همشهری خردنامه، علی کربلایی: بهنظر دکتر احسان شریعتی سرقت علمی علتهای فرعی همچون روحیه خلافکاری دارد اما وقتی به عمق می رویم می بینیم که نه سنت و نه تجدد نتوانستهاند تاکنون آن جهش کیفی ای را که فرهنگ ما لازم دارد به وجود آورند. دکتر شریعتی با تجربه تحصیل و پژوهش خارج از کشور وقوع یک انقلاب حقوقی در کشورمان را لازم میداند و بر این باور است که از این طریق بتوان وضعیت موجود را به سمت یک شرایط ایدئال علمی سوق داد. در گفتوگوی حاضر حول این موضوعات با دکتر شریعتی به گفتو گو نشستیم.
*سرقت علمی در ایران بهعنوان پدیدهای رایج، امروز مورد تأمل اصحاب اندیشه قرار گرفته است. ابتدا بفرمایید که تعریفتان از این پدیده چیست و با توجه به تجربیات خارج از کشور، نمونههایی را که به یاد میآورید بگویید.
این برمیگردد به وضعیت حقوقی مالکیت و حقوق مولف (کپیرایت) که در شرق و غرب با هم متفاوت هستند. در غرب، مساله کپیرایت جزئی از حاکمیت قانون بنیاد کلی کشورهاست. طبق قوانین، مؤلف هرگونه خلق و آفرینش اثر علمی، هنری و صنعتی باید مشخص باشد که کیست و او هم حتیالمقدور آن اثر را به ثبت میرساند. آفریدههای تازه - خواه فنی، هنری و خواه فکری، پژوهشی - همگی صاحب دارند. الان که جریان اطلاعرسانی شبکهای و اینترنت و حوزه نشر دیجیتال گسترش یافته، مشکلاتی درباره کپیبرداری از آثار و دانلود موزیکها، کتابها و... پیش آمده است و بحرانی در کشورهای غربی پیش آمده که چگونه میتوان از حقوق مولف حمایت کرد. اما در شرق و در ایران چون ما هنوز با جهان قانون کپیرایت را امضا نکردهایم، کپیبرداری در بسیاری از زمینهها خیلی رایج است از جمله در زمینه علمی. زبان ما، مانند دیگر زبانهای آسیایی، با زبانهای اروپایی متفاوت است. پس این أخذ و وارد کردن نظریات خارجی اول به شکل ترجمه صورت میگیرد. منظورم در اینجا بیشتر ترجمه - تألیف (یا تألیف ترجمهها) است. این عمل رایجی است که ممکن است به معنای خاص، سرقت ادبی محسوب نشود و آن عبارت از این است که نظریات غربیها را میخوانیم و ترجمه میکنیم، حالا یا با ذکر مأخذ یا بدون ذکر آنها. سپس ممکن است خودمان هم تألیفی از این نظریات مختلف ترجمهشده بکنیم و آنها را به شکل دیگری ارائه دهیم و این عملی است بسیار مرسوم. از طرفی چون کشور ما تحت تحریم سیاسی بوده و در انزوا و حاشیه هم قرار گرفته، اینگونه مسائل خیلی هم مورد اعتراض کسی واقع نمیشود. اما اگر بخواهیم سختگیرانه صحبتکنیم، همین هم خودش نوعی بیاحترامی به حقوق صاحبنظران دیگر و کسانی است که این نظریات را تولید کردهاند. مهمتر از مساله حقوقی، حفظ کیفیت و خود ویژگیهای هر فراورده و هر نظریه در نزد و در نظر هر مؤلف است. هر «اثر» فنی، هنری و فرهنگیای، بنابه تعریف و در ذات خود، یگانه و منحصر بهفرد است ولی ما چون به طورکلی از نظر پژوهشی با سطح و استاندارد پژوهشهای مطرح در دنیا فاصله داریم، این ملاحظات زیاد رعایت نمیشوند؛ مثلا شما وقتی میخواهید در تحقیقات دانشگاهی غربی یک تز دکترای جدید ارائه دهید، باید اول موضوعتان را ببرید در مرکزی ثبت کنید و ببینید که آیا کس دیگری همان موضوع و عنوان را قبلا نگرفته باشد؛ به این دلیل که از دوبارهکاری و تکرار مکررات اجتناب شود، پژوهشها پیشرفتی داشته باشند و در حوزههایی سرمایهگذاری شود که تاکنون کار نشده است؛ یا باید از جایی ادامه پیدا کند که دیگران نیمه تمام رها کردهاند و باید ادامه داد. به این ترتیب است که در کشورهای پیشرفته، به لحاظ علمی- تکنیکی، پژوهشها نیز باید همزمان و همسطح رشد عمومی، در حوزههای گوناگون راهگشا باشند. اما میشود گفت در زمینه علمی ما بحرانی داریم که روش هایمان و اصولا مقوله روششناسی علمی خیلی مورد توجه نیست و هنوز با روشهای سنتی پیش میرویم. شما در آثار کلاسیک فلسفه سنتی که نگاه کنید، نشان دادن مراجع و رفرنسها زیاد مرسوم نیست. فیلسوفان کلاسیک ما نظریات را عنوان میکنند اما صاحبنظر را معرفی نمیکنند. این روحیه و سبکی است که در حوزههای قدیم رواج داشته که خود نظریه مهم بوده اما اینکه چه کسی گفته اهمیت نداشته است. شما در دیکسیونرها و دایرهالمعارفهای امروزی دنیا که نگاه کنید، میببینید که فلان نظریه مال فلان مولف است در فلان کتاب در فلان سال. اصلا پژوهش یعنی همین؛ یعنی اینکه سرنخ هر اندیشهای را نشان بدهیم از کی، کجا و توسط چه مؤلفی ابداع شده است. بنابراین اگر این تبارشناسی روشن نباشد، همه چیز با هم خلط و آمیخته میشود و در این زمینه، گاهی شبهات و اشتباهات بزرگی صورت میگیرد. مثالش در فلسفه اسلامی، همان موضوع تاسوعات نهم فلوطین است که الهیات ارسطو فرض میشد و مستشرقین دائما یادآوری میکنند. این فقط یک اشتباه علمی پژوهشی نیست بلکه اصلا در دستگاه فکری، نه التقاط که اختلاط و اختلال ایجاد میکند. اختلاط (سنکرتیسم) با التقاط (اکلکتیسم) فرق دارد؛ دومی یعنی اینکه شما گلهایی را از زمینهای مختلف میچینی و در کنار هم یک دسته گل درست میکنی. به این میگویند التقاط که اگر عناصر سازنده متنافر نباشند، ایرادی ندارد بلکه آنچه بد است اختلاط است؛ یعنی سنکرتیسم که شما عناصر بیربط متناقض را به هم پیوند میدهید و یک نظام و سیستم ناهمساز میسازی؛ مثلا وقتی شما میخواهید با روحیه فارابی «بین رأی حکیمین» افلاطون و ارسطو یعنی دو دستگاه فکری متفاوت را از کانال فلوطینی «جمع» کنید، اگر این تفاوتها خلط شوند ممکن است به دستگاه آنتولوژیک و متافیزیک شما خدشه وارد آید و سوءتفاهمهایی ایجاد کند. درباره مشکلات روشی در غرب دائما کار میشود؛ مثلا در زمینه آموزش زبانهای زنده و مرده، هرساله تحقیقات و سمینارهایی دارند که در آنها، روشهای آموزشی سال گذشته تست میشود که موفق بوده یا نه و به این ترتیب میتوانند هر سال سریعتر و مؤثرتر زبانهای مختلف را فراگیرند؛ مثلا همین هانری کربن فرانسوی ظرف چند سالی که به ایران آمد - عربی را که از قبل آموخته بود - فارسی را هم آموخت و شروع کرد به نشر منقح و نقادیشده پارهای از متون کلاسیک ما و یک تاریخ فلسفه اسلام ایرانی هم نوشت؛ در حالی که در حوزههای ما ممکن است که سالها بگذرد و شما هنوز مشغول آموختن زبان عربی باشید و پس از 20-10 سال که برای زبان عربی وقت گذاشتهاید، باز هم نتوانید حرف بزنید. اینها همه، موارد و نمونههایی است از اهمیت روششناسی و متدولوژی در زمینه آموزش و پژوهش. منظورم هنوز بخش فنی ماجراست و نه بخش فلسفی و نظری؛ یعنی اینکه مثلا در باستانشناسی چگونه میتوان قدمت اشیا را با روشها و ابزارهای جدید تشخیص داد. اینها هنوز مشکل شکل یعنی اصول و مراحل هر روش است. میدانیم که روحیه روشزدگی دکارتی در نزد «پساساختارگراها» مورد پرسش است اما مثلا اگر در روش خود میشل فوکو دقت کنیم، میبینیم که اول «دیرینهشناسی» بود و بعد «تبارشناسی» شد. این تغییر روششناختی در نزد ایشان نشان میدهد که روش در بررسی عقاید هر دوره برایش خیلی مهم بوده و او درحین تفحص، دائما روشهای پژوهشی خود را تغییر میداده است تا به این برسد که چگونه باید گفتارهای هر دورهای را تبارشناسی کرد و دید، سرنمون علمی و دانششاختی (اپیستمه) هر دوران چیست (مشابه مبحث مثالوارهها یا «پارادیم»های توماس کوهن در بحث «ساختار انقلابات علمی»). او نشان میدهد چگونه این بهاصطلاح «گفتمان»های گوناگون هر دوره تاریخی، با هم یک مدل و الگوی معرفتی را بدون اینکه خود مولفین مطلع باشند، تعقیب میکنند. این خود روشی است که او به کار میبندد و تاریخ اندیشه غرب را دورهبندی میکند. اینجا دیگر بحث مضمون و محتوای روشهاست؛ حال آنکه مشکل ما در زمینهای ابتدایی است که از اول در مدرسه و دبیرستان چگونه میتوانیم یک «متن» را بخوانیم و پیرامون آن شرح و فکر کنیم تا بعد در دوران دانشگاهی بتوانیم کارمان را کارشناسانه و تخصصی کنیم. تخصص خیلی در دنیای مدرن موضوع مهمی است. مدرنیته یعنی تفکیک حوزهها، مفصلبندی زمینههای پژوهشی و اینکه امور تخصصی شود؛ همین که میگویند دولت از جامعه مدنی تفکیک میشود و سیاست یک فن تخصصی میشود و به سوی مدل علوم دقیقه میرود؛ بهخصوص در قرن 19 که علوم انسانی را میخواستند بر اساس مدلهای علمی بسازند (پوزیتیویسم آگوست کنتی). هرچند بین حوزه آنگلوساکسونی و اروپای قارهای در امر روش از اول تمایزی بود اما حتی در همان آنارشیسم معرفتی امثال فایر آبند که در آن، حاکمیت مفهوم «روشمداری» رایج از زمان دکارت نقد میشود، معنایش حذف روش و بازگشت به شیوههای معرفتی سدههای میانه و عصر باستان نیست و در مقدمه «کتاب علیه روش» میگوید که «ضد علم نیستم، آنطورکه برخی چنین درک کردهاند زیرا علم یکی از جالبترین اختراعات ذهن بشر است؛ من بر ضدایدئولوژیهایی هستم که از نام علم برای کشتن فرهنگ استفاده میکنند». خلاصه، اینکه نباید اسیر روحیه جزمی و کمی و تجربی سطحی شویم و باید بتوانیم فراتر از این جزمیت نظاممداری و روشمندی، روح کلی یک فرهنگ یا دوره را دریابیم و عقلانیت فراتری از این عقلگروی افراطی و محاسبهگر جزئیبین حاکم بیابیم؛ پس نه به این معنا که یکسره روش را کنارگذاریم چه انقلاب معرفتی عصر جدید، انقلاب در روش بود.
*اشاره کردید به ضعفی که به لحاظ روشی در سنت پژوهشی ما از گذشته تا بهحال وجود داشته است. به سرقت علمی ادبی هم معنای خیلی وسیعی دادید. من به طور خاصتر با ذکر یک نمونه باز میپرسم؛ مثلا سال 2008، یکی از استادان یکی از دانشگاهها، دوبار یک مقاله از یکی از دانشمندان استرالیایی را بعد از اینکه اسم نویسنده را برمیدارد و اسم خودش را جای آن میگذارد در مجلات خارجی چاپ میکند. این پدیده ایست که اسمش را سرقت علمی میگذارند. آیا علت را اینجور پدیدهها را شما همان ضعف پژوهشی و روشی که اشاره کردید میدانید یا چیزهای دیگری هم دخیل است؟
اینکه یک سرقت ساده است و به شکل رایجترش همین کپیپیستهایی است که در کارهای پژوهشی میشود. امروزه نرم افزارهایی وجود دارند که میتوانند مقایسه و مشخص کنند که فلان کلمات و ترکیبات در کجاها بهکار رفته است و فلان مطلب قبلا در کجا گفته شده است. «روی خط» و در خود کامپیوتر میتواند سنجیده و مشخص شود که هر مطلب از کجا آمده است و مثل گذشته نیست که شما مطلب مکتوبی را از جایی بر میداشتید و چون مرکزی نبود که نظارت و کنترلی روی این گونه مسائل داشته باشد، اینها مشخص نشود. الان این قدرت فنی وجود دارد که اینگونه نقل و انتقالات را به سرعت تشخیص دهد.
*چنین پدیدهای چرا اتفاق میافتد؟ چرا چنین سرقتهایی که کم هم نیستند انجام میشوند؟
یک علت فرعی دارد که همان روحیه خلافکاری در همه زمینههاست که در میان ما زیاد است؛ از مثال رانندگی و ترافیک بگیرید تا رفتارهایمان در حوزههای اقتصاد و اجتماع و سیاست. سکه تقلبی رایج است اما علت اصلی در واقع این است که در کشور ما از همان پیش از انقلاب، روحیه مدرکگرایی فرمالیستی حاکمیت داشته و حجم کارها از محتوای آنها مهمتر بوده است؛ مثلا همین عنوانگرایی را در نظر بگیرید: آقای دکتر! آقای مهندس! به این شکلی که در کشور ما به کار میرود فکر میکنم در کمتر کشور خارجیای بهکار رود. در کشوری مثل فرانسه کسر شأن است اگر به یک فیلسوف بگوییم مثلا آقای دکتر ژاک دریدا! «دکترا» یکی از مراحل خط مشیء علمی- شغلی هر کس و «رساله» یکی از صدها تحقیقی است که باید انجام دهد. کسی که دائم تحقیق میکند مسلما اگر بخواهد مدرک هم میگیرد. ارزش مدارک نسبی است و به خودی خود فینفسه ارزشی ندارند. کاری که یک نفرکرده، نظراتی که داده، کتابهایی که نوشته و نقشی که عملا بازی میکند مورد توجه است، نه اینکه چند تا مدرک دارد. برای استخدام در فلان کارخانه و مؤسسهای که شما را نمیشناسند لازم است مدارکی ارائه شود تا شما را بشناسند. همه میدانند که این رزومهها و مدارک فرمالیتهاند. در کشور ما روحیه مدرکگرایی بیداد میکند؛ مانند ماجرای آن وزیری که خیلی تأسفآور بود از بابت وضعیتی که در کشور ما حاکم است و اینقدر که به مدرک و القاب و عناوین صوری اهمیت میدهیم از مایه خبری نیست. وقتی یک اثر پژوهشی منتشر میشود باید مورد نقد قرار گیرد. پیش و پس از انتشار باید عدهای بخوانند و نقادی کنند و ببینند چقدر خودش گفته یا نقل کرده و... و به همه این دلایل است که «حق تألیف» فکری اهمیت دارد و متأسفانه هنوز روحیه علمی و نقادیگری و تفکر و ابتکار و نوآوری در سیستم آموزشی ما بهطورکلی، از آموزش و پرورش تا آموزش عالی، ضعیف است؛ به خصوص در حوزه علوم انسانی.
*سیستم ارتقا و امتیازدهی استادان در دانشگاه را میتوان یکی از علتهای پدیده سرقت علمی دانست. به تعداد مقالاتی که شما در مجلات داخلی و خارجی چاپ میکنید، به شما امتیازات خاصی از قبیل حقوق و باقی مزایا میدهند. آیا موافقید؟ اگر آری، چاره چیست؟ چطور میشود، هم این سیستم وجود داشته باشد (چون به هر حال باید نوعی امتیازدهی وجود داشته باشد) و هم آن اتفاق نیفتد؟
امتیازات وقتی واقعی میشوند که نظام علمی- آموزشی، روی پژوهش واقعی و کیفیت آموزشی سرمایهگذاری کند و پیشرفت علمی کار به طور منظم آزموده و سنجیده شود و این امر از طریق کسانی حاصل میشود که در این زمینهها صلاحیت لازم را دارند. در یک کلام، «جامعه علمی» باید نظارت داشته باشد. معنای جامعه علمی فقط در سطح ملی نیست بلکه باید بینالمللی باشد تا بتواند مورد سنجش واقع شود. باید دید که با استانداردهای دنیا به رسمیت شناخته میشود یا نه. یکی از مضرات سیستمهای بسته این است که ممکن است درون آنها اتفاقاتی بیفتد و امتیازدهیها و معیارهایی حاکم شود - مثل رژیمهای مارکسیستی و کمونیستی سابق - که اعتبار جهانی ندارند. اینها سالها خود منابع اصلی مارکسیستی را نمیگذاشتند مطالعه شود و سانسور میکردند و یک روایت چیده شده و ایدئولوژیک را آموزش میدادند. باز شدن سیستم، تعامل با خارج و تبادل نظر، معیار کیفیتسنجی است. اهمیت دادن به محتوا به جای فرمها و سندگرایی و مدرکگرایی یک معیار است. ما تولیدات واقعیای داشتهایم که در گذشته تقویت نشدهاند و کارشان ارج گذاشته نشده است. بسیاری از پژوهشگران بودهاند که در زمینههای ملی و مذهبی کار میکردند و هیچ تشویق و ترفیعی در کار نبوده است؛ مثلا اگر امکاناتی مثل حسینیه ارشاد یا دوستانی که جمع شوند و مطلب را پیاده کنند و چاپ و منتشر کنند نبود، دکتر شریعتی نمیتوانست دکتر شریعتی شود و استعدادهایی همچون او بسیار بودهاند که از بین رفته و میروند. آزادی و باز بودن سیستم فکری، پژوهشی و آموزشی، فرهنگسازی میخواهد تا بتوانیم، هم موانع سنتیمان را برداریم، هم موانع متجددمان مانند بوروکراتیسم، تکنوکراتیسم و تقلیدگرایی بیمحتوا از غرب را. اینها همه آسیبشناسیهاییاند که باید صورت گیرند تا کشف شود که چرا این سرقتها و سوءاستفادهها پیش میآید. اینها اما همه هنوز جنبههای سطحی و صوریاند، علت بعید و عمیق چیز دیگری است. با اینها میشود مبارزه کرد و افشا کرد ولی مشکل فقط اینها نیستند؛ عمق مساله این است که ما باید در زمینه علمی بازبینی تاریخی کنیم و بپرسیم که چرا طی 100سال گذشته، در زمینه فرهنگیای که متوجه انحطاط پیش آمده در تمدنمان شدیم، به شکل شایسته هنوز کاری نکردهایم. برای نمونه، همین بحث «جنگ تعاریف» را که ما در جلسات مختلف مطرح میکنیم؛ وقتی واژههای خارجی را ترجمه و وارد میکنیم ممکن است دچار انواع سوءتفاهمها شویم. در زمان مشروطه که مفاهیم نو به ایران میآمد، باید بومی میشدند و با ذائقه فرهنگی، ملی و مذهبیمان فهمیده میشدند و زبان ما آنها را به قالب خودش در میآورد؛ بنابراین، از آن معانی اتیمولوژیک و سمانتیک اصلی و حقیقی خودشان میافتادند و کمی مسخ میشدند و اصلا درکمان از مکاتب مختلف کج و معوج و دچار کژتابی میشد. از این کژتابیهای فرهنگی و سوءتفاهمات، نیروهای بازدارنده مخالف پیشرفت، استفاده و با مغلطه وانمود میکردند که اساس این تحولات برای ما خطرناک است. با هرگونه نوآوریای مخالفت بودند به دلیل اینکه اینها خوب تفهیم نشدهاند. میگفتند مثلا اگر دموکراسی بیاید هرج و مرج میشود. کسانی هم که مدافع این نوآوریها بودند نمیتوانستند به زبان بومی خودشان خوب بفهمند و تفهیم کنند. درنتیجه، تجددمان شکل کج و معوج و ناقصی به خود میگرفت و فقط چیزی که تأیید میشد، جنبههای عملی و فنی و علمی دقیقه بود. به هر حال، ارتقای علوم ریاضی و تجربیمان بهتر از علوم انسانی بود.
*به هر حال ماجرای سرقت علمی در حوزههای فنی و ریاضی هم دیده میشود.
آن در زمینه پژوهشی و نظری است ولی در زمینه عملی که نمیشود سرقت کرد. ژاپنیها همیشه دوربین دستشان است. به غرب میآیند و هر پدیده جدیدی ساخته میشود عکسش را میگیرند و رویش مطالعه میکنند. غربیها میگویند اینها از دانش ما سرقت میکنند ولی به نظر من این سرقت نیست، این دقت در تولیدات حریف برای بازسازی است. سرقت وقتی است که شما حق کس دیگری را از نظر حقوقی زایل میکنید و اصالت و ریشه یک فکر را از بین میبرید و به خودتان نسبت میدهید و علت اصلیاش هم انحطاط است. وقتی نظر نداری نظرات دیگران را میدزدی و وقتی که نظر داری حاجتی به این کار نیست. پس ریشه ماجرا در این است که میبینیم واقعا متفکر و دانشمند خلاقی نداریم.
*باید پرسید چرا نداریم؟
علت اصلی همین است که چون نداریم از آمادهها استفاده میکنیم. همینطور که الان ما در زمینههای فنی از غرب میگیریم. همین کامپیوتر را ببینید که ما چه در سطح نرمافزاری و چه سختافزاری، چه مشارکتی در این پدیده داشتهایم؟ در نرمافزار هم بیشتر در جهت خلاف رشد داشتهایم در هک و کرک و فیلترینگ و.. (خنده!) بالاخره ما نتوانستیم یک برنامه نگارش ساده (ورد) فارسی تولید کنیم. این برنامهای هم که هست عربی فارسی شده است که خود مایکروسافت تولید کرده است.
*بله! نبودن خلاقیت علمی باعث سرقت میشود. سوال این است که چرا خلاقیت وجود ندارد؟
اینجا دیگر مساله عمیقتر، یعنی تاریخی، فرهنگی و تمدنی میشود. در این مورد روشنفکران جدید ایران تشخیصهای مختلفی از بیماری داشتهاند. از بدبینانهترین آنها امثال آرامشدوستدارها بگیرید که میگویند ما پیش و پس از اسلام «دینخو» بودهایم و این دینخویی نمیگذاشته که عقل و علم را به معنای یونانی بهکار گیریم و این با حقایق مسلم تاریخی نمیخواند؛ چه به اذعان خود غربیها در «دوره طلایی» تمدن اسلامی از نظر علمی و فلسفی پیشرفتهترین بودیم و دین هم نه تنها مانع نبوده که مشوق هم بودهاست. پس ما نواندیشان سپهر ملی و دینی این را نمیپذیریم و فکر میکنیم که انحطاط، ناشی از تصلب سنت بوده است و باید این سنت را «ساختگشایی» کنیم و زنگارهای کاذبی را که به وجود آمده و مانع رشد و تحول شده بشکافیم و در این جنگ علمی و فلسفی در مواجهه با دیگران و دنیای جدید وارد و دوباره احیا شویم. این جنگ، سیاسی و نظامی نیست و تنها با دستیابی به انرژی هستهای هم مشکل حل نمیشود بلکه در عالم علم و فلسفه است که باید بتوانیم در عصر حاضر حرف نو داشته باشیم. ما این مایهها را داشتهایم ولی اینک دچار انقطاع و انجماد شدهایم. پس باید منابع فرهنگیمان را با دانش و دستاوردهای جدید استخراج، بازخوانی و نوسازی کنیم. به هر حال اگر باید نقشی بازی کنیم همین است و استعداد و توان و تاریخچهاش را هم داریم. بنابراین این نیست که دچار امتناع ذاتی باشیم. اینها برخوردهایی ذاتانگار (اسانسیالیستی) است که مسائل را جوهری میبینند. این دین، آن ملت نمیتواند! این زبان ضعف ذاتی دارد. نه! همه دینها، زبانها و فرهنگها بستگی به آدمهایی دارند که به کارشان میگیرند؛ مثلا میگویند در زبان اسکاندیناوی نمیشود فیلسوفان بزرگی مانند کانت، هگل و نیچه به عرصه بیایند؛ در حالی که میبینیم همین کییرکهگور در همان زبان اسکاندیناوی توانست یک جریان تاریخ ساز فلسفی بسازد. میگویند زبان فارسی به دلیل محدویتهایی که دارد، استعداد فلسفهپروری ندارد؛ در حالیکه زبان فارسی یکی از زبانهای هند و اروپایی مثل زبان سانسکریت و ژرمنیک باستان و از همان خانواده است و همان ترکیبات را میتوان با زبان فارسی ساخت. علاوه بر این در دوره دری و فارسی جدید هم اندیشمندان ما کاری سترگ کردند و یک زبان زیبای شاعرانه ساختهاند. اصلا وقتی در یک زبانی قابلیت شعری داریم، امکانات زیادی در آن ایجاد میشود. وقتی فردوسی را میخوانیم میبینیم که چقدر سرشار از مایهها و مفاهیم فلسفی است. از همان اولش: «به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه بر نگذرد» میبینید که تمام مایههای زبانی مضامین مهمی را که بزرگترین فیلسوفان دنیا همچون ویتگنشتاین و هایدگر داشتهاند میتوانیم در شعر پارسی و عرفانیمان به صورت بالقوه بازیابیم. البته فیلسوفانی لازم داریم تا با این زبان بیندیشند. همانطور که زبان عربی مثل لاتین است، زبان فارسی هم مانند زبانهای اروپایی است. حالا اینکه ما ذوق اشراقی- عرفانی داشتهایم بیشتر از منطقی- عقلانی - به ویژه پس از دو غزالی، احمد و محمد - و اینکه سبک و سیاق ملی فرهنگی یا سنخ تمدنی ما چیست، مبحث دیگری است. جوهری و ذاتی دیدن و ساختن امور برخورد درستی نیست و توهم اروپامحور هم چندی است که از خود غرب رخت بربسته. اروپاییها روشهای درستی را به کار بردهاند که به اینجا رسیدهاند و این روشها را گاه از خود ما یاد گرفتهاند (و برخی از آن رشتهها را ما خود زمانی از اسلاف آنها یادگرفته بودهایم). در همه علوم روشهای جدیدی به کار میبردیم که پس از ایلغار ایلها و آلها و مغول و استعمار و این چهار قرن گذشته... دچار زوال شدیم و از آثار این انحطاط یکی همین آسیبها و بیماریهایی است که شما اشاره میکنید. نظام تمدنی- فرهنگی وآموزشی- پرورشی ما بیمار بوده و هست. نه سنت و نه تجدد ما نتوانستهاند تاکنون آن جهش کیفیای را که فرهنگ ما لازم دارد به وجود آورند.
*با پدیده خاص سرقت علمی زمانی که خارج از کشور بودید برخورد داشتهاید؟
بله؛ در آنجا هم به شکل رقیقتر دیگری مطرح است؛ به خصوص که الان اینترنت و امکانات بینالمللی هم گسترش یافته و کتابخانهها آنلاین میشوند و این پدیده از نظر حقوقی مشکلات خاص خود را ایجاد میکند. ولی در دنیای غرب به دلیل حضور عنصر «نقد» مدام و دستگاهها و امکانات ارزیابی و سنجشگری این پدیده سرقت به حاشیه رانده و تنبیه میشود. در جهان ما این پدیده رایجتر است چون همانطور که عرض شد حق مالکیت در جهانزیست ما ضعیفتر است؛ مثلا در زمان انقلاب عده زیادی مقالاتی مینوشتند که اسم نویسنده نداشت. خب، شما وقتی مقالهای بدون اسم مینویسید مسؤولیت هم نمیپذیرید. این سنت مقالات بیامضا هنوز در برخی مطبوعات ادامه دارد. بنابراین نخست یک انقلاب حقوقی لازم است تا مشخص شود این اثری که من دارم تولید میکنم چقدر از آن من است و چقدر از دیگری. لازم نیست شما حتما حرفی نو و بکر داشته باشید؛ اگر شناخت درستی هم از حرفهای نو و درست داشته باشید آدمی کارشناس و صاحبنظر در رشته تخصصی خود خواهید بود. مهم این است که بدانیم متخصص واقعی کسی است که آدرسهای درست به ما بدهد تا بتوانیم منابع و مراجع را خود بجوییم و نه آنکه سرنخها را بسوزاند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر