۱۳۸۹/۰۶/۱۵

پندی که حاج داوود بزرگ بمن داد-سيد امير

يادداشتی از یک جانباز شیمیایی 55%


بنام فروزنده ماه و ناهید و مهر !

چه سرنوشت غم انگیزی       که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت         ولی به فکر پریدن بود

ما توقعي از کسی نداريم، منتي هم بر سر كسي نداريم، چرا كه راهي است كه خودمان انتخاب كرده‌ايم…. این آخرین پندی بود که حاج داوود بزرگ به من بدبخت جامانده داد…

و اما بعــد!

صداي خش‌خش و سرفه‌هاي خشك يادگاران دفاع مقدس چه غريبانه در هياهوي گنگ آدمها گم شده است و اين شمعها چه معصومانه در گوشه و كنار بيمارستانهاي شهرمان، لب پنجره‌هاي شب، رو به باغ بهشت آب مي‌شوند.

مگر مي‌شود گل را نديد؛ گلها حتي اگر پرپر شوند، بوي عطرشان در آسمان خاكستري و تيره‌رنگ شهر هم مي‌پيچد. كافيست كمي از خودت دور و به آنها نزديك شوي.

… سال ۸۲ بــود و حدودا یکسال قبل پریدن حاج داوودکریمی… روزی آقا بهروز به دیدن من که برای عمل چشم در بیمارستان شهید لبافی نزاد بودم آمد و بعد از حال و احوال پرسی گفت که شنیدی حاج داوود هم در بیمارستان ساسان بستری است .و این خبر درد مرا دو برابر کرد ، من بلافاصله گفتم: آقا بهروز باید برای من از دکتر سهراب پور مرخصی بگیری که دلم بد جوری هوای زیارت کرده و حتما باید همین امروز بریم زیارت حاج داوود، خلاصه بعد از کلی گریه و زاری دکتر اجازه داد بروم ولی به شرط همراهی پرستار و آمبولانس به اتفاق آقا بهروز که خودش هم مست شراب خردل بود و یک پرستار به بیمارستان ساسان رفتیم ساعت ده ونیم شب بود و در بدو ورود نگهبان ما را راه نمی داد که میگفت ما این موقع شب پذیرش نداریم و بعد از این که به دکتر سهراب پور زنگ زده شد و بقول فرنگی ها ok گرفته شد به ما اجازه دادند برویم بالا .اول آقا بهروز رفت تو و چون حاجی را بهتر می شناخت .شروع به مقدمه چینی کرد که حاجی فاو یادت می آد با کی شیمیائی شدی؟!... که حاجی داد زد بیا تو سید جان بیا تو .

و عجب حافظه ای تمام جریان آن دو روز را برای آقا بهروز که معلم شیمی یک دبیرستان شده بود تعریف کرد و این بود آخرین دیدار ما و حدودا یکسال بعد از همان بیمارستان در (آی.سی.یو) روحی بزرگ آخرین تشریفات را برای یک پرواز که آخرین ودور ترین مقصد برای این چنین پرواز بــود انجام داد ، و حاج داوود کریمی عزیز ما رفت…

سوی بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلک همسر شد

لحظه ای چند برین لوح کبود

نقطه ای بود و دگر هیچ نبود

آنچه مي‌خوانيد داستان مردي است كه دنياي دون با همه فراز و نشيب هايش ذره‌اي از عشق او به آن پاك يكتا نكاسته بود و براي ديدنش لحظه‌شماري مي‌کرد.

از کجا شروع کنم شوریدگی خودم را نسبت به او؟! از کدام دروازه داستان داخل شوم؟! ماجرا را چگونه برای دیگران شرح دهم؟... از اول میگویم… از آغازش …

جنگ كه تمام شد، همه چيز تمام شد. حالا ديگر نه جنگی هست و نه خطری حالا فقط ميزها و عنوان ها هست كه تعيين تكليف می كنند. اصلا چرا سراغ آنها برویم؟ دلخوری های كم رنگ و پررنگ از مسئولان و ديگران آزارم می دهد. از تفاوت های فاحشی كه بين جانبازان 25 درصدی و 70 درصدی می گذارند. از تفاوت حقوق و امكاناتی كه بين جانبازان وجود دارد. از فراموش شدن می گویم.

اينكه، جنگ تمام شد،و سركشی از جانبازان هم به اتمام خود رسيد. دوستی میگفت: حتي براي سركشی شدن هم بايد پارتی داشته باشی. درغير اين صورت هيچ كس به سراغت نخواهد آمد،از مشكلات مالی پيش روی جانبازان چیزی نمیگویم اما مشكلات مالی در مقابل مشكلات معنوی آنها هيچ است. خواسته هايشان را خلاصه می کنند، خلاصه تا حد ممكن.

ارزش قائل شدن برای جانبازان و ارزش قائل شدن برای همه آنهايی كه به نوعی يادگاری جنگ هستند.

اين را از همه جانبازها بپرسيد. حتی مدت ها است كه ديگر انتظار ندارند كسی جواب سلامشان را بدهد. اگر می دانستيد خيلی از جانبازها براي امرار معاش شان در چه شرايطی كار می كنند، آن وقت نمی پرسيديد چه انتظارتی دارند.

حاج داوود گفت: ناراحت نشو سید! در اين دوره زمانه، جانباز بودن آسان نيست!

حاج داوود گفت: كسی به شما نگفته بود بروید. خودتان رفتیــد. بی هيچ منّتی.

گفتم: وظيفه مان بود، هر چند كه حالا گاهی دلم مي گيرد،حق داريد حاجی. کسی كه به من نگفت : من بميرم تو بميری برو جبهه خودم رفتم. خودم رفتم خودم هم به تنهايی دردش را مي كشم، اما مؤمن! انصاف هم خوب چيزی است …

…و دل «حاج داوود» گرفت. چهره را بر گرداند و گم شد ميان روياهايی كه هزاران بار ميان آنها گمشده بــود. نگاهش رفــت به مكانی كه فقط او توان ديدنش را داشت، و دردی كه شعله می كشد در بدنی که تومارهای عجیب و قریب سراسرش را فــرا گرفته و حتی حاجی دیگر نمی توانست بنالد ……..

… بهمن ماه ۱۳۶۴ است و فاو گلوله باران می شد.

آن سوی خاك ريز كسی ناله می كرد. دستور اين بود، هيچ کس از خاکریز عبور نخواهد كرد. نيروی كمكی نرسيده بود. بچه ها دو روز بود كه غذا نخورده بودند. دستور اين بود؛ هيچ كس از خاکریز ها عبور نخواهد كرد. آن سوی خاك ريز كسی ناله می كرد. ولی دل بزرگ حاجی و ترس نه نه !دستور اين بود، هيچ کس از خاکریز عبور نخواهد كرد.ولی حاجی که سرپرست بچه های جهاد بــود و قانونا وظیفه اش نبود، بدنبال ناله آنطرف خاکریز رفت و جوانی رابه اینطرف آورد… جوان فریاد میزد حاجی انشاءالله خیر ببینی و جوانک بما گفت که وقتی آنطرف بیهوش بود لحظه ای فاطمه زهرا را دیده بود که به او گفته بود تنهایت نمی گذارم و کسی بدنبال تو می آید…

و وقتی چشم باز کرده بود حاج داوود کریمی را بالای سر خود دیده بود که برای نجاتش آمده بود و فاطمه زهرا چه کسی را برای نجاتش فرستاده بود… و قبل از بیهوشی مجدد باز با صدای بلند فریاد زد که حاج داوود خیر ببینی چون من برای اسارت به اینجا نیامدم و تو مرا نجات دادی …

و فقط ما یک جمله دیگر از این بچه خوب شاه عبدالعظیم شنیدیم: "سلام بر فاطمه زهرا"... و چشمان سبز خود را بست و دیگر آن چشمان زیبا باز نشد… عجب شوری اینجاست..!

حسین فتحی که نمیخواست اسیر شود با یک درجه ترفیع شهید شد…

… و دست روزگار، جواب حاجی خیلی زود داده شد که آنهم حکایتی است عجیب خیلی عجیب... که جالب است بدانید

فردای آنروز بمب های شیمیائی عراق بر روی بچه های خوب لشگر ۲۷ رسول الله ریخته شد…. چند تا از ماسکها فیلتر سالم نداشت… و حاجی و من از شراب خردل نوشیدیم، و ماسک سالم نصیب آقای راوندی شــد که شاید لا اقل یکی مست این شراب نشود.ولی...
راوندی بزرگ هم سال بعد در کربلای پنج شهید شد، ومنهم در همان عملیات پاهایم تیر خورد. ولی بعد ها فهمیدم که خدا دوست نداشت کسی طلبکار از کربلای فاو بیرون برود و اکثرا در طول عملیات والفجر ۸ مست شراب خردل شدند .

حالا می خواهم از دلتنگی ها بگويم…
از اينكه ديگران می گويند اشكالی ندارد اگر یـارو دو پا و يك دست ندارد و یا شیمیائی شده و یـا چشمانش دیـگر فقط خدا را می بینـد…

در عوض خــــــــــورد و بــــــــــــــرد….

اينكه اگر جايی بروی و مثل همه مردم عادی براي مسئله ای اعتراض كنی، تنها جوابی كه می شنوی اين است؛ چه خبرتان است، فكر كرديد حالا چون جانباز هستيد، هر چه بگوييد بايد در اسرع وقت انجام شود….و غم از دلت شعله می گيرد و به پهنه صورت می رسد. می گویند: ما مدت ها است كه گم شده ایم.

ولی حاج داوود عزیــز!

سرزمین ما،اگرماندگار شد برای ابد، جانش را از نفس شما گرفت …

چه مردمان خوبی بودندحاج داوود های مهربان… که در آفتاب و در پهنه بیکران کویر به خاطر سرزمینشان دعای باران می کردندکه می دانسـتند هر وقت باران ببارد هر چه زشتی و پلشتی را می شوید و می برد و معجزه اتفاق می افتد.

از دلهای شما سخن گـفتم… دلهائی که همه بوی یاس می داد و به رنگ لاله بــود و به وسـعت همه دریاها… چه خوب دوستانی و چه نیکو هم دلانی و چه خوشبخت مردمی که چنین رفقای پایداری دارند…

دلهای ما هنوز زنده است هنوز بوی خودمان را می دهد… هنوز عاشقی را از خاطر نبرده ایم… تا ابد… مرگ را با هم می کشیم و جاودانگی را به هم هدیه می دهیم…

چقدر حرف داریم برای گفتن حاجی … چقدر اشک داریم برای ریختن… چقدر دلتنگی های ما زیباست…

اگردرد هایتان بعد از پریدنتان مرهم شده و زخمهایتان با نفس عشق بهبود یافته شما هم مرا دریابید؛ مرا که به شما نیاز مندم...
مرا که به شما عاشقم… دستان مرا بگیرید و به خانه هایتان ببرید می خواهم با هم باشیم برای همیشه..می خواهم بگویم که دوستتان دارم ..ودلم خیلی برای شما تنگ شده…

خوب زندگی کردن خود نعمتی است که حضرت پروردگار برای بندگان خوبش به امانت می گذارد که بودن خود امانتی است که باید در حفظش بکوشیم…اما مرگ خوب و بزرگ و ماندنی را برای هر کس تقدیر نیست…

خوب به خاک افتادن پرواز بلندی است که بالهای آسمانی می خواهد… دعا نکنید که خدا زندگیتان را گلباران کنند … به درگاه خدا التماس کنید... تمنا وعجز، ناله… که مرگی را برشما رقم بزند که لایق نام بلند انسانیت باشد. حاج داوود ما، هم خوب زیست، و هم خوب پرواز کرد…

و تو ای دوست من که اینها را خواندی نگاه کن به آسمان! هر زخم ما ستاره ای است و هر شهید ما خورشیدی است که پیش از طلوع آفتاب خانه های ما را گرم میکند..

ما پشت قلبهایمان سنگر گرفتیم؛ پشت قلبهایمان

ما مردم دل و قلب و عرفان و عشقیم

تقدیم به میثم کریمی یادگار حاج داوود عزیز

میثم جان پندی برادرانه برای تو از من بزرگ تر
هر چه و هر کس که دلت خواست بشو ولی...
مانند پدر عاشق باش
عاشق مردم و سرزمینت
همین
دستان ترا که روزگاری در دست حاج داوود بوده می بوسم هزاران هزار بار…

سبز باشید و آفتابی

امــا ســلام !

سید امیر ...

جانباز 55% شیمیایی

سوئد

هیچ نظری موجود نیست: