و با اين حال درهای اين رسانه اما به روی حاميان کانديدای پيروزخوانده و دادستان محترم کشور باز است که بيايند و سخنان خود را يکسويه عليه کانديداهای ديگر مطرح کنند و بروند؟ آيا شما بر اين نکات واقف نبوديد؟ واقف بوديد و اگر در اين اجلاس به آنها اشارتی نشد آيا اين بدان مفهوم نيست که روحيه عدالت خواهی و رشادت انقلابی از ميان ما رخت بربسته و زايل شده است؟ و امروز به راستی چه پاسخی داريد در برابر آنهايی که مدعی اند اين مجلس وظيفه نظارتی خود را فراموش کرده و به نهادی بی اثر و تبليغاتی مبدل شده است؟ آيا جای آن نبود که اعضای اين مجلس سه کانديدای معترض به نتيجه انتخابات را که همگی از سرمايه ها و خدمتگزاران اين نظام بوده اند فرا می خواند و سخن آنها را می شنيد و پس از آن مبادرت به صدور بيانيه خود می ورزيدند؟
جناب آقای هاشمی
بر خود می بينم که بخشی از تعبير حضرت امام در خصوص جايگاه مجلس خبرگان را برای شما و ديگران يادآور شوم که فرمودند:«اکنون شما ای فقهای شورای خبرگان و ای برگزيدگان ملت ستمديده در طول تاريخ شاهنشاهی و ستمشاهی، مسئوليتی را قبول فرموديد که در راس همه مسئوليت هاست، و آغاز به کاری کرديد که سرنوشت اسلام و ملت رنج ديده و شهيد داده و داغ ديده در گرو آن است. تاريخ و نسل های آينده درباره شما و ملت قضاوت خواهند کرد و اولياء بزرگ خدا ناظر آرا و اعمال شما می باشند: والله من ورائهم مُحيط و رقيب. کوچکترين سهل انگاری و مسامحه و کوچکترين اعمال نظرهای شخصی و خدای نخواسته تبعيت از هوای نفسانی که ممکن است اين عمل شريف را به انحراف کشاند بزرگترين فاجعه تاريخ را بوجود خواهد آورد». و به راستی چه نسبتی است ميان عملکرد کنونی اين مجلس با انچه امام در خصوص جايگاه آن مجلس بر زبان آورده اند و اختياری که قانون اساسی و تدوين کنندگان آن بنا به رای مردم به اين مجلس و نمايند گان آن اعطا کرده است؟ چه جای انکار است که مجلسی چنان مهم در زمانه ای چنين خطير به نهادی بی اثر مبدل شده است. و من مهدی کروبی امروز اين نامه را به شما نوشتم و از باب تذکر و يادآوری اين نکات را بازگو کردم تا به وجدان خويش در برابر امام راحل، انقلاب و مردم شريف ايران عمل کرده و نشان داده باشم که آنچه بر آن مجلس می رود نه به نفع نظام است و نه به نفع مردم و نه تضمين کننده جمهوريت و اسلاميتی که بيش از ۹۸ درصد مردم در فروردين ۱۳۵۸ به آن رای دادند.
والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته
مهدی کروبی
ششم مهر ۱۳۸۸

بیانیه شماره 13 مهندس موسوی در مورد راهپیمایی روز قدس؛ خشونت كارساز نيست

امروز:مهندس میر حسین موسوی در مورد راهپیمایی روز قدس و حضور پر شور سبزها در این راهپیمایی بیانیه ای را صادر نمود. در بخشی از این بیانیه که یک نسخه ان در اختیار رویداد قرار گرفته ، اشاره شده است «اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشت‌های گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور می‌کردم و می‌دیدم‌ که آن چهره‌ها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد.»
در بخش دیگری از این بیانیه آمده است: «وقتی که سخن از تقویت شبکه‌های اجتماعی و یا زندگی کردن راه سبز می‌شود بلافاصله می‌پرسند چگونه؟ همان‌گونه که هستید. سخن از آن نیست شبکه‌های اجتماعی که وجود ندارند را شکل دهیم و قدرتمند کنیم؛ سخن از آن است كه قدرت مردم در شبکه‌های اجتماعی است که به صورت طبیعی و به هدایتی فطری درمیانشان شکل گرفته است. باید اهمیت آنها را درک کنیم. روز قدس امسال نشان داد این شبکه همچون نوزادی که به راه افتاده باشد با سرعتی باورنکردنی در حال رشد است؛ به زودی سخن گفتن را هم آغاز می‌کند و به زودی بالغ می‌شود و همگان را به تحسین و احترام نسبت به خود وا می‌دارد.»
متن کامل این بیانیه به نقل از رويداد نيوز به شرح زیر است:
بسم الله الرحمن الرحیم
راهپیمایی روز قدس امسال در روند حوادث چند ماه گذشته بدون تردید یک نقطه عطف محسوب می‌شود. نتایجی بسیار مبارک از آنچه در این مناسبت اتفاق افتاد انتظار می‌رود که مختص به یک سلیقه و یک گرایش نیست، بلکه فضلی عام و دستاوردی برای تمام کسانی است که در این سرزمین ریشه دارند، حتی اگر برخی از آنها به خاطر پیشداوری‌های نادرست اینک و امروز نتوانند این نعمت و رحمت را لمس کنند.
این برکت، میوه دوراندیشی‌های امام بود. او بارها به ما می‌گفت بنیان‌های درست را چنان بگذارید که پس از شما اگر خواستند هم نتوانند آنها را خراب کنند. شاید ما نتوانسته باشیم حق این رهنمود را به درستی ادا کنیم، ولی او خود در سیره‌اش این‌گونه عمل می‌کرد؛ تمامی ستون‌های جمهوری اسلامی را بر پایه‌هایی از اعتماد مردم برافراشت و علاوه بر آن در هر سال چندین سنت و میعاد برای حضور عملی آنان در صحنه قرار داد، تا كسی قادر نباشد این شالوده را دیگرگون كند. روز قدس از جمله این میعادهاست. با چنین سنتی نمی‌توان مردم را از صحنه دور کرد. با چنین دعوتی نمی‌توان بدون تامین و ترویج عدل در داخل به وقوع ستم در دور دست معترض بود. آن گاه او این مناسبت را نه فقط مختص به فلسطین، که روز مستضعفین و اسلام نامید تا کمترین شائبه‌ای باقی نگذارد. اینک ارزش اهتمام آن پدر دلسوز برای پر کردن مستمر صحنه از حضورهای میلیونی مردم معلوم می‌شود.
سی سال پیش از این امام ما از مسلمانان جهان خواست با حفظ تعدد و تفاوت‌هایشان بر روی درد مشترکی که تمامی آنان را می‌آزرد همصدا شوند. چقدر این پیام با سخن امروز ما نزدیک است؛ اسلام نگفته است برای آن که وحدت پیدا کنیم باید مثل هم بیندیشیم. آن وحدتی که ما بدان دعوت شده‌ایم در عین قبول تفاوت‌هاست و قدس روزی است كه مسلمانان باید با تحمل تنوع در دیدگاه‌های خود درمان دردهای مشترك‌شان را دنبال کنند. از این روست که اگر این مناسبت به یک پسند سیاسی تعلق یابد سال به سال شکوه خود را از دست می‌دهد؛ آثاری که برایش آرزو شده است باقی نمی‌گذارد و دیگر نمی‌تواند روز اسلام و روز مستضعفان باشد. آرمان این روز آن است که رنگ‌های گوناگون را آمیخته با یکدیگر به صحنه بیاورد.
روز قدس امسال ما این گونه نبود، اما برای چنین چیزی بود. اتفاقا اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشت‌های گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور می‌کردم و می‌دیدم‌ که آن چهره‌ها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.
از قضا آنها که از رخدادهای قدس امسال احساس شکست ‌می‌کردند بیشترین بهره را از آن بردند. آنها به واضح‌ترین شکل دریافتند که سه ماه خشونت بی‌سابقه کمترین اثری در حضور مردم به جای نگذاشته ، بلکه آن را فراگیرتر کرده است. اگر فرصت روز قدس نبود چه بسا تا چند ماه دیگر که میقات بهمن فرا برسد، آنان بی‌نتیجه و پرخطا بودن سیاست‌های خود را ملاقات نمی‌کردند و زمانی با هزینه‌های سنگین عملکرد خود روبرو می‌شدند که برای چاره‌ کردن بسیار دیر بود. خشونت چاره ساز نیست.
ادخلوا فی السلم کافه؛ همگی در مسالمت وارد شوید.
خشم مرکبی است که سوار خود را به زمین می‌زند.
درمقابل رفتارهای زشت امنیتی و تحریک‌های مدوام تبلیغاتی مردم حق دارند عصبانی شوند، اگرچه این حقانیت تغییری در تبعات خشم آنان ایجاد نمی‌کند. ما به اندازه‌ای که از خود صبر و خرد نشان بدهیم از کوشش‌هایمان نتیجه می‌گیریم و اگر به سوی تندروی‌های بی‌‌دلیل بلغزیم چه بسا که حاصل یک هفته و یک ماه تلاش را در یک روز و یک صحنه جا بگذاریم. مردم ما از آن رو خود را شایسته رفتارهایی مناسب‌تر از سوی حاکمان می‌بینند که هوشیار و خردمندند،‌ و خردمند کسی است که نه فقط میان خوب و بد، بلکه میان خوب و خوبتر و بد و بدتر تمیز بدهد. خوبتر از نتایجی که در روز قدس به دست آوردیم هنوز وجود دارد، کما این که بدتر از وضعیتی که از آن رنج می‌بریم و بدان اعتراض می‌کنیم نیز هست.
در پیش‌رو و در شرایط تاریخی ما تصویر روشنی از نتایج رفتارهای ساختارشکنانه نیست. همان‌گونه كه در نامه فرستاده شده برای تمامی مراجع تقلید به عرض رسید افغانستان و عراق دو عبرت بزرگ در دو سوی سرزمین ما هستند که هرگز نباید آنها را از نظر دور کنیم. البته این عبرت‌ها ما را از استیفای حقوقمان منصرف نمی‌کنند، زیرا ما آن صبوری و دانایی را داریم که بدون پرداختن چنین هزینه‌‌های سنگینی سرنوشت خود را بهبود ببخشیم. آن چیزی که می‌تواند این هدف بزرگ را محقق کند پایبندی به شعارهای زرینی است که انتخاب کرده‌ایم.
هیچ كلمه‌ای که دوستی و برادری میان مردم را تحت تاثیر قرار دهد به بازسازی هویت و وحدت ملی ما نمی‌انجامد. ما اسلام رحمانی را درمان دردهای خود می‌دانیم و آن چیزی را که اینک به نام دین از سوی بخشی از حاکمیت معرفی می‌شود پوستینی وارونه می‌بینیم. ما خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی و بازگشت جمهوری اسلامی به اصالت اخلاقی نخستینش هستیم. ما جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد را می‌خواهیم، و آنانی را ساختارشکن و هرج‌ ومرج‌ طلب می‌شناسیم که با بهانه و بی‌بهانه از موازین اسلامی عدول می‌کنند و بنا بر امیال شخصی به تعطیل اصول قانون اساسی دست می‌زنند.
فضای سیاسی امروز كشور آن چیزی نیست كه سی سال پیش از این ایرانیان آرزویش را داشتند. مردم اینك از خود می‌پرسند چه چیز ما را از رسیدن به آرمان‌هایمان بازداشت و به شرایط فعلی رساند. این سوالی اساسی است كه جا دارد درباره كوشش‌های امروز و فردای‌ ما نیز پرسیده شود. ما چه باید بكنیم تا سی سال بعد از نو با همین پرسش روبرو نشویم؟ ما تنها در صورتی به این اطمینان می‌رسیم که دستاوردهای سیاسی - اجتماعی خود را به زندگی‌های روزمره‌مان متکی کنیم. در طول یك قرن گذشته مردم ما از این قبیل دستاوردها کم نداشته‌اند، اما همه آنها متکی به مبارزه بوده است؛ تا فضای جهاد و تلاش وجود داشت این دستاوردها زنده بود و همین كه مردم خسته می‌شدند یا تصور می‌كردند باید به خانه‌هایشان بازگردند محصول از میان می‌رفت.
مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است. این درسی است كه ما از رزمندگان خود در هشت سال دفاع مقدس آموختیم. در آن سال‌ها دو گروه در جبهه‌های جنگ حاضر می‌شدند؛ گروه نخست ایام جنگ را مبارزه كردند و سپس به نظرشان رسید وقت زندگی كردن رسیده است؛ وقت آن كه پول روی پول بگذارند و برج روی برج بسازند. و گروه دوم كه برای معنویتی سرشارتر به جبهه می‌رفتند. آنها برای ایثار کردن عازم جبهه نمی‌شدند؛ می‌رفتند تا از فضای نورانی‌ آنجا بهره‌مند شوند. شاید برای کسانی که آن فضا را تجربه نکرده‌اند هضم این کلمات آسان نباشد، اما واقعیت دارد. نه آن که ایثار نمی‌کردند؛ نامدارترین قهرمانان ما آنان بودند. اما درمقابل آن گوهرهایی که به دست می‌آوردند باور نداشتند که دارند از خود‌گذشتگی می‌کنند.
آنها سال‌های جنگ را زندگی کردند و پس از آن مبارزه‌شان شروع شد؛ مبارزه‌ای آرام برای پاسداری از حیاتی، یا لااقل خاطره حیاتی که چشیده بودند. اگر آنها نبودند ما نمی‌توانستیم هشت سال با دستان خالی بایستیم. در زمان انتخابات وقتی گروهی از آنان مرا مفتخر کردند و کمیته ایثارگران را به عنوان یکی از فعال‌ترین بخش‌های ستاد اینجانب شکل دادند احساس سربلندی می‌کردم و چون می‌گفتند به امید تجدید نورانیت ایام امام گردهم ‌جمع شده‌اند بار خود را به مراتب سنگین‌تر می‌دیدم.
بعید می‌دانم کسی در میان ملت ما باشد که به آنان مباهات نکند. آنها درست در نقطه مشترک سبزی قرار دارند که همه ما را به یکدیگر پیوند داده است. به تاسی از آنان ما نیز باید راه سبز امید را زندگی کنیم؛ در این صورت همان معجزه‌ای که آنان آفریدند در انتظار ما نیز هست. اهمیت روز قدس امسال در این بود که نشان داد حیات جدیدی که مردم انتخاب کرده‌اند امری گذرا و موقتی نیست. اگر همه در خانه‌هایمان نشسته بودیم و در عین حال این پیام با همین صراحت ابلاغ شده بود دستاورد ما هیچ کمتر نبود.
راه سبز را زندگی کردن یعنی هر روز و همزمان که در خانه‌هایمان و سرکارمان و در کوچه و خیابان و بر سر معیشت‌های روزمره خود هستیم این پیام با غیرقابل انکارترین ندا تکرار شود، آن گونه که مسلمان بودن و ایرانی بودن و این زمانی بودن ما تکرار می‌شود. وقتی که سخن از تقویت شبکه‌های اجتماعی و یا زندگی کردن راه سبز می‌شود بلافاصله می‌پرسند چگونه؟ همان‌گونه که هستید. سخن از آن نیست شبکه‌های اجتماعی که وجود ندارند را شکل دهیم و قدرتمند کنیم؛ سخن از آن است كه قدرت مردم در شبکه‌های اجتماعی است که به صورت طبیعی و به هدایتی فطری درمیانشان شکل گرفته است.
باید اهمیت آنها را درک کنیم. روز قدس امسال نشان داد این شبکه همچون نوزادی که به راه افتاده باشد با سرعتی باورنکردنی در حال رشد است؛ به زودی سخن گفتن را هم آغاز می‌کند و به زودی بالغ می‌شود و همگان را به تحسین و احترام نسبت به خود وا می‌دارد. آن وظیفه‌ای كه بر عهده ما قرار دارد آن است كه با تكثیر اندیشه‌هایی كه در حوالی آن شكل می‌گیرد و با تذكر دائمی اهمیت این پدیده مبارك از آن پرستاری کنیم.
به همین ترتیب اگر گفته می‌‌شود راه سبز را باید زندگی کرد سخنی پیچیده و تازه‌ای و دعوت به امری ناشناخته نیست. بلکه توجه دادن به همان چیزی است که دارید تجربه می‌کنید، و این که حرکت امروز مردم ما به خلاف عهدهای پیشین، آغاز نوعی از زندگی است. در همصدایی‌ها و پیوندها و چشم‌پوشی‌ها و یکرنگی‌ها و هوشمندی‌ها و سرزندگی‌هایی که ادامه این مسیر مستلزم آن است حظی وجود دارد که زندگی را سرشارتر می‌کند.
علاوه بر آن در دانایی ملت ما قدرتی هست که او را از تحمل بسیاری رنج‌ها بی‌نیاز می‌کند. مردم ما برای استیفای حقوق خود از پرداختن هزینه مضایقه ندارند، زیرا بهشت را به بها دهند و نه به بهانه. اما در عین حال اگر برای نتایجی که از حرکات اجتماعی خود به دست می‌آوریم دوام می‌خواهیم باید شجاعت و فراست را به هم بیامیزیم. اینک بر اثر سیاست خارجی غلط و ماجراجویانه دولتی که مردم ما بدان دچار شده‌اند کشور در آستانه بحران‌هایی قرار گرفته است که بیشترین خسارت آن را قشرهای محروم خواهند پرداخت. اگر با منطق مبارزه پیش می‌رفتیم شاید ساده‌انگارانه تصور می‌كردیم كه این یک امتیاز برای راه سبز ماست، اما زمانی که می‌خواهیم مسیر سبز را زندگی کنیم چنین نیست.
اینجا کشور ماست و این زندگانی ماست و این ما هستیم که باید نسبت به چنین مشکلاتی نگران باشیم و حساسیت نشان دهیم. اقتصاددانان با اتکا به آمارهای رسمی منتشر شده از سوی مراجع رسمی همین دولت ده‌ها میلیارد دلار از درآمدهای ارزی کشور را ظرف سال‌های گذشته مفقود اعلام می‌کنند و و مراجعی که باید درمقابل این امر واکنش دهند بی‌تفاوت نسبت به حجم این ارقام که می‌تواند چند ارتش را تجهیز کند در گیرودار یارکشی‌های سیاسی افتاده‌اند. از کدامیک از آنان انتظار داریم به رنج‌هایی که بر اثر رفتارهایشان بر مردم تحمیل می‌شود اهمیت بدهند؟
اگر ما نسبت به آنچه زندگی در این خاک و بوم را مختل می‌کند حساسیت نشان ندهیم دیگری نشان نخواهد داد؛ كما این‌كه اقتصاددانان ما بیمناك از آن كه سرنوشتی شبیه به معترضین نسبت به وقوع اعمال خلاف اخلاق در زندان‌ها داشته باشند در اعتراض خود كاملا تنها هستند. زمانی مفقود شدن بیست هزار دلار درخزانه كشور برای ساقط كردن یك دولت كافی بود. اما اینك فریادهای اخطار نسبت به گم شدن چنین ارقام گزافی كمترین واكنشی بر نمی‌انگیزد.
اخیرا گروهی از اساتید ایرانی مقیم خارج در نامه‌ای ضمن تشریح برداشت خود از راه سبز امید هر چیزی که منافع ملت ایران را تامین کند هدف این جنبش معرفی کرده بودند. بر این اساس آنان توصیه می‌كردند که با سپاسگزاری از حمایت ملت‌های دیگر ظرف این چند ماه از آنها بخواهیم در هیچ تحریمی بر علیه ایران شرکت نکنند. اینجانب نظر آنان را پسندیدم و بر آن صحه گذاشتم، زیرا این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم. این یک نمونه است.
کسی به کسانی که این خواسته را با ما در میان می‌گذارند از ضرورت زندگی کردن راه سبز نگفته بود. ما بقی ما نیز از این ضرورت آگاه باشیم یا نباشیم به هدایتی فطری در همین مسیر هستیم، لذا ضرورت ندارد که این شیوه را به یکدیگر تلقین کنیم؛ تنها کافی است از آن آگاه باشیم و پرستاری کنیم. زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبودكسان پیوند زدند سرانجام - حداقل با فقدان او - سرخورده شدند.
هرگاه مردمی برای به تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بی‌دلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار كردند و به جاه‌ طلبان مجال دادند كه در آنان طمع كنند. مردمی كه می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدم‌هایی كه به ناكامی‌‌شان می‌انجامد بابیشترین دقت‌ها پیشگیری كنند.
تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌ گونه تلقی كنید.
برادر شما - میر حسین موسوی

۱۳۸۸/۰۷/۰۶

رنج نامه مهدي همت فرزند حاج ابراهيم همت؛ تنگنايي چنين هرگز نديده ام

امروز:در جنگ همه ديده مي شوند. از گلوله هاي سربي تا سرداران جنگ. از سياستمداران پشت پرده تا فرماندهان عالي رتبه. از خاکريز و شيار و تنگه تا هواپيما و هم پيمانان سياسي و ديپلماتيک. اما بعد از جنگ بعضي ها اصلاً ديده نمي شوند يا کمتر ديده مي شوند. اين ناديده شدگان يا کمترديده شدگان سهمي کمتر از فرماندهان که حمله و دفاع را اداره مي کنند، ندارند. پيوندهاي عاطفي ميان اميران و سرداران با اينان فضايي مي آفريند که موضوع جنگ را متمايز مي کند. بعد از جنگ به نام خانواده شهدا خيلي ها خيلي کارها کردند. خيلي ها خيلي حرف ها زدند. خيلي ها هم به خاطر همين خيلي کارها و خيلي حرف ها به خيلي جاها رسيدند. يادم مي آيد در بحبوحه راي اعتماد به صادق محصولي وقتي حرف هاي فاطمه چهل اميراني (همسر حميد باکري) را چاپ کرديم، يکي از همين خيلي ها که خودشان را وارث تام و تمام جنگ و شهادت و رزمندگان مي داند بر ما خرده گرفت که ديگر سراغ خانواده شهدا نمي رويم. اين بار به بهانه هفته دفاع مقدس نه سراغ سرداران که پاي سخنان دو تن از ناديده شدگان جنگ نشسته ايم؛ مهدي همت فرزند سردار دلاور ايران زمين حاج محمدابراهيم همت و آسيه باکري فرزند شهيد حميد باکري. سخنان مهدي و آسيه تعديل شده است. همه آنچه را در سينه داشتند با ما هم نگفتند اما آنچه گفتند در توان محدود ما نبود. باشد آنان که شهدا را دستاويز يورش به ديگران مي کنند همين حرف ها را بشنوند شايد به خود آيند و به اين پرسش پاسخ بدهند؛ بعد از شهدا چه کرده اند؟
متن گفت و گوي فرزند شهيد همت را به نقل از روزنامه اعتماد مي خوانيم:
-هنگام شهادت پدرتان چند سال تان بود؟ 27
ساله هستم و موقع شهادت پدر يک سال و چهار ماه داشتم.
-در اين سال ها به عنوان فرزند شهيد همت حضوري ملموس نداشتيد. علت خاصي داشت؟
در اين سال ها کار ما فقط خون دل خوردن بود. براي مثال لشگر 27 محمد رسول الله لشگري است که پدر من تاسيس کرد و نوک پيکان حمله کشور بود تا اواخر فرمانده سابق لشگر 27، هر سال مراسمي را براي شهيد همت برگزار مي کردند و هيچ گاه ما را که خانواده شهيد همت بوديم، دعوت نمي کردند. البته من از عملکرد ايشان چيز قشنگي به خاطر ندارم. من هميشه از اخبار مي شنيدم و با اتوبوس از اصفهان به تهران مي آمدم و در بين مردم در اين مراسم حضور داشتم. اما مراسمي که در سال 86 براي پدرم برگزار کردند مايه ننگ ما بود. آنقدر مراسم افتضاح بود که همه مي گفتند ما براي مظلوميت حاج همت گريه کرديم. اين مراسم مرا به ياد کسي مي انداخت که فقط با دولا راست شدن نماز مي خواند و در اين نماز خواندن حضور دل ندارد. هر سال تاريخ و مکان برگزاري مراسم مشخص بود اما در آن سال مکان و تاريخ را تغيير دادند. يکي از دوستان مي گفت مراسم مادر دوستش گرم تر از اين مراسم برگزار شده بود. مراسم هر سال آخرين پنجشنبه يي که به 17 اسفند نزديک تر بود در سالن دعاي ندبه بهشت زهرا (س) برگزار مي شد و اين روند پس از شهادت هر سال ادامه داشت. اما اين بار به جاي سالن ندبه، مراسم در يکي از مساجد کوچک مرکز شهر در يک منطقه شلوغ که طرح ترافيک هم بود، برگزار شد و تاريخ برگزاري مراسم هم تغيير کرده بود و بسياري از کساني که اطلاع نداشتند، در تاريخ اعلام شده قبلي به سالن دعاي ندبه مراجعه کرده بودند در حالي که مراسم بدون اطلاع بعدي در مکاني ديگر برگزار شد. به هر ترتيب مراسم تغيير کرد. کساني که مي توانند در مورد شهيد همت به خوبي صحبت کنند،دعوت نمي شوند و هر سال فقط دو سه نفر هستند و آنها صحبت هايي را مطرح مي کنند. پس از آن شکايت کردم و به گوش مسوولان رساندم که اگر قرار است مراسم اين گونه برگزار شود، اين مراسم را ديگر برگزار نکنيد. پس از آن آقاي سردار همداني قائم مقام بسيج کل کشور به جاي آقاي کوثري آمدند و مراسم را برگزار کردند. آن سالي که آقاي همداني مراسم را برگزار کردند و ايشان براي نخستين بار ما (خانواده شهيد همت) را به مراسم دعوت کردند، مراسم خوبي بود. پس از آن هم با توجه به اعتراض من به نحوه برگزاري مراسم در سال 86، در سال 87 مراسمي را در سالن وزارت کشور برگزار کردند. مراسم باشکوهي بود و سالن وزارت کشور تا آن موقع چنين جمعيتي را به خود نديده بود. البته قرار بود سخنران آن مراسم نيز آقاي احمدي نژاد باشد که با مخالفت هاي ما اين امر صورت نگرفت.
-اين گلايه ها...
برخوردها و رفتارهاي مسوولان علت اصلي انزواي ماست. در واقع نوع برخوردها، نوع توقعات، نوع نگاه ها و ارزش ها تغيير کرده اند. مسائلي که از طرف مدعيان انقلاب ارزشمند بود، اکنون تبديل به ضدارزش شده است و در واقع مسائلي که براي ما ارزشمند است، اکنون براي ديگران ارزشمند نيست. برخي دوستان گاهي مي گويند چرا هيچ گاه صحبت نمي کني؟ چرا سکوت کرده يي؟ مي گويم اگر آبرويي هم اکنون براي حاج همت نزد مردم وجود دارد به دليل سکوت ماست. چيزي نگفتم که بعداً تهمتي به فرزندان شهيد همت نزنند و حاج همت را بدنام نکنند.
-نحوه برخورد مسوولان در سال هاي اخير و به خصوص حوادث پس از انتخابات را چگونه ارزيابي مي کنيد؟
به نظر من اتفاقاتي که هم اکنون پيش آمده، نتيجه برنامه ريزي ها و سرمايه گذاري هاي سال هاي قبل است که اکنون برداشت مي شود. اکنون مردم فکر مي کنند من به عنوان فرزند شهيد همت از زندگي و رفاه بالايي برخوردارم و از بانک مرکزي کانالي به منزل ما باز شده است. در حالي که اين گونه نيست. مثالي برايتان عنوان مي کنم. من در دوران دبيرستان در مدرسه تيزهوشان قبول شدم اما به دستور بنياد شهيد اصفهان از ثبت نام من ممانعت به عمل آمد. زماني که من در دانشگاه قبول شدم آقاي سليماني با هماهنگي آقاي فروزنده رئيس وقت دانشگاه آزاد از ثبت نام من جلوگيري کردند. دليلي عنوان نکردند فقط يکسري مشکلات را مطرح کردند. در واقع به گونه يي عمل کردند که من نتوانستم ثبت نام کنم. چهار پنج سال بعد با آقاي جاسبي مساله را مطرح کردم. آنها بلايي سر ما آوردند که مي خواهند ما را با ارزش هاي پدرم و امام بد کنند. در سال هاي گذشته اين مسائل به صورت پنهاني وجود داشت اما اين اقدامات علني شده است. وقتي مي شنوم فرزند دکتر بهشتي را بازداشت مي کنند و هيچ کس هم در اين نظام کاري انجام نمي دهد و با 200 ميليون تومان پول نقد او را آزاد مي کنند، پس خدا به داد ما برسد کمااينکه به سراغ من هم آمدند. من اصلاً از اين وضعيت تعجب نکردم چرا که انتظار اين اتفاقات و حتي بدتر از اين را هم داشته و دارم. من با مسوولان کاري نداشتم. ما پس از شهادت حاج همت از سياست کنار کشيديم.
-در اين سال ها آيا مسوولان در کنار شما و خانواده تان حضور داشتند؟
در اين سال ها به جز آقايان کروبي، محسن رضايي، آقاي دهقان رئيس سابق بنياد شهيد و تا حدودي آقاي خاتمي، هيچ يک از مسوولان سراغي از ما نگرفتند. البته برخي ها نيز هستند که نسبت به ما ارادت دارند اما تحت فشار و محدوديت هايي هستند. از ما عذرخواهي مي کنند که نمي توانند بيشتر در کنار ما باشند.
-جريان اينکه در حوادث اخير به سراغ شما هم آمدند، چيست؟
من خواب بودم که مادرم با نگراني آمد و گفت نيروهايي بي سيم به دست آمده اند تو را ببرند. من متاسفم که به عنوان فرزند شهيد همت در نظام جمهوري اسلامي مجبور به انجام اين کار شدم و آن روز فرار کردم. اين فرار تا بعدازظهر ادامه داشت. مي دانستم با اين فرار به اصطلاح آب در لانه مورچه ها ريخته ام اما به مادرم گفتم هر اتفاقي بيفتد، ديگر مهم نيست و من مي خواهم به خانه برگردم. آن روز به هر نحوي قضيه فيصله پيدا کرد. زماني که جويا شدم متوجه شدم آن افراد از غ...ف آمده بودند. البته بعد يکي از مسوولان وزارت اطلاعات با من تماس گرفت و به من گفت اتفاقي برايم نخواهد افتاد. آنها عنوان کردند آن افراد از وزارت اطلاعات نبودند. پس از آن دادستاني هم عنوان کرد کار نيروهاي آنها هم نبوده است. به اين ترتيب همه حاشا کردند و مشخص نشد آنها چه کساني بودند. سپس در تظاهرات سکوت که در روزهاي نخست اعتراضات برگزار شد، مادر و برادرم در تظاهرات حضور داشتند. بعداً شنيدم يکي از بي سيم به دستان خانواده شهيد همت را در ميان جمعيت شناسايي کرده و مي پرسد دستور چيست و دستور مي آيد که بزنيد و ببريد. برادر من پسر کوچک شهيد همت را آنقدر با باتوم زدند که انگار چه جرمي مرتکب شده است. سه بار اقدام به بازداشت او مي کنند که دو بار مردم او را نجات دادند و بار سوم يکي از ماموران نيروي انتظامي او را نجات مي دهد و به پهلوي مادرم همسر شهيد همت چنان با باتوم ضربه وارد کردند که ما تا نيمه شب در بيمارستان بوديم تا کليه اش خونريزي نکند. به يکي از دوستان هياتي مي گفتم هميشه به هيات مي رويم، روضه پهلوي شکسته حضرت فاطمه را گوش مي کنيم اکنون به پهلوي مادر خودمان اين گونه ضربه وارد مي کنند. البته تهديدات ديگري نيز صورت گرفت اما هنوز به صورت جدي همانند پسر شهيد بهشتي به سراغ ما نيامده اند.
-گلايه هاي خود را در مورد تمامي اين سال ها بگوييد.
اولين کتابي که در مورد شهيد همت نوشته بودند کتاب حکايت سرخ است. يکي از انتقادات من اين مساله است. کتاب حکايت سرخ به نويسندگي حجتي از ابتدا تا انتها پر از تحريف و دروغ در مورد پدرم است. اين کتاب با هزينه بيت المال در مدارس کل کشور پخش شد و ما هر چه سعي کرديم، نتوانستيم جلوي انتشار و پخش اين کتاب را بگيريم. زماني که من به دنيا آمدم، پدرم با آن همه مشغله براي ديدن من سريع خودش را رساند طوري که دوستانش مي گفتند گويا به دنيا آمدن تو به او الهام شد و سجده شکر به جا آورد. او به اصفهان آمد و از مادرم تشکر کرد و با اينکه پدربزرگم در گوش من اذان گفته بود، مجدداً اذان گفت و با من اتمام حجت کرد. پدر من اين ميزان لطافت و محبت از خود نشان داد اما اين کتاب در تحريفي کامل عنوان کرده زماني که مهدي به دنيا آمد هر چه به شهيد همت گفتيم بيا، نيامد. هر چه از او خواستيم، شش ماه شد نيامد و نامه داد چقدر مي گوييد بيا و اين کتاب عنوان کرده پدرم گفته پسرم را لباس رزم بپوشانيد و همانند علي اصغر حسين به جنگ بفرستيد. شما ببينيد تحريف تا چه حد. زماني که مردم عادي اين کتاب را مي خوانند تصور بسيار بدي از اين شخصيت در ذهن آنها نقش مي بندد. پس از آن زماني که ديدند شهيد همت بي کس نيست، از انتشار اين کتاب ها جلوگيري به عمل آمد. تنها خانواده شهيد همت نبود که فراموش شدند بلکه مردم و تمامي اين ارزش ها بود که فراموش شدند. هيچ گاه چون پسر حاج همت بودم نه احساس غرور کردم و نه ناراحت شدم. افتخار اين نام را براي خودم داشتم و يک زندگي سخت در اجتماع. بسياري از کساني که مرا مي شناسند، مي ترسند به من نزديک شوند. مي گويند پسر همت است. دردسرساز است. برخي ديگر هم که نزديک مي شوند به اين اميد مي آيند که سوءاستفاده يي کنند. به سختي دوستان واقعي و ثابتي وجود دارند که بدون ترس و سوءاستفاده دوست باشند. اين مساله زندگي ما را سخت تر مي کند. گاهي چنان تبليغات منفي عليه ما شکل مي گيرد که مردم فکر مي کنند ما چگونه زندگي مي کنيم. خدا را شکر که در اين مدت مشخص شد ما تفاوتي با سايرين نداشتيم و حتي وضعيتي بدتر از مردم داشتيم. شما اکنون مشاهده مي کنيد کساني در مناصب کشوري قرار مي گيرند که نه در انقلاب و نه در جنگ هيچ بهايي نپرداختند. ما کساني هستيم که پيش از اين امتحان خود را پس داده ايم. آنقدر که ما به اين خاک و نظام علاقه منديم، هيچ کدام از کساني که ادعا مي کنند و نان اين نظام را مي خورند، علاقه مند نيستند. ما روزگار بسيار سختي را گذرانديم که شايد هيچ وقت کسي نفهمد خانواده سرلشگر شهيد همت بوديم. شايد مادرم راضي نباشد که اين مساله را مطرح کنم اما ما در سال 76 پول خريد يک بخاري را نداشتيم. ما در خانه هايي زندگي کرديم که آن خانه در نداشت، گاز نداشت، فاضلاب نداشت. اينها واقعيات زندگي ما است و در مقابل تفکرات مردم چيز ديگري است. اما اميدوار بوديم براي سايرين اوضاع خوب باشد که اين گونه نيز نبود. الان اوضاع به گونه يي شده است که هر کس به اصول و ارزش ها، ارزش قائل نباشد بيشتر به پيشرفت و ترقي رسيده است. به نظر من بازماندگان جنگ که اکنون حضور دارند و داراي مقامي هستند، مقصرند. بچه هايي که در جنگ مخلص و خوب بودند همه به حاشيه رانده شده اند. درد ما اين است. مثالي براي شما عنوان مي کنم. از افراد مختلفي که در جنگ حضور داشتند؛ کسي که فرمانده و رشيد و فداکار بوده و کسي که فقط در جبهه ها خرابکاري مي کرده و کاري از دستش برنمي آمده است اکنون شغل آن فرمانده رشيد و تلاشگر راننده تاکسي شده است و شغل آن کسي که در واقع هيچ کاري در جنگ نکرده اکنون فرمانده لشگر شده است. اينها کوچک ترين اتفاقاتي است که براي ما پيش آمده و من بسياري از مسائل را عنوان نمي کنم. مي گويند صدام بد بود. اما همان صدام جنايتکار تمامي فرزندان فرماندهان خود را براي تحصيل به اروپا مي فرستاد. اگر پدر ما وفادار بوده، پس خود ما هم وفاداريم. پس حتماً دليلي يا ترسي وجود دارد که با ما اين گونه رفتار مي کنند. من با بسياري از کساني که صحبت مي کنم، چنان متعصب و جاهلانه رفتار مي کنند و از مسائل بي ارزش حمايت هايي مي کنند که جاهلانه است. تنها کاري که مي توانيم بکنيم اين است که در اين اتفاقات در کنار مردم باشيم. افتخار مي کنم که مردم در تهران مي گويند بسيجي واقعي همت بود و باکري... مردم ما مي فهمند.
-هم اکنون اتوبان همت به نام پدرتان است. فکر مي کنيد اين دست اقدامات در حق شهيد والايي چون شهيد همت کافي است؟
آقاي موسوي در بيانيه شماره 12 خود بسيار زيبا عنوان کرده بودند «حرمت هر شخص به فرزند اوست.» اصلاً از اينکه بزرگراه به نام پدرم است، خوشحال نيستم. هر کس يک دهم پدر من معروف بود، هزاران سوءاستفاده از اين نظام مي کرد. من يک شرکت ساده با حداقل درآمد در اصفهان دارم. بسياري از افرادي که از طرف آقايان به عنوان بي حجاب و عدم پايبندي به ارزش اسلامي لقب مي گيرند، بيشتر براي شهدا و جانبازان ارزش قائلند. اما برخي مدعيان براي شهدا ارزشي قائل نيستند. برخي مثلاً خودي هايي که مرا نمي شناسند، بارها جلوي خودم شروع به بدگويي راجع به من کرده اند. دروغ هاي فراواني را در مورد من مطرح مي کنند. حتي مراسم برگزار مي کنند و مي گويند خانواده شهيد همت منحرف شده اند. برخي ها روزي عنوان کردند مهدي همت به دليل اينکه بزرگراه را به نام پدرش کرده اند، شکايت کرده و پنج ميليارد تومان پول دريافت کرده است. من از مسوولان تشکر مي کنم. روزي به آنها گفتم از زماني که خودم را شناختم شما بلاهايي بر سر ما آورديد که من غم پدر نداشتن را احساس نکردم.
- از خاطراتي که مادرتان از پدرتان، شهيد همت، برايتان نقل کرده، بگوييد.
يکي از مسائلي که پدرم به مادرم عنوان کرده بود، اين بود که از مادرم عذرخواهي کرده و گفته بود متاسفم روزي خواهد آمد که از هر هزار مرد، يک مرد به معناي واقعي در جامعه وجود نخواهد داشت. تنها کسي که بعد از شهادت حاج همت هميشه به ما محبت کرد و هميشه در کنار ما بود آقاي مجتبي صالح پور بود. با اينکه هميشه بلاهاي مختلفي بر سر او آمده است اما باز هم در کنار ما بوده است. ايشان تنها کسي بودند که پدرم بيش از چشم هايش به او اعتماد داشت.
-از روزهاي سختي که گذرانده ايد، از فراز و نشيب هاي زندگي بگوييد.
سه سال اول شهادت حاج همت مشکلات زيادي داشتيم. که به لطف و محبت آقاي کروبي مشکلات تا حدودي برطرف شد. اواخر دهه 60 و تمام دهه 70 را با سختي فراواني گذرانديم. بيماري داشتم که پزشکان از درمان من نااميد شده بودند. من در بخش مردان بستري بودم و مادرم در کنار من حضور داشت و در بيمارستان بر سر او فرياد مي زدند که بايد از بخش بيرون بروي و همسرت براي همراهي پسرت در بخش باشد. خب مادر من که نمي توانست بگويد همسرش شهيد شده است. بنابراين همه اين غم ها را در درون خودش پنهان مي کرد. شايد ما نسبت به ديگر خانواده هاي شهدا، سختي ها و مشکلات بيشتري را متحمل شده باشيم.
- پدرتان براي حفظ نظام و حفاظت از مرزهاي کشور، دفاع از مردم و براي ادامه آرمان هاي امام خميني و انقلاب جنگيدند و به شهادت رسيدند. فکر مي کنيد اگر پدرتان اکنون حضور داشت، چه عکس العمل و ديدگاهي در مورد حوادث اين روزها و نحوه رفتار با خانواده اش داشت؟
به نظر من اين اتفاقات از همان سال هاي اول برنامه ريزي شده بود. ايمان دارم که حاج همت اين روزها را ديد که آن روزها طلب مرگ از خدا کرد و طلب بخشش از مادرم داشت. زماني که شهيد همت به مکه رفت، سه آرزو از خداوند داشت؛ اولين آرزويش اين بود که در سرزميني نباشد که نفس امام خميني در آن نباشد. دومين درخواستش از خدا اين بود که جانباز و اسير نشود. او از خدا خواسته بود فقط شهيد شود، آن هم زماني که از اولياءالله شده باشد. مي گويند خودشناسي، خداشناسي مي آورد. مي گفت اگر جانباز يا اسير شوم، ممکن است ايمانم را از دست بدهم. سومين درخواستش هم مادرم بود. او مادرم را از خدا خواست و يک جفت پسر مي خواست که ادامه دهنده راهش باشند. به همين دليل قبل از تولد من و برادرم به مادرم مي گفت بچه ها، پسر هستند. پدرم به تمامي آرزوهاي خود رسيد. حاج همت از آن دست فرماندهاني نبود که فقط در ماشين بنشيند. حاج همت خودش هميشه در کنار بسيجي ها بود. در کدام جنگ در جهان، فرمانده عمليات خودش براي شناسايي مي رود. حاج همت خودش در کنار بچه ها در صف اول حضور داشت. او هيچ گاه خودش و ايمانش را دور نزد. عشق مردم به او به دليل اخلاص اش بود. حتي برخي از همرزمان پدرم تعريف مي کنند که «خمپاره در دو قدمي حاج همت منفجر مي شد و پدرم سالم مي ماند و ما تعجب مي کرديم که حتي يک ترکش به حاج همت اصابت نمي کند،» همين مساله است که نشان مي دهد به آرزوهايش رسيد. او نه جانباز شد و نه اسير. درست در همان زماني که از خدا خواست، شهيد شد. من واقعاً خوشحالم که او نيست که اين روزها را ببيند. من دعا مي کنم که حاج احمد متوسليان هم زنده نباشد. روزي يکي از دوستان پدرم که جانباز شيميايي است و پس از جنگ براي درمان به کانادا رفت و خانواده اش اجازه ندادند برگردد، با من تماس گرفت. او در آنجا مدرسه دارد و خودش هم تدريس مي کند. گفت مي خواهد برگردد. مي گفت مي خواهد به ايران که مذهب تشيع در آن وجود دارد، برگردد. به او گفتم وضعيت آن گونه نيست که بتواني برگردي، حداقل زندگي ات را نفروش. يک سفر بيا بعداً اگر خواستي بمان. اما او قبول نکرد و حتي مرا سرزنش کرد که «تو از راه پدرت منحرف شده يي و مايه ننگ پدرت هستي.» زندگي اش را فروخت و به ايران آمد. فردي که شيميايي بود و در آنجا يک قرص هم مصرف نمي کرد، به محض ورود به ايران، به دليل خونريزي معده در بيمارستان بستري شد. پس از اينکه به ايران آمد، ديگر با من تماس نگرفت. مدتي گذشت و زماني با من تماس گرفت که روي پله هاي هواپيما در حال بازگشت به کانادا بود .

دختر شهيد حميد باكري : پدر من را رفقاي آقاي احمدي نژاد و آقاي محصولي از سپاه تصفيه کردند و از او خواسته بودند توبه نامه بخواند

امروز:در جنگ همه ديده مي شوند. از گلوله هاي سربي تا سرداران جنگ. از سياستمداران پشت پرده تا فرماندهان عالي رتبه. از خاکريز و شيار و تنگه تا هواپيما و هم پيمانان سياسي و ديپلماتيک. اما بعد از جنگ بعضي ها اصلاً ديده نمي شوند يا کمتر ديده مي شوند. اين ناديده شدگان يا کمترديده شدگان سهمي کمتر از فرماندهان که حمله و دفاع را اداره مي کنند، ندارند. پيوندهاي عاطفي ميان اميران و سرداران با اينان فضايي مي آفريند که موضوع جنگ را متمايز مي کند. بعد از جنگ به نام خانواده شهدا خيلي ها خيلي کارها کردند. خيلي ها خيلي حرف ها زدند. خيلي ها هم به خاطر همين خيلي کارها و خيلي حرف ها به خيلي جاها رسيدند. يادم مي آيد در بحبوحه راي اعتماد به صادق محصولي وقتي حرف هاي فاطمه چهل اميراني (همسر حميد باکري) را چاپ کرديم، يکي از همين خيلي ها که خودشان را وارث تام و تمام جنگ و شهادت و رزمندگان مي داند بر ما خرده گرفت که ديگر سراغ خانواده شهدا نمي رويم. اين بار به بهانه هفته دفاع مقدس نه سراغ سرداران که پاي سخنان دو تن از ناديده شدگان جنگ نشسته ايم؛ مهدي همت فرزند سردار دلاور ايران زمين حاج محمدابراهيم همت و آسيه باکري فرزند شهيد حميد باکري. سخنان مهدي و آسيه تعديل شده است. همه آنچه را در سينه داشتند با ما هم نگفتند اما آنچه گفتند در توان محدود ما نبود. باشد آنان که شهدا را دستاويز يورش به ديگران مي کنند همين حرف ها را بشنوند شايد به خود آيند و به اين پرسش پاسخ بدهند؛ بعد از شهدا چه کرده اند؟ متن گفت و گو با دختر شهيد باكري را به نقل از روزنامه اعتماد مي خوانيم:
-هنگام شهادت پدرتان چند سال داشتيد؟ 26
ساله هستم و هنگام شهادت پدر، 11ماهه بودم.
-چندمين فرزند خانواده شهيد باکري هستيد؟ من دومين فرزند شهيد باکري هستم.
-نسبت به نام باکري چه حسي داريد؟
اين اسم يک مسووليتي به همراه مي آورد و يک شجاعت خاصي لازم است تا بتوانيم از آن استفاده کنيم به همين دليل چون احساس مي کنم هنوز فرد کاملي نيستم، از اين اسم استفاده نکردم.
-علت اين عدم حضور و فراموش کردن کساني چون شما يا فرزندان شهيد همت و حتي شهيدان ديگر را واضح تر برايمان بگوييد. چرا فقط در مناسبت هاي خاص، تصاويري از امثال پدر شما پخش مي شود؟
من علت را در دو چيز مي بينم. در اين سال ها به صورت منفي از نام شهدا استفاده کرده اند. با وجهه يي که در ديد مردم از شهدا ساخته اند، تصور مردم را تغيير داده اند. به فرض،مردم مي گويند ما فکر کرديم شما خانواده شهيد باکري هستيد و زندگي آنچناني داريد. در مورد شهيدان بد عمل شده. هرجا خواستند از شهدا استفاده کردند. اينها شهدا را به نام خودشان کرده اند. يکسري از کساني که هرگز در جنگ و جبهه حضور نداشتند، خانواده شهدا را کنار زده اند. کسي نمي پرسد خانواده شهيد باکري چه نظري دارد. به سراغ کساني مي روند که هيچ نقشي در جنگ و شهادت نداشتند. از آنجا که من در مدرسه شاهد درس خوانده ام بسياري از دوستان من بودند که کسي به سراغ آنها نمي آمد. آنها فقط ادعاي احترام به ارزش هاي شهدا را دارند. ولي واقعاً کاري انجام نمي شود و مردم فکر مي کنند اکنون چه امتيازي به خانواده هاي شهدا تعلق مي گيرد. در واقع کساني که از اسم شهدا استفاده مي کنند تنها به دنبال منافع خود هستند، نه منافع کشور.
-از خاطراتي که مادرتان در مورد پدر، برايتان نقل کرده مي توانيد نمونه يي برايمان عنوان کنيد؟
مادر من، وجهه پدرم را در خانه بسيار پررنگ کرد. در واقع براي من و برادرم احسان، پدرم و عمويم، يک الگوي واقعي هستند. مادرم هميشه مي گفت پدرم فرد صادقي بود و به تمامي مردم احترام يکساني قائل بود. آنها مردمي بودند نه به معناي مردم فريب. مردم را آن گونه که بودند مي پذيرفتند و اين طور نبود که تنها براي مردمي ارزش قائل باشند که با اعتقادات آنها همسو باشند. مردم را آن گونه که بودند، قبول داشتند. پدرم عاشق خانواده و زندگي اش بود. چيزي که من را ناراحت مي کند اين است که مي گويند اين افراد، عاشق شهادت بودند. در حالي که پدر من، در عين حال که عاشق همسر و فرزندانش بوده است براي ادامه راه امام به شهادت رسيد.
-از سختي هايي که در اين دوران داشته ايد يا تجربه هاي تلخي که از طرف مادرتان نقل شده، برايمان بگوييد.
من دوران کودکي خودم را به ياد ندارم. فرزندان شهدا بسيار سريع بزرگ مي شوند. نقش کودکي چنداني نداشتم. يکي از سختي هايي که آن موقع مادرم متحمل شد، آن بود که در آن زمان به همسر شهدا که مي خواستند به تنهايي فرزندانش را بزرگ کنند، حرف و حديث هاي فراواني مي گفتند و به آنها نگاه خاصي داشتند. من آن موقع اين ناراحتي مادرم را از آن صحبت ها و نگاه ها احساس مي کردم. در واقع مادرم هم نقش مادر و هم نقش پدرم را براي ما ايفا کرد به همين خاطر هيچ گاه نتوانست نقش مادري خود را به خوبي ايفا کند. تمامي فرزندان شهدا اين خلأ را هميشه داشته اند که مادرشان به طور کامل نه، توانسته مادر باشد و نه توانسته نقش پدر را به طور کامل برايشان ايفا کند. در واقع ما به اندازه نه پدر داشتيم و نه مادر. با توجه به اينکه من بچه حساسي بودم و هميشه به دليل نبودن پدرم گريه مي کردم اين مساله سختي بسياري را براي مادرم ايجاد مي کرد.
-در اين سال ها چه کساني از مسوولان در کنار شما حضور داشتند؟
از مسوولان که کسي حضور نداشت. آقاي نصرت الله کاشاني و آقاي عبدالعلي زاده، هميشه در کنار ما بودند و در دوران کودکي ما محبت بسياري نسبت به من و برادرم داشتند. در اين ميان آقاي کروبي نيز نظر مثبتي نسبت به ما داشتند. يک بار هم آقاي محسن رضايي به منزل ما آمدند. در واقع مي توانم بگويم در مواقع خاصي به ياد شهدا مي افتند. مثلاً در سالي که بحث حمله امريکا به ايران تشديد شد، يکي از مسوولان خانواده شهدا را دعوت کرد. اينکه کسي از مسوولان به صورت مستمر جوياي احوال ما باشد، اينچنين نبوده است.
-تعلق داشتن به خانواده شهدا همواره به عنوان يک سرمشق و الگو در جامعه تبليغ مي شده است. آيا شما انطباقي بين اين تبليغ و واقعيت ها مي ديديد؟
بزرگ ترين مساله من اين است که اکنون به آن شک کرده ام. يک نفر از مسوولان به من پاسخ دهد که ما اين ميزان سختي و مشکلات را تحمل کرديم و پدرمان شهيد شد، اکنون چه چيزي را به دست آورده ايم؟ مادرم شخصيت بسيار والايي از پدرم برايم ترسيم کرده بود، به خاطر همين من سرم را بالا مي گرفتم و با غرور مي گفتم من دختر باکري هستم و مي گفتم پدرم به شهادت رسيده که وضعيت مان بهتر شود. ما کمبودهاي بسياري داريم. در واقع تمامي خانواده هاي شهدا کمبودهاي بسياري دارند. يک نفر پاسخگو نيست. من بارها از مادرم مي پرسم که چرا پدرم رفت؟ پدر به شهادت رسيد که اين وضع ما باشد؟ به قول پرويز پرستويي در فيلم موج مرده که مي گفت؛ «ما را فرستادين جنگ و گفتيد شما برويد ما حواس مان به خانواده شما است.» اما در عمل چه شد؟ شهدا به وظيفه خود عمل کردند و شهيد شدند آيا ديگران هم به وظايف خود عمل کردند؟ در واقع شهدا رفتند. اين افراد به شهادت رسيدند. براي مردم جنگيدند که وضعيت خوب و قابل قبولي داشته باشند. اما اوضاع مردم بدتر هم شد. يک نفر بايد به تمامي خانواده هاي شهدا که خون شان را در راه اين کشور فدا کردند پاسخگو باشد. هميشه پدر و عمويم مي گفتند مردم بايد در حکومتي همانند حکومت عدل علي زندگي کنند. من اعتقاد دارم هيچ گاه حکومت عدل علي اتفاق نخواهد افتاد چون هيچ کس حضرت علي نخواهد شد. هيچ کدام از آن آرمان ها و اهداف، تحقق پيدا نکرد. در مسائل کوچک تر هم اتفاقي نيفتاد. در مساله اقتصادي و معيشت مردم مشکلات زيادي وجود دارد. حداقل اقتصاد مردم وضعيت مناسبي داشته باشد، بقيه مسائل اعم از آزادي بيان و... هيچ. اولين خواسته مردم اين است که وضع اقتصادي شان درست باشد. اين همه سال است جنگ تمام شده اما کسي از مسوولان نيست که برود وضعيت خرمشهر و آبادان را ببيند. هيچ گونه رسيدگي به آنجا نمي شود. گويا قرار بوده فقط يک تعدادي شهيد شوند. آرمان هايي که از آن دم مي زدند هم اجرا نشد. کساني که اکنون در پست هايي مشغول به کار هستند، هيچ شباهتي به شهدا ندارند. به اسم آرمان شهدا سختي هاي بسياري را بر مردم روا داشته اند. در اين سال ها شهيدان را تبديل به چوبي کرده اند و بر سر مردم کوبيده اند. به قول مادرم با بيرون بودن موي دختران مان خون شهدايمان پايمال نمي شود. زماني که دختري به دليل فقر و نداري مجبور به خودفروشي شود، آن زمان خون پدر من پايمال مي شود. البته اين اتفاق اخير باعث شد مردم بفهمند موضع ما چيست و ما در کجا ايستاده ايم و موافق با اين روند و اين نحوه برخورد نيستيم.
-به اتفاقات اخير اشاره کرديد. نظرتان در مورد اتفاقات اخير و نوع برخورد با مردم چيست؟
چگونه است کساني که 30 سال چه خوب و چه بد براي اين انقلاب زحمت کشيده اند، يک شبه ضدانقلاب مي شوند؟ پسر شهيد بهشتي يک شبه بد مي شود؟ من با دروغگويي به مردم مخالفم چون پدرم دروغگو نبود. پدر من به اين دليل به شهادت رسيد که مردم آزاد باشند. کسي هرگز از پدر يا عموي من نشنيده که به دليل اعتقادات و مذهب شان به کسي سخت بگيرند يا عنوان کنند چون من اين گونه فکر مي کنم شما هم بايد همانند من بينديشيد و اعتقادات من را دنبال کنيد. پدر من شهيد نشد که نيروهاي ويژه اقدام به ضرب و شتم من با باتوم بکنند. شهيد همت نرفت که فرزند و همسرش را ضرب و شتم کنند. آنها انقلاب نکردند و اين همه هزينه پرداخت نکردند که وضعيت اين گونه شود. چگونه است ما که خانواده شهدا هستيم، يک شبه مي شويم برانداز؟، و متهم به مصاحبه با رسانه هاي بيگانه مي شويم؟ من نمي دانم چرا تا اين حد به شعور ما توهين مي شود؟ زماني که مردم موضع گيري مادرم را ديدند متوجه شدند ما در چه جبهه يي هستيم. فهميدند ما مخالف تحميل مسائل به مردم هستيم. من به دنبال پاسخ هستم. واقعاً دچار سردرگمي شده ام. ما اين ميزان مصيبت و سختي را تحمل نکرديم که ضدانقلاب ها بيايند و بگويند ديديد چگونه با مردم رفتار کردند. ديديد به شما گفتيم که در نهايت انقلاب، اين گونه مي شود؛ کساني که ما در مقابل آنها ايستاديم. تمامي اقدامات نامناسب ديگران را توجيه کرديم اما مگر حوادث اين روزهايي که سپري شد، قابل توجيه است؟
-فکر مي کنيد اگر پدرتان زنده بود چه نظر و ديدگاهي در مورد اين اتفاقات و برخوردها داشت؟
آن موقع که پدرم زنده بود، از او خواسته بودند جلوي تلويزيون توبه نامه قرائت کند. نامه يي که مادر من پيش از انتخابات نوشت در مورد همين مساله بود. پدر من را همين رفقاي آقاي احمدي نژاد و آقاي محصولي از سپاه تصفيه کردند و از او خواسته بودند توبه نامه بخواند. در واقع آنها بودند که پدرم را از سپاه بيرون کردند. چه شد که اين آقايان، امروز مدافع شهدا شده اند؟ چگونه است کسي که با پدر من که بعدها شهيد شد، اين گونه رفتار کرد، امروز پست و مقام بالايي مي گيرد؟ زماني که پدر من شهيد شد در اروميه شايع شد که پدرم شهيد نشده بلکه به عراق پناهنده شده، تنها به اين دليل که پدرم جنازه نداشت، هيچ گاه در مصاحبه هاي تلويزيوني به مادرم اجازه ندادند، تعريف کند چه اتفاقي براي پدرم افتاد و هميشه اين مسائل سانسور شده اند. من خوشحالم که پدرم نيست اين روزها را ببيند. تمامي باورهاي من در اين سال ها شکسته شد. در واقع نظام جمهوري اسلامي که من نوعي مي توانستم مدافع آن باشم، ذره ذره مدافعانش را از دست داد. اين همه هزينه پرداخت کرد که چه چيزي را به دست بياورد؟ شايد اگر پدر و عموي من هم اين روزها بودند مجبور مي شدم در زندان به ملاقات شان بروم يا اعترافات شان را از تلويزيون ببينم. مردم اين روزها به خوبي دروغ را از راست تشخيص مي دهند.

تصفیه حساب متفاوت کودتاگران با “چریک پیر”؛ به جریان انداختن پرونده های ۲۸ سال پیش علیه نبوی

امروز: بهزاد نبوی ، عضو سرشناس سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در حالی از 23 خرداد در بازداشت به سر می برد که تاکنون فقط یک بار و با حضور بازجو با خانواده خود ملاقات کرده است. نبوی در این ملاقات به همسرش گفته است که به این زودی ها منتظر آزادی او نباشد. این ملاقات سه ماه بعد از بازداشت نبوی صورت گرفته است .

به گزارش سايت جنبش راه سبز(جرس)،‌ بهزاد نبوی که در عرصه سیاست ایران به "چریک پیر" معروف است روز 23 خرداد بازداشت شد و در حالی که ساعت یازده روز بعد آزاد و به خانه بازگشت اما نیمه شب همان روز ماموران به منزل نبوی یورش برده و بدون ارائه کارت شناسایی و حکمی او را مجددا بازداشت کردند.

به گفته خانم هنگامه رضوی، همسر نبوی، یک روز بعد از بازداشت، ماموران با یک حکم کلی که امضای سعید مرتضوی را داشت بازگشته و با تفتیش منزل، 8 کارتون کتاب و مدارک کاری و آرشیو آقای نبوی را با خود بردند. همسر این چهره سیاسی سرشناس ایران، همان زمان با شرم آور خواندن بازداشت نبوی برای جمهوری اسلامی اعلام کرد که هرگز تصورش را هم نمی کردیم که آقای نبوی را که برای همین نظام، قبل از انقلاب زندان رفته و شکنجه شده و بهترین سالهای زندگیش را خالصانه در خدمت نظام بوده است، روزی در همین نظام به زندان ببرند.

نبوی که سابقه وزارت و نمایندگی مجلس را در جمهوری اسلامی دارد بر اساس اعلام نماینده دادستانی از هرگونه اعتراف دروغی سرباز زده و تنها جمله ای که از او در کیفرخواست آمده حکایت دارد که نبوی گفته است: "من به آقای موسوی خیانت نمی کنم". در کیفرخواست همچنین ادعا شده است که "در بازرسي از منزل آقاي بهزاد نبوي عضو مؤثر و محوري سازمان مجاهدين اسنادي دال بر جعل سند با هدف تشويش اذهان عمومي به دست آمده است".

نبوی در اولین تماس تلفنی خود که بعد از 45 روز بی خبری مطلق صورت گرفت از محل زندان خود ابراز بی اطلاعی کرده بود. همزمان مسولان دستگاه قضایی، وزارت اطلاعات و دادستانی تهران از پاسخگویی درباره وضعیت این زندانی سیاسی و سایر زندانیان سیاسی و مطبوعاتی از خود سلب مسولیت میکردند. بعد ها اعلام شد که نبوی در بند 2 الف زندان اوین نگهداری می شود، بندی که متعلق به سپاه پاسداران است.

قبل از تماس تلفنی نبوی با همسرش، بازجوی او به خانم نبوی گفته بود که حق ندارد درباره مسائل سیاسی روز و وقایع بیرون از زندان کوچکترین خبری به همسرش بدهد و با این شرط اجازه صحبت به بهزاد نبوی داده بود. این مساله و نوع برخورد با خانواده های زندانیان که پی گیر وضعیت عزیزان دربند خود هستند بیش از پیش نشان از وضعیت غیر طبیعی بازداشت شدگان در زندان دارد. آنها در شرایط ایزوله کامل به سر می برند و هیچ گونه خبری از وقایع بیرون از زندان ندارند و نبوی در حالی در زندان در مقابل بازجویان می نشیند که کتاب خاطرات زندان او در رژیم گذشته در کتابفروشی های تهران و سایر شهرهای ایران به فروش می رسد.

نبوی نیز همچون سایر سران اصلاح طلب زندانی، متهم به انقلاب مخملی و تحریک برای شرکت در اغتشاشات است. این در حالی است که به گفته خانواده نبوی، او تاکنون هیچ یک از اتهامات را نپذیرفته و از انجام اعتراف دروغ سرباز زده است. شاید از این رو است که حامیان محمود احمدی نژاد، به یک باره یاد پرونده انفجار نخست وزیری افتاده اند. چنانچه محمد حسین صفار هرندی، وزیر ارشاد دولت نهم و از نویسندگان روزنامه کیهان از احتمال محاکمه سعید حجاریان و . بهزاد نبوی به دلیل دست داشتن در ترور محمد علی رجایی و محمد جواد باهنر، رئیس جمهور و نخست وزیر اسبق ایران خبر داد (!) و مدعی شد که پرونده این دو نفر در این خصوص باز است.

خبرگزاری های دولتی ایرنا و فارس و رجانیوز ادعا کردند که: پرونده انفجار نخست وزیری توسط گروهی به مسئولیت بهزاد نبوی خارج از روال قانونی و قضایی تحت بررسی قرار گرفته بود . این در حالی است که حتی محمد رضا باهنر، چهره سرشناس اصولگرای مجلس و برادر محمدجواد باهنر، نخست وزیر ایران که در بمب گذاری 8 تیر به قتل رسید نیز، اتهامات فوق را به صراحت رد می کند. او می گوید: بنده علاوه بر انگیزه‌های ملی و مذهبی و شرعی که در قبال آن حادثه تلخ داشتم، انگیزه دیگری هم برای پیگیری آن داشتم و حرف‌هایی که برخی می‌زدند خیلی بی‌ربط بود که می‌خواستند مسئولان آن زمان کشور را متهم به این توطئه کنند.

به نظر می رسد بازجویان نبوی تاکنون نتوانستند از این فعال سیاسی حرفی یا اعترافی باب میل خود اخذ کنند و لذا سعی دارند با پرونده سازیهای که موضوع آنها به 28 سال پیش بر می گردد، این عضو سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را تحت فشار قرار دهند.

۱۳۸۸/۰۶/۲۵

آیت الله العظمی صانعی: باشرکت در راهپیمایی روز قدس ضمن پیمان با آرمان های مردم مظلوم فلسطین، پشتوانه معنوی محکمی در جهت نفی هرگونه ظلم و ستم و استضعاف


آیت الله العظمی صانعی با صدور بیانیه ای از ملت شریف ایران دعوت فرمودند تا در راهپیمایی روز قدس شرکت نمایند .
متن این بیانیه به شرح زیر است .
باسمه تعالیفَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ للهِِ رَبِّ الْعَالَمِینَ
ملت شریف و بزرگ ایران اسلامی،روز قدس بر حسب مبنا و منطق امام امت (سلام الله علیه) روز تعیین سرنوشت ملت های مستضعف و روز مقابله مستضعفان با مستکبران است. «روز قدس یک روز جهانی است. روزی نیست که فقط اختصاص به قدس داشته باشد؛ روز مقابله مستضعفین با مستکبرین است».(۱)این جانب با محکوم نمودن اشغال و تجاوز در قدس شریف، از عموم ملت فهیم و هوشمند ایران می خواهم که با حضور باشکوه در راهپیمایی این روز-که پاسخی به ندای بنیانگذار جمهوری اسلامی است- ضمن پیمان با آرمان های مردم مظلوم فلسطین، پشتوانه معنوی محکمی در جهت نفی هرگونه ظلم و ستم و استضعاف ملت ها در هرکجای عالم ایجاد نمایند، و باید اطمینان داشت که خداوند در کمین ستمکاران و ظالمان است؛ «إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ».حوزه علمیه قمیوسف صانعی۲۴/۶/۱۳۸۸

۱۳۸۸/۰۶/۲۴

نامه سرگشاده محمد نوری زاد به رهبر جمهوری اسلامی ايران

امروز: محمد نوري زاد كارگردان سينما و سريال هاي تلويزيوني نامه سرگشاده اي خطاب به مقام رهبري نوشت. متن اين نامه به نقل از وبلاگ او به شرح زير است:
به نام خالق زيبايی ها
محضر رهبر گرامی جمهوری اسلامی ايران - حضرت آيت الله خامنه ای
من هميشه ، چه در نوشته هايم و چه در گفتگوی حضوری ، شما را با واژگانی چون : آقا جان ، مولای من ، خامنه ای ما ، مخاطب قرار داده ام . اما دراين رقعه ، مصرم که حضرتعالی را " پدر" خطاب کنم . علتش را نمی دانم . شايد بخاطر اين که با اين واژه ، الفت عاطفی فراوانتری برقرار می کنم . اگرچه واژگان پيشين ، بلحاظ معرفتی کاربرد ويژه ای طلب می کنند . من در نوشته هايم به ياد ندارم : مقام معظم رهبری ، يا : مقام عظمای ولايت ، آورده باشم . دراين دو واژه اخير ، رسميت و تشخصی می بينم که شما را بسيار دورتر از مردم می نشاند . و حال آنکه ما دوست داريم شما را درکنار خود ببينيم .
پدرگرامی ،
من شايد بيش از هرنويسنده و فيلمسازی ، در سالهای رهبری شما ، درجانبداری از شما مطلب نوشته ام و فيلم های مستند ساخته ام . وآنچنان غليظ و ناگشودنی با شما و جايگاه شما گره خورده بودم که احساس می کردم : ياوری امام زمان ، نسبت موکد و انفکاک ناپذيری با ياوری شخص شما دارد . احساس می کردم شما تمثيل و نماينده ای از همه غربت های تشيع محضيد . احساس و باورم به اين بود که شما ، تنها فرصت تشيع برای به تجلی درآوردن معارف خفيه شيعه هستيد . معارفی که می بايست يک به يک به صحنه آورده می شدند و امکان جولان می يافتند . من و دوستان همفکرمن ، همه آرزوها و آرمانهای متعالی شيعه را در برافراختن و هويت بخشی انسان زخم خورده و تکيده از انديشه ها و رويه های ناسالم بشری ، و اين همه را در کلام شما و سيره شما و مواضع شما می جستيم . وقتی به آمريکا نهيب می زديد و او را از عواقب جهانخواری اش برحذر می داشتيد ، ما غرق شعف می شديم . چرا که سالهای سال ، در دوران ستمشاهی ، حسرت يک مرگ برآمريکا به دلمان مانده بود .
وقتی از فقر و فساد و تبعيض می فرموديد ، در پوست نمی گنجيديم . چرا که بخود نويد می داديم از پی اين خروش های فهيمانه ، حتما افق های مبارکی درجهت زدودن اين رذيله های اجتماعی در پيش خواهد بود . وقتی فراتر از چارچوب های ديپلماسی ، برسر طراحان دادگاه ميکونوس فرياد برآورديد و بساط خدعه و نيرنگشان را برسرخودشان آوار کرديد ، ما به همديگر تبريک می گفتيم . بعد از واقعه هولناک يازده سپتامبر ، آنجا که برجستگان سياسی ما - آنان که درادعای برتر بينی شان ترديدی تحمل نمی کردند – با شنيدن عربده های خشمناک بوش به حاشيه های سکوت و ترس پناه بردند ، شما يک تنه سربرآورديد و آوار ديگری از شهامت و حق طلبی را برسر هيات حاکمه آمريکا فرو ريختيد ، ما قامت راست کرديم و به خود باليديم .
وقتی به زندگی شخصی شما نگاه می کرديم که چگونه فرزندان خود را از ورود به کارهای اقتصادی و مسئوليت های درشت و ريز نهی فرموده ايد و همگان خود را از اشرافيت متداول مسئولين کنار زده ايد و به بهره مندی از يک زندگی بسيار ساده بسنده کرده ايد ، سرافرازی می کرديم و به خدای خوب خود سپاس می گفتيم . با هر ادله و احتجاج شما ، برج بلند "چرا" های ما فرو می ريخت . طوری که تحقيق و مجادله را شايسته تداوم سخن شما نمی ديديم . از اين که گذشته و سابقه سالم و پاک و آکنده از رنج و مقاومت داشته ايد ، و در سالهای پس از انقلاب نيز در کنار ساير مردم ايران عزيز ، به مقابله با دشمن شتافتيد و عرصه دفاع مقدس را باحضور وهمراهی خود سامان داديد ، شما را بيواسطه از جنس خود می ديديم و با شما و سخن و سيره شما همذات پنداری می کرديم .
بعد از امام عزيز ، آنگاه که ستون محکم عاطفی و احساسی و بينشی ما لرزيد ، به زير سايه شما خزيديم و کاستی های فردی و اجتماعی خود را به يمن روزهايی که شما نويد بهبود می داديد ، در خيال ، ترميم می کرديم . هرچه برحجم کاستی ها و بدکاری ها و تلخ گويی ها و عقب ماندگی های کشورمان افزوده می شد ، به يک سخن و نهيب شما ، همه را بحساب دشمن بدکردار می گذارديم . دشمنی که در سخن شما ، درهمين نزديکی ها بود و جز به نابودی ما راضی نمی شد و لحظه ای درنگ را نيز درحذف ما جايز نمی دانست . که در جای خود ، تشخيص درستی نيز بود . رفتار هزار فتنه آمريکايی ها و تجربه های خود انقلاب ، برهمين تيز بينی تاکيد می ورزيد .
با اشاره و تاييد و نصب جنابعالی ، شيفتگان و سربازان و اطرافيان و ماموران شما برمنصب های فراوان کشور قرار گرفتند تا اين کشتی طوفان زده را به ساحل امن و آسايش و رشد برسانند . از شورای نگهبان تا قوه قضاييه . از فرماندهان سپاه تا فرماندهان ارتش . از امامان جمعه تا مجمع تشخيص مصلحت . از شورای انقلاب فرهنگی تا صداو سيما . هيچ منصب کليدی ای نبود که منتصبين شما در آن حضور نداشته باشند . حتی نمايندگان مجلس خبرگان که به صورت ظاهر از جانب مردم انتخاب می شوند ، پيشاپيش از فيلتر شورای نگهبان شما گذر می کردند . اين همه حضور حضرتعالی در مواقف چند و چون نظام ، ما را به درک و لمس يک مدينه فاضله اين زمانی بشارت می داد . مرتب خود را به پايکوبی و تناول لذت حضور درآن مدينه قشنگ اميد می داديم . اگر امسال رونقی در نمی يافتيم ، به سال ديگر چنگ می برديم .
ما با شما آنچنان آميخته بوديم که خود را نمی ديديم . به خود می نگريستيم که غبار آلود از جنگ و کار و زحمت آمده بوديم . به شما می نگريستيم که مرتب برتاييد و تقدير ازمسئولين اصرار می ورزيد . به زيرک هايی می نگريستيم که در زير چتر امن نظام – فارغ از درد و داغ مردم – به تکميل سفره سيری ناپذير خويش همت می کردند . و می ديديم : هيچ روزنامه ای و هيچ برنامه تلويزيونی و هيچ خبری و هيچ محکمه ای ، از نابکاری آنانی که به اسم مسئول ، کيسه بهره مندی خود و اقوامشان را پرکرده بودند و رسوا نيز شده بودند ، اجازه نشت يک "چرا" نمی يافت . در طول ساليان دراز ، ما هرگز لذت يک روزنامه مستقل و صداوسيمای مردمی را که بی واهمه دربرابر کاستی ها و زد وبندها و مراودات پشت پرده افشاگری کند و سلامت جامعه را با اين رويه درست تضمين کند نچشيديم . به شوق بساط علوی و مهدوی ، و افق های روشنی که شما نشانمان می داديد ، و بخاطر دشمنی که صدای زنگ خطرش از داخل و خارج قطع نمی شد ، از مطالبات امروزمان می گذشتيم و به فردا موکولش می کرديم . و شما ، پدرگرامی ، مرتب بر شعله های درون ما آب می افشانديد و التهاب و گداختگی ما را فرو می نشانديد . که : مبادا دشمن شاد شويد . مباد آب به آسياب دشمن بريزيد . مبادا زبان وقلمتان به تضعيف نظام منجر شود . مبادا همانی را بگوييد و بنويسيد که دشمنان می خواهند . دشمن شناس باشيد . موجبات اغتشاش فکری مردم را فراهم نکنيد . مشکلات داخلی ما يک امر خانوادگی است ، به همسايگان مربوط نيست . مبادا بار ديگرپای اجنبی بميان آيد .
با مديريت و خواست شما ، روحانيان برتمامی مقدرات محوری ما حاکم شدند . ازنهادها و نمايندگی های ولی فقيه ، تا ادارات عقيدتی و سياسی و اجتماعی و اقتصادی و نظامی و فرهنگی . چه درداخل و چه درخارج . و ما تا می آمديم به اين همه حضور و سرک کشيدن روحانيان در زيروبالای کشور بيانديشيم ، خود را سراسيمه با خواست شما مجاب می کرديم . که يعنی : لابد اين درايتی است ازجانب شما و ما از تبعات آن غافليم . به عنوان نمونه ، در وزارت جهاد کشاورزی ، نماينده ولی فقيه حضورداشته ودارد وصاحب نفوذ است . جايی که تناسبی با حضور يک روحانی ندارد و اين حضور کم تناسب ، مقدرات خاصی را بربدنه اين وزارتخانه بار می کند . اين روحانيان ، درکل ، ودرطول اين ساليان هدرشده ، به دليل نداشتن سواد و آگاهی درباره بدنه ای که درآن حضورداشته اند و گاه برسرآن نيز ايستاده اند ، مخاطرات فراوانی را برساحت های متعدد کشور تحميل کرده اند . هم بجهت دخالت های گاه و بی گاهشان ، وهم بخاطر تحميل آدمهای همجوارشان . اين روحانيان ، ظاهرا حضورداشته اند تا چشم شما باشند در بدنه کشور . اما نه که هرکدام مختصاتی و علائقی خاص بخود داشته و دارند ، به رد يابی همان تعلقات مشغولند و مرتب از نام و وجهه ونفوذ شما بهره برده اند و سنگی از پيش پای نظام نيز برنداشته اند .
به عنوان مثالی ديگر : ما دکترعلی شريعتی و تفکرات او را می ستوديم ، اما نظام ، او را بخاطر اين که روحانی نبود و فراتر از چارچوب های حوزه می انديشيد ، کنار گذارد تا مبادا دربرابر روحانی ، يک غيرروحانی سربرآورد و در حوزه دين ، ابراز وجود کند و سخنانش پراکنده شود و مردم را از اطراف روحانيان و منابرشان متفرق کند . شريعتی ، برای برپايی اين نظام سوخت ، اما اين نظام او را بخاطر روحانی نبودنش و تفکرات تازه اش سوزاند و حق او را در نهضتی که بوجود آورده بود ادا نکرد . اين روزها ، می بينيم برای فلان روحانی دورتاريخ و گاه جامانده درتاريخ مراسم ياد بود بپا می کنند اما سالگرد وفات و شهادت شريعتی بايد با ترس و لرز برگزار شود .
تبعات اين حضور همه جانبه شما و روحانيان برمقدرات محوری کشور ، و دوختن همه مخاطرات به هيمنه نظام ، اين شد که از هر سخن مخالف بهراسيم و از هرنوشته و اشاره مخالف بلرزيم . که نکند خوابی برای واژگونی نظام ديده باشند . که نکند چشم ديدن ما را نداشته باشند . بر صداو سيما و مطبوعات سخت گرفتيم و هيچ لحنی ونقدی را به کيان کشور تحمل نکرديم . در يک وعده ، دهها نشريه را به جرم نقد خودمان بستيم و آدمهای منتقد را به محفظه زندان درانداختيم . از اين می ترسيديم که نقد از ما ، به کاسته شدن محبوبيت نظام و کيان آن منجر شود . و ما به اين محبوبيت هميشگی نياز داشتيم . وما ،
عزيز گرامی ،
درتمامی اين سالها ، از شما و حضور همه جانبه شما در ترسيم مقدرات کشور ، حمايت کرديم و نوشتيم و نوشتيم و سخن گفتيم و مخاطبين خود را به همراهی با شما و نظام فراخوانديم . و گاه دراين فراخوانی بزرگ ، عبوس نيز شديم و اهل خود را به رنج انداختيم و دوستان خود را از دست داديم و حلقه نظام را تنگ تر و تنگ تر ديديم .
يک سئوال .
ما برای چه دراطراف شما گرد آمده بوديم ؟ که نفعی و سفره ای نصيبمان شود ؟ آنهم با شهدايی که داده بوديم و دوستانی که جلوی چشم ما پرپر زده بودند ؟ که اگر اين گونه بود ، ما کاسبکاران خفيفی بوديم که .
ما برای اين در پشت سر شما صف بسته بوديم که از جانب شما ، نسيم علوی برما وزيده بود و دوست داشتيم مردمان ما و جهان از اين فرصت تاريخی بهره مند شوند . به همه می گفتيم صبرکنيد تا عدالت علوی را درمحاکم قضايی کشور نشانتان بدهيم . تا خوب انديشيدن و خوب بودن را ، و جهانی شدن و جهانی بودن را نشانتان دهيم . هرمعترضی را به روزهای عنقريبی از خوبی ها وعده می داديم و هرمنتقد را به ديدن چيزی دلنشين درآينده متقاعد می کرديم . اما زمان که می گذشت ، ديديم از آن مدينه فاضله که خبری نيست ، از ابتدائيات يک رشد متداول نيز جا مانده ايم .
ديگران ، کشورهای همجوارما ، فارغ از چند و چونی که ما گرفتارش بوديم ، با شتاب به راه خود رفتند و بجايی رسيدند که ما امروز به التماس از آنان تخصص و تکنولوژی و برنامه و مديريت خريد می کنيم . و ما ، با همان تاروپودی که برخود تنيده بوديم ، جامانديم . چرا ؟ چون از سنت های الهی دور افتاديم . گفتم : از سنت های الهی دورافتاديم و به روزی درافتاديم که امروز برفرصت های هدررفته خويش افسوس می خوريم .
ببخشيد از اين که وارد حوزه ای شدم که درتخصص شماست . بله ، سنت های الهی ! چيزی که شما خود مرتب به آن تاکيد داشته ايد . مرتب . شما درهر سخنرانی ، همه را به يکی از اين سنت ها فرا خوانده ايد . عمده سخنان شما دراين سالها ، يا نقد بوده يا ارشاد . که البته اين رويه درستی نيز هست . اما يک غفلت دراين ميان خود می نماياند . پوزش مرا بپذيريد که ناگزيرم از اينجای سخن ، به محاکاتی بپردازم که مستقيم به خود شما مربوط است . و اين مستقيم گويی ، نه که تمرين ما دراين سالها نبوده ، چه بسا برای حضرت شما و همطريقان ديرين من بسی نامتحمل باشد و برمن سخت بگيرند که : تو کی هستی که برای ولی فقيه ما تعيين تکليف می کنی و اساسا چرا می پرسی : چرا ؟
عزيز ما ، درهمه اين سالها ، من نديدم يا نشنيدم که شما ، درمقام شخص اول اين کشور پرمخاطره و پرآوازه ، يک بار ، حتی يک بار، مسئوليت يک خطا و خبط و عقب ماندگی و درجا زدن را شخصا بپذيريد . اميد دارم بسيار بوده باشد اما من که يکی از آحاد اين مردمم، شخصا نديده يا نشنيده ام . هميشه درمقام نقد ، جانب مردم را گرفته ايد و حتی به مسئولين پرخاش کرده ايد ، اما نبوده که به مردم بفرماييد : ای مردم ، تا اينجای عقب ماندگی های کشور متعلق به ديگران است و اين مختصر متعلق به خطاهای انسانی من رهبر است . هميشه خود را برکنار از آسيب ها ديده ايد و همراه و همصدا با مردم ، بر مسئولين و مجريان برافروخته ايد که : چرا فقر و فساد و تبعيض ؟ چرا بدکاری ؟ چرا بی برنامگی ؟ چرا عقب ماندگی ؟ چرا بی کياستی و بی مديرتی و بی خردی ؟ وحال آنکه شايد پسنديده اين بود به همان روحانيان منصوب خودتان نيزمی نگريستيد و خرابکاری و نقش احتمالی آنان را در اين چراهای تمام نشدنی رصد می فرموديد .
باز به عنوان نمونه ، به امام جمعه بندرعباس که مثل امام جمعه تهران – آقای سيداحمد خاتمی – وامام جمعه مشهد – آقای علم الهدی ، چهره ای عبوس و زبانی تلخ دارد اشاره می کنم که به زور ، بله به زور زمينی از دانشگاه علوم پزشکی را برای ساخت مصلای بندرعباس تصاحب کرد و آنگاه که رييس اين دانشگاه اعتراض کرد که : اين يک تصاحب است ، اينجا بايد دانشگاه می شد ، اين غيرشرعی است ، از تريبون نمازجمعه پرخاش می کند : تو برو آمپولت را بزن . ما خودمان شرعی وغيرشرعی بودنش را حل می کنيم .
پدرگرامی هرکجا از سخن من دل آزرده شديد ، با يادآوری اين نکته خود را مجاب کنيد که گوينده اين سخنان ، کسی است که دوست بودنش نه برهمگان ، که برخود شما ثابت است . پس ، سخن دوست را بايد تاب آورد و از او نرنجيد . شايد برخی از دوستان من بگويند : ای منافق بريده ، اگر سخنی هم با رهبر داشته ای و داری ، آن را خصوصی برای خود ايشان می فرستادی . نه اين که آن را دربوق کنی و جار بزنی . که می گويم : هرآنچه من با استناد به آنها سخن می گويم ، از واضحات وامور آشکار کشورمان است . من مسئله ای محرمانه را که برملا نکرده ام . درضمن ، تاثير و بردی که يک نامه آشکار دارد ، هرگز يک نوشته محرمانه ندارد . وباز اين که : روح اين نوشته ، نه از جانب يک دشمن تابلودار و منافق درکمين ، که خيرخواهی کسی است که هنوز چشم به اصلاح امور دارد و همان مدينه فاضله را از جانب اين نظام طالب است .
يک اشتباه ديگر نيزمرتکب شديم . هم ما هم شما . شايد اين اشتباه به دليل انباشت معارف شيعی دردرون تک تک ما صورت پذيرفت . و شايد از اين جهت که از انقلابی که کرده بوديم زيادی خرسند بوديم و اجرش را هم فورا به حساب خودمان واريز کرديم و بلافاصله هم دريافتش کرديم . اجر اين که ما و انقلابمان ، ادامه خواست و تمايل پيامبراعظم (ص) و ائمه معصومين(ع) است . که يعنی رهبران ما همانانند و جانشينان همانان و مردم هم لابد مردم و مخاطبين همانان . اين مهم را مرتب از سخنان شما و ساير مسئولان نيوشيديم و پذيرفتيم که می توانيم تاريخ اين روزگارخود را با تاريخ دوران امام علی و امام حسين (ع) مشابهت دهيم . و اصلا دراين مشابهت سازی به سراغ سايرامامان نرفتيم . مثلا امام باقر و امام صادق و امام رضا و امام جواد(ع) . شايد بيشتر به اين دليل که ازميان همه امامان ، امام علی (ع) فرصت حکومت يافته بود و کربلای امام حسين هم بيشتربا درون ما همراهی داشت . و مثلا به سيره و نحوه مدارای شخص پيامبراکرم (ص) با مخالفين هيچ توجهی نکرديم . و حتی نحوه مدارای حضرت علی با مخالفينشان .
خودمان دراين وسط يک فرمولی برای جمهوری اسلامی خلق کرديم که هر سمتش را بشود به امامی مربوط کرد . شعار : مااهل کوفه نيستيم علی تنها بماند ، ياشعار : خامنه ای خمينی ديگر است ، ولايتش ولايت حيدراست ، و شعارهايی از اين دست ، محصول اين نگرش تطبيقی است . آنقدر در تشبيه و تطبيق انقلاب و حادثه های آن ، با حکومت حضرت امير و حادثه های آن افراط ورزيديم که خودمان درتحليل هر ماجرای انقلاب ، حتی مراودات اجتماعی اش ، با شتاب ، حضرت شما را درجايگاه حضرت امير می نشانديم و دوستان و مخالفين شما و نظام را با دوستان و مخالفين حضرت امير می سنجيديم . اين افراط ، کار را به جاهای باريک کشاند . به جايی که مثلا خود شما بحث مفصلی از نقش خواص و عوام را درظهور ماجرای کربلا به ميان آورديد و عبرت تاريخ را به دوستان و دشمنان هشدار داديد . غافل از اين نکته که : اين عبرت تاريخی ، از همان ابتدا ، فرضيه ای تثبيت شده با خود داشت و نيازی به اثبات نداشت . اين که دراين عبرت : حسين ، ما هستيم، و انقلاب می تواند با خيانت خواص و پيروی عوام ، به کربلايی درجهت حذف حسين و مرام حسين که ماهستيم منجر شود . و باز غافل از اين که ما تنها به يک دليل وشرط ، وتنها به يک دليل وشرط می توانستيم خود را و نظام و مسئولين نظام را با علی و اولاد او ، و نظاممان را با ولايت و حکومت آنان بسنجيم که : شيوه مردمداری و حکومت ما ، و رفتار شخصی ما ، همانند آنان باشد يا متاثر از آنان . نمی شود که ما در بسياری از امور مخالف آنان رفتار کنيم اما همچنان جايگاه آنان را برای خود بلوکه کنيم و به هرمخالفی و منتقدی بگوييم : حواست باشد که چه کسی و چه نظام و حکومتی را داری نقد می کنی .
وقتی امام علی ، مرگ را بر خود و ياران خود روا می داند آنگاه که خبر ربوده شدن يک خلخال از پای يک زن يهودی را می شنود، چگونه است که علی دوستان امروز ما ، از شنيدن خبر کشته شدن مردم ، بله ، مردم ، به دست عوامل حکومت ، مرگ را از خدا تقاضا نمی کنند ؟ ما اگر از خبر تجاوز به يک دختر ، مثل علی گريبان چاک زديم و زمين و زمان را متوجه اين رفتار شوم خودی ها کرديم ، می توانيم از خواص و عوام انتظار مشابهت رفتاری داشته باشيم . يا اگر مثل علی ، دست منتسبين خود را از بيت المال کوتاه کرديم – وحال آنکه درکشور ما اين مسئله بيشتر به يک شوخی می ماند – می توانستيم به مردم بگوييم : ما نيزعلوی هستيم .
می دانم که باهرسخن اين فرزندتان ، از او نا اميدتر و نا اميدتر می شويد . اما سخن فرزند با پدر ، هيچگاه به تلخی و گزندگی سخن يک فرد فحاش و معاند نيست . در سخن يک معاند ، هيچ مفری از اميد نيست اما درسخن اين فرزندتان هنوز اميد هست . خواهم گفت : حضرت شما ، دراين سالهای رهبری ، آنقدر که به دشمن و دشمن ستيزی بها داديد ، به دوست و دوستی و دوستيابی بها نداديد . شايد از اين باب که باران دشمنی های پی درپی و فراوانی که برسراين نظام می باريد ، عمده نگرانی شما را بدانسو گسيل نمود . و شما و ما ، بيش از آن که به دوست متمايل شويم ، دشمن را در مدار توجه خود قرار داديم . و دراين گردونه دشمن شناسی ، از شناسايی دوست غفلت ورزيديم . و حيف که باز دراين گردونه غفلت ، مرتب با تحريکات و تحرکات و شيوه های مختص به خود ، از شمار دوستان خود کاستيم و برشمار دشمنانمان افزوديم .
يک مثال ديگر : اگر سخنان شما پيش از اين ، نگران دشمن بود ، درنماز جمعه همين هفته گذشته ، ديديم که سخنان شما نگران رفتار بخشی از مردم ، بله : مردم است . و اين ، همان دستاوردی است که در اين سی سالگی انقلاب ، ما بدان دست يافته ايم . يعنی سابقا ما برای دشمن خط ونشان می کشيديم ، حالا کارمان بجايی رسيده است که بايد برای بخشی از مردم خودمان خط ونشان بکشيم . قبول می فرماييد که اين روند معکوس ، کاررا بجايی می رساند که درفردای اين نظام ، جز دشمن ، مردمی درکار نباشد . اردوغان ، چندی پيش وارد مجلس ترکيه شد و با شادمانی گفت : دراين بحران اقتصادی ، کمک از غيب رسيد . شادمانی اش به طلاهای انتقالی ازايران اشاره داشت که درترکيه بار انداخته بود و صاحبی نيز نداشت . هنوز که هنوز است نه فردی ادعای مالکيت آن طلاها را داشته است و نه کشور مبدا که جمهوری اسلامی ايران باشد .
اين خبر و اين خنده کنايه آميز اردوغان ، مدتها دستمايه رسانه های ترکيه و جهان بود . من از اين مثال اين بهره را می برم که ما به دست خود ، بسياری از فرصت ها را مفت از دست داده ايم و برای ديگران فرصت مفت فراهم آورده ايم . ما می توانستيم امروز دوستان فهيم و فراوانی داشته باشيم که ما را درعبوراز بحرانهای در کمين ياری دهند اما اغلب آنان را به شيوه ای و تهمتی و رنجی و آسيبی و خراش عاطفی ای از خود رانده ايم و ناخواسته به صف ناراضيان پيوندشان داده ايم . اکنون به جامعه ای و کشوری ونظامی دست يافته ايم که بجز استقلال سياسی ، درساير حوزه ها سخت گرفتاراست . رشوه و ريا و رابطه و خاصه پروری و اعتياد و بيماری مصرف و بيماری توليد و بيماری اجتماعی و بيماری فرهنگی و بيماری انتظامی گريبانمان را گرفته .
شما با نوشته های من آشناييد . من از ديرباز برسراين امهات آوار بوده ام و هشدار داده ام . بارها گفته ونوشته ام که خدای متعال هرگز رعايت شهدا و زحمت های ما در برپايی اين انقلاب را نخواهد کرد و به راحتی آب خوردن ممکن است با پشت کردن به سنت های الهی فروبپاشيم و از گردونه توجه عالم و خدای عالم به دور افتيم .
پدرگرامی اگر سی سال پيش از شما و ما می پرسيدند : برای چه می خواهيد انقلاب کنيد ؟ پاسخ می داديم : برای اين که مستقل شويم . برای اين که به سرافرازی اقتصادی و علمی و انسانی و قضايی دست يابيم . برای اين که مردمان دنيا بيايند و خوب بودن و خوب شدن را از ما بياموزند . برای اين که می خواهيم انسان را درکمال انسانيت خود به نمايش بگذاريم . و از اين حرفها . خوب ، ما برای رسيدن به اين همه خوبی ، زحمت کشيديم و جنگيديم و جوانان و عاطفه های بسياری را از دست داديم . امروز لااقل بايد به بخشی از آنها رسيده باشيم .
تماشای دورنما که نه ، يک نمای نزديک از کشورمان و آسيب های اجتماعی و اقتصادی و قضايی و فرهنگی اش ، و مسئولينی که به راحتی نوشيدن يک شربت گوارا دروغ می گويند ، و البته يک استقلال سياسی آشفته – که آمريکا را وانهاده ايم و به دام روسيه و چين افتاده ايم – و دستيابی علمی هسته ای – که اگر زمان شاه بود چه بسا به بيش از اين دست می يافتيم (نيروگاه هسته ای بوشهرو ...) – و کوهی از آزمون و خطاهای انباشته شده و دانشگاههای از دست رفته و مردم پريشان و غمزده ، به ما می گويد که ما نه تنها در رسيدن به آن آرمانهای طلايی شيعی موفق نبوده ايم ، بلکه از دستيابی به مقدمات يک نهضت انسانی نيز عاجز مانده ايم .
می دانم که واگويه کردن اين آسيب ها ، روان شما را می آزارد . اين را از زبان شما بسيار شنيده ام . باور کنيد مردم ما با همه اين غفلت ها و ناکامی ها و عقب ماندگی ها کنار آمده بودند و می خواستند با شما و به رهبری شما سنگ های پيش پای نظام را بردارند . بهمين دليل با شکوهی مثل زدنی درانتخابات اخير شرکت کردند . آنان شرکت نکردند که جامعه را به آشوب بکشند . و يا جامعه را به عقب تر بازگردانند . مسلما تصويرشان از آينده ، تصويری درخشان از جمهوری اسلامی ايران بوده است . هنوز هم هست .
همه ما و همه مردم ، از اين انتخابات اخير چشم اندازی پراز خيرو خوبی آرزو داشتيم . فکر می کرديم اگر نونهال انقلاب در يک يا دوسالگی اش آداب معاشرت نمی دانست و با ترشرويی انس بيشتری داشت ، در سی سالگی اش می داند مردم يعنی چه و نحوه معاشرت با مردم يعنی چه . فکر می کرديم اين حداقل رشد را يافته است . حوادث بعد از انتخابات ، همه معادلات فکری و انسانی ما را بهم زد . رفتاری که تحت امر حضرتعالی بامردم شد ، رفتار همشان و همطراز زحمت و فهم و همراهی مردم نبود . مردم اگر انتظار داشتند اين رفتار را از ماموران خود سر نظام ببينند ، درعوض ، انتظار اين راهم داشتند که رهبرشان ، بلافاصله به رسم علی علی های مکررش ، همچون علی به مددشان بيايد و دادشان بستاند . نه اين که مرتب روح و رفتار وحشيانه ماموران را تاييد کند و به مردم معترض خودش ، همسنگ اغتشاشگران و براندازان نگاه کند .
به اين سخن امام جمعه منصوب خود درمشهد – آقای علم الهدی – توجه کنيد که درهمين نماز جمعه اخير افاضه فرموده اند : .... ابن ملجم ها نمی توانند در کشورعلی (ع) به دنبال سياست باشند . بعضی از جريان های سياسی که ادعا دارند : نخبگان بايد وارد سياست شوند ، بدانند که اگر ولايت پذير نباشند ولايت ستيزند و ولايت ستيز يعنی ابن ملجم !
اين سخن پوک و مفت و بی خاصيت از آن روی توسط اين روحانی کم سواد زده می شود که نعل بالنعل حکومت فعلی را حکومت علی می داند و فعالان سياسی را ابن ملجم . و دراين تحليل پوک ، اصلا هم به اين اشاره نمی کند که چرا و به چه دليلی يک رييس جمهور قبل از انتخابات برای يک امام جمعه ، يک ميليارد تومان پول می فرستد . و به اين نيز نمی انديشد که يک چنين فرمولهايی که ما در نظاممان خلق کرده ايم ، ممکن است فرسنگها از رويه علی و اولاد علی دور باشد و حتی در مدار تنفر آنان نيز جای داشته باشد .
اگربگويم يکی از آسيب هايی که شما خورده ايد از ناحيه همين مبلغين کم خردی است که به اسم جانبداری از شما ، و با رفتار غيراسلامی و غيرانسانی شان، متاسفانه بذر نفرت از شما را در بين مردم افشاندند ، از فرزند خود خواهيد رنجيد ؟ اگر نمی رنجيد بايد بگويم که حضرت شما درمقام فرماندهی کل قوا ، درحوادث بعد از انتخابات ، با مردم خود ، خوب رفتار نکرديد . ماموران شما ، به سمت مردم تيراندازی کردند و آنان را کشتند و زدند و اموالشان را سوختند وتخريب کردند . متاسفانه سهم شما دراين حوادث قابل اغماض نيست . بخصوص که بعد ها مکرر فرموديد اهل مجامله نيستيد و از مواضع خود عدول نمی کنيد .
ما بدنبال همان حنجره خشماگينی بوديم که برسرآمريکا فرياد می زد ، که چه بکند؟ که وارد ميدان شود و از مرگ و خلخال و زن يهودی که نه ، کشته شدن زنان و مردان مسلمان خودش بگويد . نه اين که بدون دلجويی از مردم زخم خورده ، آنان را به تکرار همان رويه های خونين هشدار دهد . من شما را به يک سخن ديرين خودتان ارجاع می دهم . پيش از آن بگويم : من خود شخصا نوشته هايی دارم که امروز از مراجعه به آنها شرم می کنم . اما نوشته های بسياری نيز دارم که هرچه زمان می گذرد ، برنورانيت محتوايی آنها افزوده می شود . خوشبختانه اين سخن شما نيز اينگونه است که هرچه زمان بگذرد برنورانيت آن افزوده می شود : "....مردم اگر متوجه باشند و هوشيار باشند اگر نشانه های کبروغرور وخودخواهی را درزمامداران فورا ببينند و بشناسند و خيرخواهانه اعتراض کنند و اگر احساس کردند که زمامدار درصدد رفع اين بيماری نيست درمقابل او تعرض کنند ، يقينا آن بيماری علاج خواهد کرد . .." اين سخنان شخص شماست در سال ۱۳۶۳ .
می بينيد درآن سالهای دور انقلاب ، چه سخن نورانی ای از زبان شما جاری شده است ؟ سخنی که هرچه می گذرد ما بدان نياز مفرطی احساس می کنيم . سخنی که در گردونه عمل ، مطلقا به آن مراجعه نشد . شما درآن سالها ، مسئوليت چندانی نداشتيد اما در اين سالهای رهبری ، کدام مسئوليت است که بدون تاييد شما مقبوليت داشته باشد ؟ و چرا اين سخن ، به جان جامعه درنيفتاد ؟ و چرا جامعه از نورانيت آن بهره مند نشد ؟
پاسخم را خود می دانم : درقرآن نيز سراسرنورهست اما آيا به چه ميزان در طريقت ما سهم دارد ؟ درباره همان سخنان ديرين شما ، بگويم که ما هرگز شخص شما را به آن آفات مورد اشاره متهم نمی کنيم اما شما هم درخيرخواهی ما شک نکنيد . يادم هست که برای تلويزيون ، مجموعه ای می ساختم به اسم " حماسه خمينی" . وناگزير بايد همه آرشيو تصويری ملاقات های مردم با حضرت امام را مرور می کردم . خودم اين مجموعه را طراحی کرده بودم . بسيارنيز خوب بود و تاثيرگزار . دريکی از نوارها به ملاقات امام عزيزمان برخوردم با اهالی گنبد . اگر اشتباه نکرده باشم . زمان اين ملاقات هم مربوط می شود به سال های ۶۰-۶۱ . يعنی چند سال پس از پيروزی انقلاب ؟ دراين ملاقات که مکتوب آن درصحيفه نورهم هست ، امام عزيز رسما از مردم ، به دليل اين که نتوانسته اند با برپايی اين نظام به وعده های خود عمل کنند ، عذرخواهی می کنند . اين سخنان درشلوغی آن سالها گم شد و کسی از مسئولين به آن مراجعه نکرد .
من می خواهم دراين بخش از نامه ام شما را "مالک اشتر" خطاب کنم . تجسم اين که شما دربرابر حضرت علی ايستاده ايد و ايشان شما را مالک اشترخود خطاب می کنند چقدر شورانگيزاست ؟ حضرت ، نامه خود را که قرار است والی و حاکم مصر شويد به دست شما می دهند . به راه می افتيد . درگوشه ای خلوت ، نامه را می گشاييد و آن را با دقت مطالعه می کنيد : "....... اگر مردم برتو به ستمگری گمان بردند ، عذرخود را علنا با آنان درميان بگذار . وبا اين عذرخواهی ، از بدگمانی مردم کم کن . اگر چنين کردی ، خود را به عدالت پرورانده ای و با مردم مدارا کرده ای . دليل و عذری که می آوری ، باعث می شود تو به مقصود خودت برسی و مردم هم به حق خودشان دست پيدا کنند ..."
مردم ما هنوز اقتدار نظام را طالبند و هيچ گزندی را بر جمال او برنمی تابند . اين عذرخواهی شما می تواند آتش خشم مردم را سرد کند . به آنان اميد بدهد . آب رفته را به جوی باز گرداند . اما اگر اين نشود ، و همانگونه که درنماز جمعه اخير فرموديد ، کار به تنگناهای انتظامی بکشد ، ما رفته رفته ، اين باقيمانده مردم را نيز از دست خواهيم داد . و شما نيک تر از همه ما می دانيد : نظامی که مردم نداشته باشد ، چه دارد ؟
والسلام .