امروز در اینترنت مطلبی تامل بر انگیز از جناب آقای دکتر محمد باقر شمس اللهی ، عضو هیئت علمی دانشکده برق دانشگاه شریف خواندم که بی درنگ مرا به یاد واقعه ای انداخت که در خرداد گذشته پیش آمد. ایشان در نامه ای[1] به آقای امین آقامیری، مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه شریف و مدیر مسئول دوهفته نامه آزادراه، با عنوان "یزدان پدر ندارد، رحمان مادر ندارد" جوابیه ای مهربانانه توام با همدردی به مطلبی در مورد اکران مستند یزدان تفنگ ندارد نوشته بودند. براستی خواندن این نامه انسان را به وادی حسرت می برد. حسرت از بابت داغ پدر یزدان و مادر رحمان، حسرت بر مرگ ندا آقاسلطان و هزارانی دیگر.
اما من هم قصه ای دارم از مادری داغدار . از مویه های او و از بی کسی هایش. می خواهم با این داستان یاد جوانمردی را زنده کنم که در نزد دوستان بهترین و در نزد خانواده عزیزترین بود. می خواهم شما را از ورای گریه های یزدان و رحمان به داغ دل مادر کیانوش آسا ببرم. به آن سنگ مزاری که ترک های بر جامانده از جهالت جماعتی افسار گریخته را اشک مادرش پنهان می کند؛ تا آیندگان بینند که مزار کیانوش چه آشوبی بر دل دشمنان این خاک به پا کرده است. می خواهم بگویم تا شاید دوستی چون امین آقامیری فردا روز مطلبی در داغ کیانوش نوشت و عکس او را در گوشه بسیج دانشجویی دانشگاهش در کنار عکس محمد گلدوی پدر یزدان بنشاند و همه در کنار هم بر مظلومیت همه آنها بگرییم.
آن روز دیر نخواهد بود که سیلاب اشک مادر کیانوش بنیان برانداز شود و چونان طوفانی از سوی خدا تار و پود عنکبوت مانند ظالمان را در هم پیچد. مادری که در سختی های زندگی کیانوش هم مادر بود و هم به جبر زمانه پدر. مادری که نان از دهان خویش گرفت تا کیانوش عزیزش بالنده شود، درس بخواند و در دنیای بی رحم امروز با رتبه عالی پل دانشگاه رازی را از سر گذرانده و در دوره کارشناسی ارشد دانشگاه علم و صنعت پذیرفته شود. اما چه افسوس که این آخرین مرحله از زندگی کوتاه کیانوش بود.
آقای آقا میری درست در همان شور عظیمی که مردم در 25 خرداد سال پیش به پا کردند، کیانوش آخرین قدم های خود را از کنار دانشگاه شما برداشت و در طلب رای خویش با سکوت فریاد زد رای من کو؟ و مدام چهره نگران مادرش از جلوی چشمانش رد می شد و آخرین توصیه های او که گفته بود پسرم نگرانت هستم. لحظاتی بعد گلوله ای پهلوی او را درید. اما این پایان کار کیانوش زخمی نبود. آنانی که امروز در لباس دوستی خود را به شما معرفی می کنند از ورود پیکر زخمی کیانوش به بیمارستان جلوگیری می کنند و او را به نقطه ای نا معلوم انتقال می دهند. چهار روز بعد گلوله ای دیگر در گردن او می زنند و برای همیشه دفتر زندگی او را ببندند.
اما ناخواسته دفتری دیگر برای کیانوش گشوده می شود و آن دفتر وجدان من و شماست. آیا تا کنون با خود فکر کرده اید که آن چهار روز بر کیانوش زخمی چه آمده است؟ تا کنون خود را به جای مادر و برادران و خواهران و دوستان او قرار داده اید؟ تا کنون اندیشیده اید که چرا عاملان قتل کیانوش مجازات نمی شوند؟ نکند شما هم به استدلالی همچون معاویه متوسل شوید و عامل کشته شدن عمار را حضرت علی (ع) بدانید؟ نه بی شک شما اینگونه نیستید.
امروز اگر شما و فردی همچون آقای طه رضا ( کارگردان مستند یزدان تفنگ ندارد)، به زعم دکتر شمس اللهی، اینجانب و بسیاری دیگر، به راحتی می تواند مستندی بسازد و مظلومیت پدر یزدان را به تصویر کشد و رونمایی اکران فیلمش را در یکی از معروفترین دانشگاههای کشور و سپس در هر کجای این سرزمین که دلش خواست به نمایش بگذارد، به این فکر کرده است که دیگرانی هستند که نه در مرگ ندا اجازه بلند گریستن داشتند و نه در سوگ مادر رحمان؟ آیا به این اندیشیده اید که در مراسم خاکسپاری و مسجد یادبود کیانوش حتی بودن در مراسم جرم بود؟ اگر نمی دانید از اداره اطلاعات کرمانشاه بپرسید در روز مسجد یادبود کیانوش داخل مینی بوسی که روبروی مسجد پارک شده بود برادران اطلاعاتیتان مشغول چه کاری بودند؟ بپرسید چرا از مردم عکس می گرفتند؟ نکند قصد دارند یکی از دوستان کیانوش را به عنوان قاتل او معرفی کنند؟ که اگر این گونه است من به این جرم اعتراف می کنم. چرا که وقتی بر صورت مادرش اسپری فلفل زدند من خاموش بودم. وقتی بر سنگ مزارش اسید ریختند من هیچ نکردم و در چند باری که برادرش را گرفتند و به جرم برادر کیانوش بودن زندانی کردند من راحت در کنار خانواده ام بودم.
کاش شما بودید و می دیدید که کیانوش چقدر ملتش را و کشورش را دوست داشت. کاش راه را بر دیدگانتان نبندید و ببینید چه کیانوش ها آرزوی این دارند که روزی بیاید که ملت دو نیمه شده ایران به جای کشت کینه در دل، عشق و محبت خواهد کاشت و آن روز چه روز خوبی خواهد بود. آیا آن روز خواهد آمد ؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر