۱۳۸۹/۰۱/۲۹

"او"-ر.دامون

( او )

به باور کودکانه ها آموخت:
" آن مرد نان آورد "

ت و
نان که هیــــــــــچ
آبــــرو بردی
از واژه ی انسان

بیخود اما خیال هرزه ات را
به پیراهن حقیقت نباف که (او)
نزدِ ما و (خدا)ی مهر
انتهای عشق ،
معنای عصمت است

به کوری چَشم...
که نه
آن دریچه های آفت زده ،
آن انبار گناهانِ بی شمارت
تقدیم به بلندای روح پاکِ معلمی
که اسرار هویدا کرد

(بهاره مقامی)


خیالِ دخترک ، پهلوی پیچک های پژمرده
صدای طعنه ی سردِ دقایق را ،
درون ساعتِ ناکوکِ خواب آلوده ، سوی مرگ هُل میداد

نگاهِ داغدارش
نبض باران بود و با هر واژه، تر میشد
به یادِ آخرین مشقی
که پای تخته ی چوبی ، برای بچه ها میخواند
هوای تلخ ِ بودن های بی امّـید ، سر میشد

شکستِ سرمه گونِ چَشمهایش را
میان بغضِ بی انصافِ دامن گیر
نهان میکرد ، در شرجی ترین شبـــــگریه های سال
غرورش در زمستانهای سرماخیز و در پستوی هر پاییز
یــــخ میزد
و میرفتند ساعتهای تکراری برین منوال

معلم در سکوتِ مطلق آیینه ها
از شیوَنِ مضرابِ تنهایی هراسان بود
و در کنج به رنج آلوده ی هستی
تمام پیکر تقویم را در جستجوی روز پروازش
ورق میزد پیاپی ، زیر و رو میکرد
تا در نیمه های شب
به این تنهایی بی رحم ،
این تقدیر بی فرجام ،خو میکرد

تنش بیمار و حالش زار
دلش خون بود و جانش ریش
و لبهایش
پر از نفرین و لعنِ گرگهای بی صفت
پشتِ نقابِ میش
به خاک افتاد دیگربار؛
نیایش کرد با تنها رفیقِ ماندگار خویش:

(( خداوندا !
تو مرهم باش داغم را
اگر روزی
گرفتند از تو فرزندانِ فرداها،
سراغم را
بگو در عمق ظلمت بار نامردی
معلم، بی صدا جان داد
بگو در ذهن معصوم نخستین سطر دفترها
به یادم باز بنویسند:
" بـــابــا آمد و...
نان داد " ))

ر.دامون

هیچ نظری موجود نیست: