دیشب چشمم به آلبوم عکس بچهها افتاد. همانطور که ورق میزدم عکس سه یار دبستانی: لیلا توسّلی، عارفه تاجزاده، فائزه مظفّر کلاس پنجم دبستان نور ایمان اردوی دماوند بود (سال 1371 یا 1372). آنها مشغول بازی بودند، چه عکس زیبایی! اما چه دنیای کوچکی! چه سرنوشت مشترکی! مثل دانههای زنجیر به هم پیوسته و ناگسستنی، چه بیریا و پاک و کاش همة ما از بچهها یاد بگیریم و این همه کینهورز نباشیم. حالا عارفه و فائزه نمیدانند برای یار دبستانیشان نگران باشند یا برای پدرانشان؟! آیا این بچهها در آن ایّام هرگز فکر میکردند روزگاری چون امروز لیلاجان و خواهر بزرگترش ساراخانم (که او و همسر دربندش سخت دلنگران فرزند خردسالشان هستند!) با پدران آنها همبند و زندانی باشند؟ سرنوشت همة ما طوری به هم گره خورده که هیچ دستی نمیتواند آن را باز کند.
بنی آدم اعضــای یکدیگـرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوهــا را نمـــاند قرار
تو کـز محنت دیگران بیغمی نشـاید کـه نامت نهنـد آدمی
آن سه یار دبستانی امید داشتند و ما پدران و مادران آنها نیز! که مبارزات و سختیهای نوجوانی و جوانی همسرانمان، دخترانمان، پسرانمان، مادرانمان، پدرانمان و برادرانمان ثمرهاش آزادی بچههایمان باشد؛ اما افسوس که این دورِ باطل در این مُلک ادامه دارد!...
لیلایی که هرچه یادش میآید جز پاکی و اسلامخواهی از پدر و مادر و ایستادن بر سر آرمان و عقیده ندیده؛ عارفهای که همیشه پدر و مادر را با یک دغدغه دیده: «اسلام، نظام و انقلاب» و فائزهای که از پدر، جز خداترسی، صداقت و رعایت حقوق شهروندی برای همه ندیده. همو که پدر، عاشق خندههایش، و او عاشق خندههای آقامصطفی...
و هنوز میپرسد: «مامان آقای تاجزاده هنوزم همانطوری میخنده؟» آن سه یار دبستانی میدانند و همة ما میدانیم بهار فرا میرسد و همه باهم میخندیم به این تراژدی تمامیتخواهان و انحصارطلبان...
اینک در ماه میلاد پیامبرمان، پیامبر رحمت و مهربانی و در آستانة بهار، بهار انقلابمان، بهار سرزمین عزیزمان ایران؛ زمستان ناچار است سر تعظیم به بهار فرود آورد و ما به امید و دعا زندهایم و انتظار میکشیم آزادی دخترانمان، پسرانمان، مادرانمان، پدرانمان، برادرانمان و همسرانمان را...
رَبَّنا وَ تَقَبَّل دُعَاءِ اِنَّکَ لایُخلِفُ المیعادَ
(مظفّر «زهره»)
جمعه 30/11/1388
بنی آدم اعضــای یکدیگـرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوهــا را نمـــاند قرار
تو کـز محنت دیگران بیغمی نشـاید کـه نامت نهنـد آدمی
آن سه یار دبستانی امید داشتند و ما پدران و مادران آنها نیز! که مبارزات و سختیهای نوجوانی و جوانی همسرانمان، دخترانمان، پسرانمان، مادرانمان، پدرانمان و برادرانمان ثمرهاش آزادی بچههایمان باشد؛ اما افسوس که این دورِ باطل در این مُلک ادامه دارد!...
لیلایی که هرچه یادش میآید جز پاکی و اسلامخواهی از پدر و مادر و ایستادن بر سر آرمان و عقیده ندیده؛ عارفهای که همیشه پدر و مادر را با یک دغدغه دیده: «اسلام، نظام و انقلاب» و فائزهای که از پدر، جز خداترسی، صداقت و رعایت حقوق شهروندی برای همه ندیده. همو که پدر، عاشق خندههایش، و او عاشق خندههای آقامصطفی...
و هنوز میپرسد: «مامان آقای تاجزاده هنوزم همانطوری میخنده؟» آن سه یار دبستانی میدانند و همة ما میدانیم بهار فرا میرسد و همه باهم میخندیم به این تراژدی تمامیتخواهان و انحصارطلبان...
اینک در ماه میلاد پیامبرمان، پیامبر رحمت و مهربانی و در آستانة بهار، بهار انقلابمان، بهار سرزمین عزیزمان ایران؛ زمستان ناچار است سر تعظیم به بهار فرود آورد و ما به امید و دعا زندهایم و انتظار میکشیم آزادی دخترانمان، پسرانمان، مادرانمان، پدرانمان، برادرانمان و همسرانمان را...
رَبَّنا وَ تَقَبَّل دُعَاءِ اِنَّکَ لایُخلِفُ المیعادَ
(مظفّر «زهره»)
جمعه 30/11/1388
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر